<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و...من!</title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/</link>
<description>آه ای آزادی...وطنم قلب من است...قلب من زندانی ست.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 20:51:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=4&gt;ز&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=6&gt;م&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;ا &lt;FONT size=7&gt;ن&lt;/FONT&gt;!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=6&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز ها سریعتر از اون چه فکرش رو می کنی دارن می گذرن...و گاهی احساس می کنم خودم رو در دیروز جا گذاشتم. خیلی وقته...حدودا دو ماه،شاید کمی کمتره که به خیابون نرفتم و همش خونه، مدرسه، کلاس کارگردانی. گاهی روزا مثل دوشنبه که هم کلاس دارم و هم کلی درس برای فرداش...تنها چیزی که باعث میشه ساعت 4 برم کلاس و 6 که تقریبا شبه پیاده برگرم خونه، اینه که می خوام بفهمم این همه سال پی چی بودم!!!   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و بیشترین قسمتی رو که از این کلاس ها دوست دارم، برگشتن از اون جاست.ساعت حدودا 6، هوا تاریک و بیرون اومدن از همه حرف ها و بحث هایی که حالا به یه جایی می رسوندت و یا حتی از یه جایی پرتت میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون جاست که حالا همه حرف های معلم فیلمنامه نویسی رو می تونم توی مردم ببینم و بهشون شکل بدم.اگر چه این چند ماه خودم رو درگیر خیلی چیزا کرده بودم و از مردم خیلی دور شدم، اما همون برگشت از کلاس کلی به کارم میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی خب شاید بشه گفت صبح ها که میرم مدرسه بهترین موقع برای به چنگ انداختن سوژه ست.مخصوصا که با آدمای توی خیابون معمولا همه هم سنیم،چون همه در حال رفتن به مدرسه هستیم و اونا رو من بهتر از همه درک می کنم وقتی که چهره شون آشفته ست ،معلومه که امتحان دارن(مثلا شیمی!!!)، اون موقع ست که دلم می خواد برم بهش بگم بابا بی خیال، من دیروز امتحان دادم، اما خب وقتی دیروزه خودم رو می بینم،یادم میاد که منم این جوری بودم و اون وقته که از همچین فکرایی میام بیرون.خیلی جالبه صبح ها یه دسته آدم هستن که هر روز می بینیشون،شاید بشه گفت همه 9 ماهی که مدرسه ای! و یه احساس دوری و در عین حال نزدیکی بهشون داری.گاها پیش اومده که مثلا همون آدم رو که من توی راه مدرسه هر روز می بینم، یه بعد از ظهر توی خیابون دیده باشم،باز هم همونه....ما دور و نزدیکیم.همیشه دوست داشتم با یکیشون حرف بزنم.که این اتفاق هم یه بار پیش اومد.توی انتخابات!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی ستادمون یکی از همونایی که همیشه توی راه برگشت می دیدمش فعالیت مکرد.و جالب بود که وقتی میخواست برای اولین بار یه چیزی بهم بگه در رابطه با همین انتخابات، جوری بود که انگار مدت های زیادیه همدیگه رو میشناسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باز رفتم توی اون حال و هوا...و حالم بد شد.از شانس بد یا خوب هر روز از دم همون ستاد می گذرم، و با نگاه کردن به هر قسمتش یاد چیزایی می افتم که اون روز ها جز اصلی زندگیم بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر چه هر روز که میگذرم حتما به در ستاد هم نگاه می کنم...اگر چه سعی می کنم که یادم نره اینجا جایی بوده که من یکی از اعضاش بودم...اگر چه خنده تلخی می کنم وقتی از کنارش می گذرم....اما کم کم گذر زمان و مشغله های فکری و سرگرم شدن به خیلی چیزای دیگه ، باعث میشه که مثل امروز دیگه حواسم یه در ستاد نباشه....که دیگه وقتی بهش میرسم برام مهم نباشه لبخند بزنم...که سعی در یاد آوری روز ها نکنم...که نخوام یادم بیاد اون طناب که از دیوارش آویزونه مال اون شبه آخره...