صدای پای مرگ
خانم به خدا نمی دونستم امتحان داریم...باور کنید...خانم...خانم... نفس زنان با پریشانی از خواب بیدار شدم.اطرافم را که نگاه کردم تازه فهمیدم خواب بوده و خیالم راحت شد.دوباره سرم را بر روی بالشت گذاشتم و چشمانم را بستم.صداهایی می شنویدم،انگار از دورترین نقطه دنیا می آمد....مریم..مریم پاشو دیرت می شه...اما صدا نزدیک و نزدیک تر میشد،تا آن جا که پلک هایم بالا رفت و دیدم مادرم است.احساس کردم خواب زیادی، اعصابم را بیشتر به هم می ریزد،بلند شدم.صبحانه ای خوردم ،لباس پوشیدم و کنار در خانه منتظر سرویس ماندم.هیچ شکی نداشتم که سه دقیقه دیگر مردی با قدم های بسیار بلند از این جا می گذرد و همان موقع کارگر ساختمان کناری سر کارش حاضر می شود و لحظه ای بعد پسرکی ابتدایی با دوچرخه به طرف مدرسه رو به رویی می آید،و من هم دقیقه ای دیگر به دبیرستان می روم.گویی همه این ها از پیش معلوم شده بود.سرویس آمد.باز بچه ها.بازدرس.بازمعلم.معلم.معلم.به مدرسه رسیدیم.کنار در، مستخدم ایستاده بود و مثل همیشه با ورودمان کلی شوخی کرد اما من می گذرم.حیاط پر است از مجسمه های متحرک همراه یک کتاب که به این سو و آن سو می روند و احیانا گاهی هم نگاهی دزدانه به کفش های جدید دوستشان می کنند،در حسرت این که ای کاش این ها را می خریدم.کسی چه می داند شاید بزرگ ترین آرزوی سارا که کمی آن ورتر من قدم می زند همین باشد.و بزرگ ترین آرزوی من هم شاید نداشتن چنین آرزویی.وای که چقدر خسته ام از رویا ها،آرمان ها،آرزوها...از من که بازیچه تکرار روز ها شده ام.از من که تنهااست.از من که در من است. زنگ خورده شد...همه پشت سر هم ایستادیم و بعد از چند دقیقه به کلاس رفتیم! نفرتی که از معلم داشتم باعث شد در تمام طول ساعت چیزی نگویم،اخم کنم و به حرف هایش گوش ندهم.زنگ تفریح مثل همیشه با سپیده مشغول حرف زدن شدم.در 15 دقیقه آن قدر از این و آن گفتم که احساس کردم الان است صندلی را بلند کند و بندازد روی سرم.آخر چرا من اینقدر حرف می زنم....و یا گاهی آنقدرسکوت می کنم که همه عصبانی می شوند.این ضعف من از کجاست؟ از خودم؟ از خانواده ام؟ از دوستانم؟درس دینی، زنگ دوم را برای خود گرفته و باز هم دقیقه های این کلاس من را در برهوتی از ابهامات رها می کند و میرود.در 15 دقیقه دوم که مثلا برای تفریح است، نرگس با اشتیاق به سوی من از دنیا سیر شده می آید و می خواهد که فیلم هامون را برایش بیاورم...این حرفش یک باره من رامی برد در دنیای حمید هامون...دردنیای پری....اسد...صفا...داداشی...که هر روز....هر ساعت...هر دقیقه....حرف هایشان مانند نوار ضبط شده ای دور مغزم می چرخند و وقتی پایان می یابند دوباره از نو خوانده می شوند.و این ثانیه های عذاب آور سال هاست که من را از زیبایی های زندگی و یا شاید ،شاید زشتی ها دور کرده است...حالا دیگر مدت هاست که منتظر مرگم ،تا بیاید و دستانم را بگیرد و ببردم جایی که هیچ چیز تکرار نمی شود. ساعت سوم هم آمد وبه سرعت باد گذشت.به خانه آمدم.ناهار خوردم.خوابیدم.بیدار شدم.نماز هم خواندم.شب آمد و دوباره من سراغ فیلم های کهنه خود رفتم....از هر کدام سکانسی را می گذاشتم و می دیدم و گاهی آنقدر لذت می بردم که یادم می رفت این شخصیت ها من نیستم! ساعت 12 که چراغ ها خاموش شد انگار اجباری ناخواسته بر بستن چشم ها و سفری به دنیایی دیگر بود که ساعت هایی من را از تمام دغدغه ها و خواستن ها و نخواستن ها دور می کرد.صبح باز همه آن مراحلی که من را برای ایستادن دم در حاضر می کرد انجام دادم و منتظر سرویس ماندم.آن مرد با قدم های بلند،آن کارگر،آن پسرک باز هم از آن جا رد شدند.دیگر برایم خنده دار شده بود.بوق سرویس یک باره من را تکان داد...بچه ها همراه راننده قهقهه هایی بلند می زدند ،آن قدر که حس ترس مرموزی درم به وجود آمد ... به آن ها نگاه می کردم و از جاده رد می شدم....می دویدم...می دویدم...بی آن که برخورد پاهایم را با زمین احساس کنم...می دویدم....ثانیه ای گذشت و همه چیز دگرگون شد...بالا رفتم و به زمین پرتاب شدم...صورتم بر روی سطح داغ آسفالت می سوخت...دانه های سیاهی به طرفم می آمدند...کم رنگ می شدند...کم رنگ...کم رنگ تر...فکر می کردم ،به این فکر می کردم که مرگ صدایم را شنیده و به دنبالم آمده...خوش حالی کوچکی در دلم احساس کردم...اما نه به خاطر مردن ،شاید از این که...امروز تکراری نبود!

دوستانی که این متن رو خوندن یادشون باشه که این فقط یه داستان بود. و نکته دیگه این که بعضی جملات برگرفته از دیالوگ فیلم هایی بود که شما خودتون بیشتر با اون ها آشنا هستید