که پاکش کنم از ذهنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمان بعد از یه مقوله دیگه ، عجیب ترین نقطه توی زندگی منه، و همیشه به دنبالش بودم تا یه روزی گیرش بیارم و ازش بپرسم که چرا اینقدر سریع میگذره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:51:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 527px; HEIGHT: 393px&quot; height=440 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mouhajer.files.wordpress.com/2009/03/montazeri-05.jpg&quot; width=518 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مرگ آیت الله منتظری را به همه یاران جنبش &lt;FONT color=#009900&gt;سبز&lt;/FONT&gt; تسلیت عرض می کنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روحش شاد و یادش همیشه &lt;FONT color=#009900&gt;سبز&lt;/FONT&gt; باد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900 size=6&gt;----------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 09:47:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;راه و رسم &lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;آشفتگی&lt;/FONT&gt;...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت 2 شب، همه خواب...من بیدار!&lt;BR&gt;صدای بیل کارگر همسایه این وقت شب چه معنایی دارد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترسم برداشته...همه جا تاریک است.حتی جیرجیرکی هم صدایش در نمی آید...و کارگر این موقع چه می کند؟!...هر بار با صدای سابیدن بیل بر روی شن ها به ترسم افزوده تر می شود.کم کم احساس می کنم او دارد با بیل بر ذهن من هم می سابد.حال افزون بر ترس...روانم هم دچار دگرگونی شده.ای کاش کسی می رفت و از او می پرسید چه می کند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا ساعت 3 بعد از همه ای کاش گفتن ها، کم کم خواب به سراغم آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مردی با لباس سیاه کمی دور تر از من در یک بیابان بی آب و علف با بیل شن و ماسه ها را جا به جا می کند.زمان هیچ معنایی ندارد...و گویی هزاران سال است که من آنجا هستم و با ترس و روانی آشفته به آن مرد نگاه می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما او حتی سرش را هم بلند نمی کند وهم چنان به کار خود ادامه می دهد...و «من» مثل آن است که به این ترس و آشفتگی عادت کرده ام و هیچ چیز نمی گویم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای آشنایی از دور دست ها می آید....نزدیک تر میشود....زنگ موبایل است...ساعت 6 صبح!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانستم اگر چشمانم را باز کنم باز هم شب است یا نه...نمی دانستم باز هم صدای بیل کارگر همسایه می آید یا نه...هیچ نمی دانستم...و بیدار شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سمت اتاقم رفتم تا آماده شوم...مادر در آشپزخانه مشغول حاضر کردن صبحانه بود و من از هر چه که بر روی چیز دیگری میسابید دگرگون می شدم...دیگر از هر چیزی که بر روی چیز دیگری باشد هراس دارم...هراس دارم که بسابد...که صدایش همچون صدای بیل کارگر همسایه باشد....همچون صدای بیل آن مرد سیاه در وسط بیابان در خوابی که ای کاش نمی دیدم!...نمی دانم چگونه می توانم به حال دیروزم...پری روزم...یه هفته پیش...یک ماه پیش بازگردم....اصلا حالت قبلی ام چه بوده...چگونه بوده ام...هیچ نمی دانم.دیگر حتی نمی توانم با مادرم خداحافظی کنم...انگار حرف ها هم بر ذهنم سابیده می شوند....پا گذاشتن بر روی پله ها هم برایم سخت بود...ای کاش میشد خود را از پنجره پرت می کردم....یا با خوردن چیزی غیب میشدم...یا نیرویی من را از دیوار ها عبور میداد...اما هیچ کدام از آن ها امکانش را به من نشان نمی داد...من باید از پله ها پایین می رفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام 47 پله را با حالتی آشفته و ترس گذراندم و به در خروجی رسیدم...به یکهو سر جایم ایستادم و نتوانستم در را باز کنم...به گمانم ترس از دیدن کارگر همسایه دلیلی بر ایستادنم بود...اما چشمانم را بستم و در را باز کردم....قدمی جلو رفتم ...اما نتوانستم سرم را به سمت خانه همسایه که خراب است،برگردانم...و مسیری خلاف آن را پیش گرفتم و رفتم...تمام وجودم را ترس و وحشت گرفته بود...قدم هایم کوتاه و ثانیه ای هزار سال می گذشت...کم کم در سینه ام احساس فشار می کردم...انگار با جسم عظیمی آن را میفشارند...به نبش خیابان نزدیک میشدم، اگر از آن میگذشتم دیگر مسیرم تغییر می کرد و شاید دیگر ترس از این تن می رفت...پس قدم هایم را بلند تر کردم...به نبش خیابان رسیدم...این نبش حالا دیگر به نظرم پلی بود که من را از این همه وحشت و دلهره به آرامش می برد...به ناگه همان دم ماشینی از خیابان کناری از جلوی چشمانم عبور کرد و چرخ هایش بر روی شن و ماسه هایی که از خرابی های خانه همسایه بود، سابید...حتی چهره راننده هم گویی چهره کارگر همسایه بود و بیلش کنارش بر روی صندلی...اینبار دیگر احساس ناتوانی کردم...احساس کردم نمی توانم بیش از این راه بروم...و بر سر همان نبش...همان جایی که به پل برای خودم تعبیرش کرده بودم، افتادم و دیگر هیچ چیز را ندیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به بیابان برگشتم ...همان جایی که آن مرد با لباس سیاه بیلش را بر شن و ماسه ها میسابید...سرش را هم بلند نمی کرد و به کار خود همچنان ادامه می داد....و من که گویی هزار سال است آن جا هستم...گویی هزار سال است آن جا هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هوش که آمدم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
پر واضحه که محوری ترین پیام این داستان اینه که ما آدما خودمون باعث ایجاد و به وجود آوردن حالات و رفتار هامون در طول روز هستیم...شخصیت اصلی این داستان می تونست از همون اول به صدای بیل کارگر همسایه دقت نکنه...و یا شاید اصلا بیل و کارگری در کار نبوده...می تونسته فقط خطایی از گوش خود شخص باشه و اون بر این خطا اهمیت زیادی نشون بده و از اون چیزی فراتر و بسیار عظیم تر از خودش رو به وجود بیاره. بیشترین دلیلی که باعث شد داستان رو ادامه ندم این بود که پایان نداشت و پایانش رو هر کدوم از ما می سازیم....ما می تونیم همون موقع بعد از افتادن سر نبش همه چیز رو فراموش کنیم و یا بذاریم بمونه و باز هم بر روی اون ترس و ابهامات بیشتری اضافه کنیم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید بهترین اسمی که برای این داستان میشد گذاشت همین بود...راه و رسم آشفتگی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 21:50:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=7&gt;من &lt;/FONT&gt;ِ&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;من&lt;/FONT&gt; ...&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT size=7&gt;&lt;STRONG&gt;تولدت مبارک&lt;/STRONG&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 535px; HEIGHT: 387px&quot; height=442 alt=&quot;خانه ای روی....!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/oszp1c.jpg&quot; width=522 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخت بود امروز شروع کنم به نوشتن و برای تولد دو سالگی وبلاگم مطلبی بنویسم.سخت بود بخوام باور کنم دو سال گذشته.سخت بود باور کنم توی این دو سال من چقدر عوض شدم.سخت بود که احساس کردم دیگه پایان عمر وبلاگه و کم کم باید برم.سخت بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچ وقت یادم نمیره روزای اول وبلاگ... نمیشه گفت اون موقع توی یه عالم دیگه ای بودم، ولی خب با الانم خیلی فاصله داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من تمام این دو سال رو....تمام روز هایی رو که می نوشتم و تمام لحظه هایی رو که در فکر پرورش یه ایده بودم.تمام لحظه هایی که نا امید میشدم از قلمم...لحظه هایی که از همه می بریدم...شما ها بهترین دلیل برای ادامه دادن من بودید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز هایی بود که از همه کس و همه چیز بیزار میشدم و تو با یه جملت همه چیز رو برام زیبا می کردی.من تا ابد مدیون شما هایی هستم که ساده اومدید و گاهی موندید و بعضا رفتید.من تا ابد مدیون همون یک جمله شما هستم.اگر چه بنا به دلایلی که شما بهتر از من می دونید حدودا از بعد از خرداد همه رفتیم توی یه حال و هوای دیگه و تقریبا خیلی دور شدیم از روزایی که با خوش حالی و از ته دل می خندیدیم...اما هنوز هم دوست دارم و می خوام که در کنارتون باشم، اگر چه خیلی ها جا زدن و رفتن..خیلی ها ناامید ولی موندن...و خیلی ها هم امیدوارن و با امید هنوز می نویسن...و من هم مثل همه یه وقتایی می خواستم ول کنم و برم اما با همون یه جمله های شما دوباره امیدوار شدم و برگشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید اگه وبلاگ نبود هیچ وقت من راهی رو که باید در زندگی انتخاب کنم رو پیدا نمی کردم....شاید هیچ وقت طعم شیرین نوشتن رو با تمام وجود احساس نمی کردم...شاید هیچ وقت با کسایی آشنا نمی شدم که اینجا شناختم و چقدر در زندگی بهم کمک کردن...و یا شاید هیچ وقت «من» رو پیدا نمی کردم ...و یا شاید هیچ وقت نمی فهمیدم دوست داشتن یعنی چی!&lt;BR&gt;اما با همه اینا حالا دو ساله که از اولین روز اومدنم به این خونه مجازی میگذره و بیش از اون چه فکرش رو بکنید از این اومدن راضیم و خدا رو شکر می کنم و همچنین از دوستی هم که منو با وبلاگ آشنا کرد بی نهایت سپاس گذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه حرفی ندارم...جز اینکه دلم می خواد یه کم از حال و هوای الان بیایم بیرون و همه با هم حداقل برای چند روز برگردیم به سال پیش...به روز هایی که خنده رنگ دیگری داشت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: دیروز داشتم بوف کور رو می خوندم...واقعا حالا می فهمم چرا بهش میگن شاهکار...و خوش حالم از این که اول سه قطره خون، سگ ولگرد و بن بست و فلان و فلان رو خوندم و بعد اومدم سراغ بوف کور.شاید اگه اونا رو نمی خوندم و یهو از اول می رفتم سمت بوف کور، هیچ وقت نمی فهمیدم که شاهکاره...آره همینه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 09:52:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;خندیدن...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بعد از مدت ها با زور به عروسی یکی از آشنایان رفتم...که از قضا با دوستم همراه هم بودیم.خلاصه این که مثل همیشه ما فارغ از تمام آهنگ ها و حرکات موزون به حرف زدن خودمان مشغول شدیم، به خصوص این که زمان زیادی بود همدیگر را ندیده بودیم، و از آن جایی که ما دو نفر هر زمانی که به هم برسیم از اول تا آخرش در حال مرگ از خنده هستیم...و امروز هم با کلی سوژه به استقبال حرف زدن رفتیم.اولش کمی از درس ها و معلم ها گفتیم که خودش کلی خنده به همراه داشت.و بعد از آن غزل یهو یاد این طرح (مثلا) جداسازی دانشگاه ها افتاد و ما دوباره شروع کردیم به مسخره کردن...که آره حالا که به ما داره میرسه جدا می شن...کور خوندن..! و خلاصه کلی در باب این که نسل ما می ترشد و از دوست پسران همکلاسی های گرامیمان گفتیم و خندیدیم.بعد از مدتی دیگر نای حرف زدن و خندیدن نداشتیم...هر دو ساکت نشستیم.زنی جلویم نشسته بود که بچه اش بغلش بود.کودکی یک یا دوساله که صورتش جلوی صورتم بود.تمام تلاشم را کردم که با انواع ادا و اطوار ها با تمام اعضای صورتم، او را بخندانم اما نمی خندید...بعد از زمانی بسیار که صرف خندیدن این کودک کردم ناامید از نتیجه با خستگی لبخندی کوچک به او زدم، به یکهو دیدم چنان با ذوق در صورتم خندید که نزدیک بود بال دربیاورم...مدتی مدام می خندیدم تا او هم بخندد.نوبت شام شد و من و دوستم رفتیم.بعد از شام دوباره آمدیم و نشستیم... باز مثل همیشه گرم صحبت بودیم که دیدم آن کودک با لبخند دارد به سمت من می آید...مادرش با خنده گفت: نمی دونم چی توی تو دیده همش میاد طرفت..! خنده ای از شوق کردم و کودک را در آغوش گرفتم...! خلاصه گذشت و جشن پایان یافت و من و دوستم هم تقریبا به اندازه تمام روزهایی که همدیگر را ندیده بودیم هم حرف زدیم،هم خندیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی که به خانه آمدم هنوز هم لبخند آن کودک جلوی چشمانم بود.با خود فکر کردم شاید من این عروسی را فقط به خاطر به خنده گذاشتن این کودک رفتم و یا شاید آن کودک این عروسی را فقط به خاطر به خنده گذاشتن من آمده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: این روزها زندگیم بر وفق مراد است...خدا را شکر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 21:32:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=7&gt;&lt;STRONG&gt;ناتمام...&lt;FONT color=#ff0000&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال هاست که بر روی بغضی کهنه پرده پوشانده ام تا مبادا کسی او را ببیند و دلش به حالم بسوزد.سال هاست که گوش هایم از ناله ها و چشم هایم از نگاه مردم بیزار است.آه...اگر بگویی کجای این خط ایستاده ام شاید به تو نزدیک تر شوم.اصلا صدایم را می شنوی؟....یا که از همان اولین گناه فاصله ام را فرسنگ ها از خود دور ساختی؟....چرا؟چرا قدرتی که می توانستم چشمان بندگانت را ببینم از من دور کردی و فقط اجازه دادی ظاهر گردی هایی گنگ بر روی صورت هایی خسته را نظاره کنم! مگر من همان کودکی نیستم که پس از مرگ لاله و لادن ،در خواب با آن دو به آسمان ها سفر کردم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا از من پرسیدی چه می خواهم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا پرسیدی می خواهم با کدام قافله باشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من سوال ها دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از خستگی این تن خسته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از صدای بلند مورچه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سکوت تو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سردرگمم...مدت هاست که سردرگمم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از زیبایی بی دلیل گل سرخ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و از تنهایی حرف های نگفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آه..که چقدر دلم تنگ است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از بی تو بودن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از فریاد چراغ های قرمز...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از خوردن روز های هرروز...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از چیدن بهترین گناه های دنیا...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از...                                                                        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                  ناتمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                  سحر 87/11/19&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                                  ساعت 00:30&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;           &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز داشتم یک نگاهی به نوشته هایی که توی سررسیدم دارم، می کردم که به این متن برخوردم....نوشته ای که هیچ وقت تمومش نکردم...و هیچ وقت جز اون زمانی که نوشتمش،نمی دونم که چرا نوشتمش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و نمی دونم هم اگه ادامش می دادم، آخرش چی میشد، ولی احساس می کنم پایان خوبی نداشت....شاید مرگ بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هر حال خوش حالم که ناتموم نوشتمش و هیچ وقت هم نفهمیدم که چرا نوشتمش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 22:26:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=6&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی که بیکاری باعث &lt;FONT color=#ff0000&gt;نوشتن&lt;/FONT&gt; می شود!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ چه قدر بده که مدتیه چیزی روی کاغذ ننوشتم...چقدر بده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب حالا اومدم و می نویسم...از خودم...از گذر روز ها...از مغز مچالم...از سوال هایی که می پرسم و خودم هم جواب می دم و نمی دونم چه مرضیه که دوباره این سوال ها به سراغم میان و من باز هم باید فوری جواب بدم و از مغزم دورشون کنم.امروز بعد از مدت ها با علی بحثم گرفت و مثل همیشه داغ کردم...هر چند من این داغ کردن رو دوست دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ راستی چند روزیه تیپم رو تغییر دادم...حقیقتش اینه که من به همون اندازه ای که با چادر &lt;FONT size=2&gt;کُشتی می گیرم&lt;FONT size=2&gt;،&lt;/FONT&gt;با مقنعه هم همین رفتار رو دارم! هنوز که هنوزه همکلاسی هام ازم می پرسن چرا مقنعت کجه؟! ( در این &lt;FONT size=2&gt;حَد!!! )&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند روز پیشا وقتی می خواستم آماده بشم برم کلاس زبان&lt;FONT size=2&gt;،با خودم گفتم یه تغییری در تیپم بدم...خب رفتم سراغ مقنعه و مانتو چهارخونه آبی...و بقیش همون چیزای قبلی&lt;FONT size=2&gt;،یعنی: کیف نارنجی و کفش صورتی و ساعت مچی ای که شش ماهه باتریش خرابه و من نمی برمش ساعت سازی و با این وجود هنوز هم روی دستم می ذارمش!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;مقنعه رو طوری پوشیدم که توی مانتو بره و یقه بیرون باشه...یه جور تیپی که خودم خیلی باهاش حال کردم...!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد رفتم کلاس...دیدم معلم هم همچین از تیپم خیلی خوشش اومده...اومدم خونه و علی باز هم سر شوخی رو گرفت و شروع کرد به گفتن این که: نه بابا...یعنی سحر رشد فکری کردی؟!....بعیده!...یعنی واقعا؟....خوش حالم...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش حالا از شوخی علی گذشته خودم واقعا احساس می کنم رشد فکری کردم...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ یه اتفاق مهم دیگه هم توی این چند روز افتاده...خواب عجیبی که دوستم در یه خواب بعد از ظهر از من دیده بود!...خواب دیده بود که روح من از جسمم جداست و در کنار خودم توی مدرسه ست. هیچ کس اونو نمی تونه ببینه به جز اون دوستم...روحم خیلی غمگینه که نمی تونه بره به آسمون و جسمم هم به خاطر غمگینی روحم&lt;FONT size=2&gt;،ناراحته...بعد یه اتفاقی میفته و بالاخره روحم به آسمون میره و جسمم هم خوش حال میشه...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;البته این خواب همراه با جزئیات هایی هست که گفتنشون از محدوده حوصله من خارجه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ دو هفته ایه که کتابفروشی نرفتم و حالم بده....آخه من اگه حتی کتابی هم نخوام بخرم&lt;FONT size=2&gt;،حتما کتابفروشی می رم...بی خیال...!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ یه چیز دیگه هم مونده...چند روز پیشا در حال حرف زدن با علی داشتم می گفتم که: آره نسل شما که سوخته بود و دودش هم به چشم ما رسید...!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این تیکه آخرش رو خداییش من همین جور اومد تو ذهنم و گفتمش...و بعد فهمیدم که چقدر درسته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;کشف خوبی بود...نه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;ـ به نظرم بهتره این نوشته رو توی وبلاگم بذارم...بالاخره برای پرکردن صفحات سیاه این خونه مجازی بد نیست....هر چند احساس می کنم زیاد چرت و پرت نوشتم...باید ببخشید...چون الان ساعت نزدیک به ۳ شبه...و در این مواقع هم معمولا آدما قات میزنن...به علاوه که من همین جوریش هم قاتم!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــ الان یهو یاد مناظره ها افتادم...چه شبایی بود...وای که چه سر دردی گرفتم واسه مناظره احمدی و موسوی...اندر عواقب دیر خوابیدن اینه که یاد چیزای بد میفتی مثل اون شب...مثل این:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 204px&quot; height=290 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://rasekhoon.net/uploads/ErfanH/Motofareqeh/Ahmadinejad--Monazereh1388.3.17-4.jpg&quot; width=403 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 23:22:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;STRONG&gt;فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT size=6&gt;...&lt;/FONT&gt;۳&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; !&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«سه شنبه ۱۲ آبان&lt;FONT size=2&gt;،دبیرستان فرهنگ»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: بچه ها فردا چه کار کنیم؟...تو چی میگی نسیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم: دستبند سبز میارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: زیاد بیار...خیلی ها ندارن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم: باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: بچه ها یادتون نره اونایی که دارید بیارید ها....اگه ببرنمون راهپیمایی هم که عالی میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«فرادا ۱۳ آبان&lt;FONT size=2&gt;،دبیرستان فرهنگ»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(صبح که بیدار شدم با خوش حالی لباس های مدرسه رو پوشیدم و راهی شدم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(مثل همیشه سرم پایین بود و داشتم می رفتم توی حیاط که با چیز به دور از انتظاری مواجه شدم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(سرم رو بردم بالا دیدم همه بچه ها دسبند سبز گذاشتن...از خوش حالی شوکه شده بودم و با همین تعجب از در مدرسه تا پله هایی که میره به طبقه بالا رو با تعجب طی کردم...وقتی که داشتم نزدیک پله ها می شدم&lt;FONT size=2&gt;، مریم و نوشین از اون بالا(تراس) داد زدن که:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;مریم و نوشین: سحر همه این فتنه ها زیر سر توئه...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;مریم: &lt;FONT size=2&gt;اِ اِ اِ نگاه کن ما رو دیوونه کرده خودش نذاشته...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر (در حال خنده): بابا می ذارم..بذار بیام بالا...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;«طبقه دوم»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر: سلام خوبین...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;مریم: بابا این نسیم که یه پلاستیک پر دستبند اورده...(در حال خنده)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر: راست میگی؟...بالاخره معاون بودن خودش رو ثابت کرد...کارش رو بلده...هر چی نباشه دو سه ساعتی زندون بوده!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;نوشین: خب بریم پایین...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«حیاط&lt;FONT size=2&gt;،در حال صف گرفتن»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر: این اولی های نخاله...باید دیروز به اینا هم می گفتیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;شادی:اینا از نمره انظباط می ترسن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر:آره..مونده تا راه بیفتن...راشون می ندازیم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;(حس خیلی خوبی بود دیدن بچه ها که همه یکسره دستبند سبز گذاشته بودن...یه جور اتحاد!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: نسیم بیا...دستبند ها تموم شدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم :آره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: پس به اولا نمیرسه..خب هیچی برو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هما: سلام سحر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: سلام...پس شما چرا هیچ کاری نکردید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هما: اول این که انظباط ..بعدشم مامانم نمی ذاره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: ای بابا ما که مدیرمون خودش این کارست...اشکال نداره سال دیگه راه میفتین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(همه با هم می گفتن و می خندیدن...روزی بود که برای همه ما یک معنی داشت!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(صف شروع شد و یکی رفت پشت بلند گو و شعار می داد و ما هم باید تکرار می کردیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کس صداش در نمی یومد...فقط اولا تکرار می کردن&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;،تازه کارن دیگه نباید ازشون دلخور شد!!!)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;(صف داشت تموم می شد که می خواستیم بچه ها رو جمع کنیم و یاد دبستانی بخونیم&lt;FONT size=2&gt;،&lt;/FONT&gt; اما خیلی سریع همه متفرق شدن)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«زنگ اول&lt;FONT size=2&gt;،درس پرورشی»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر: خانم چرا نمی برینمون راهپیمایی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;معلم: برای این که هیچ کاری نمی کنید...امروز نه صاف ورزش کردین نه درست شعار دادین...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر:ای بابا خانم شما ما رو ببر ما احمدی نژادی هم می شیم....(خنده)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلم: این چه وضعشه...چند روز پیش که اون خانومه رو دعوت کردیم برای هفته بسیج براتون سخنرانی کرد...چرا این قدر شلوغ کردین...بعد از سخنرانی اومد به ما گفت هیچ مدرسه ای نرفتم که این قدر حرف بزنن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: خانم آخه اونم به ما گوش نمی داد...چرت و پرت می گفت...بعدشم که من می خواستم یه سوال کنم خانم همایی می گفت نه...خب این یعنی چی...وقتی حرفش غلطه به چی گوش بدیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلم:....خب حالا یه احترامه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(معلم توش مونده بود!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;« زنگ تفریح&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;،حیاط»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر : بچه ها بیاید اینجا همه بشینیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;( یه دایره شدیم و نشستیم وسط حیاط و همه با هم شروع کردیم به خوندن...یار دبستانی من...)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;(بچه های اطرافمون کم کم نگاه هاشون به سمت ما اومد و بعضی ها هم همراه شدن...)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«زنگ تفریح دوم»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(من و مریم یواش رفتیم و برگه رو که با سبز نوشته بودیم ۱۳ آبان روز مبارزه با استکبار و البته به همراه یه علامت پیروزی رو به تابلو اعلانات زدیم و زود در رفتیم!!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم( در حال خنده شدید): می گم عین این اعلامیه های شبانه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر(در حال خنده شدید): آره...حال کردی علامته رو....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(خلاصه این که اون روز نهایت تلاشمون رو کردیم که روزی سوا از باقی روز ها باشه!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«فردا ۱۴ آبان&lt;FONT size=2&gt;، دبیرستان فرهنگ&lt;FONT size=2&gt;،صف»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر: ولی بچه ها خداییش دیروز روز باحالی بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;نوشین : آره همه سبزی گرفته بودیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;زینب: همه زیر سره سحر بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(همه خندیدن)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر: چه کنیم دیگه من رهبر بودم....اما معاونم(نسیم) هم کارش رو خوب انجام داد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;(معلم ورزش رفت بالا تا نرمش رو شروع کنیم...)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;معلم ورزش: خب بچه ها شروع کنید...درجا بزنید...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;سحر(با صدای آروم):بسه دیگه....این همه سال درجا زدیم کافی نبود؟!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 16:01:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;حکایت مردی که&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt; نه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;می گفت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بود در کشور افسانه کسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;شهره در ،نه ، گفتن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نام می خواهی؟_نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کام می جویی؟_نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟_نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟_نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مذهب ما را می دانی؟_نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه ، به هر بانگ که بر پا می شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه ،به هر سر که فرو می آمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه ،به هر جام که بالا می رفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه ، به هر نکته که تحسین می شد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه ، به هر سکه که رایج می گشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;روزی آیینه به دستش دادند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;_می شناسی او را؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;_آه آری خود اوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;می شناسم او را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گفته شد دیوانه است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سنگسارش کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;«شعر از سیاوش کسرایی.کتاب چهل کلید»&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:07:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ringsahar.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>کارگردان عزیزی دو روز پیش فوت شد.لازم به معرفیش نیست.اگر می شناسیدش که باید بدانی چه آثار ماندگاری داشته.و اگر هم نمی شناسید بهتر است در همان ندانی بمانید. 
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sourehcinema.com/Images/ThumbNail.aspx?Type=People&amp;Id=138201090407&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادش گرامی و روحش شاد باد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 15:07:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ringsahar&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>ringsahar</dc:creator>
<guid>http://ringsahar.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
