تبليغاتX
من و...من!

ناتمام...!

 

سال هاست که بر روی بغضی کهنه پرده پوشانده ام تا مبادا کسی او را ببیند و دلش به حالم بسوزد.سال هاست که گوش هایم از ناله ها و چشم هایم از نگاه مردم بیزار است.آه...اگر بگویی کجای این خط ایستاده ام شاید به تو نزدیک تر شوم.اصلا صدایم را می شنوی؟....یا که از همان اولین گناه فاصله ام را فرسنگ ها از خود دور ساختی؟....چرا؟چرا قدرتی که می توانستم چشمان بندگانت را ببینم از من دور کردی و فقط اجازه دادی ظاهر گردی هایی گنگ بر روی صورت هایی خسته را نظاره کنم! مگر من همان کودکی نیستم که پس از مرگ لاله و لادن ،در خواب با آن دو به آسمان ها سفر کردم؟!

آیا از من پرسیدی چه می خواهم؟

آیا پرسیدی می خواهم با کدام قافله باشم؟

من سوال ها دارم...

از خستگی این تن خسته...

از صدای بلند مورچه ها...

از سکوت تو...

سردرگمم...مدت هاست که سردرگمم...

از زیبایی بی دلیل گل سرخ...

و از تنهایی حرف های نگفته...

آه..که چقدر دلم تنگ است...

از بی تو بودن...

از فریاد چراغ های قرمز...

از خوردن روز های هرروز...

از چیدن بهترین گناه های دنیا...!

از...                                                                        

                                                                                  ناتمام

                                                                                  سحر 87/11/19

                                                                                  ساعت 00:30


           

دیروز داشتم یک نگاهی به نوشته هایی که توی سررسیدم دارم، می کردم که به این متن برخوردم....نوشته ای که هیچ وقت تمومش نکردم...و هیچ وقت جز اون زمانی که نوشتمش،نمی دونم که چرا نوشتمش!!!

و نمی دونم هم اگه ادامش می دادم، آخرش چی میشد، ولی احساس می کنم پایان خوبی نداشت....شاید مرگ بود!

به هر حال خوش حالم که ناتموم نوشتمش و هیچ وقت هم نفهمیدم که چرا نوشتمش!

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 2:27 توسط سحر |


وقتی که بیکاری باعث نوشتن می شود!!!

 

ـ چه قدر بده که مدتیه چیزی روی کاغذ ننوشتم...چقدر بده!

خب حالا اومدم و می نویسم...از خودم...از گذر روز ها...از مغز مچالم...از سوال هایی که می پرسم و خودم هم جواب می دم و نمی دونم چه مرضیه که دوباره این سوال ها به سراغم میان و من باز هم باید فوری جواب بدم و از مغزم دورشون کنم.امروز بعد از مدت ها با علی بحثم گرفت و مثل همیشه داغ کردم...هر چند من این داغ کردن رو دوست دارم!

ـ راستی چند روزیه تیپم رو تغییر دادم...حقیقتش اینه که من به همون اندازه ای که با چادر کُشتی می گیرم،با مقنعه هم همین رفتار رو دارم! هنوز که هنوزه همکلاسی هام ازم می پرسن چرا مقنعت کجه؟! ( در این حَد!!! )

چند روز پیشا وقتی می خواستم آماده بشم برم کلاس زبان،با خودم گفتم یه تغییری در تیپم بدم...خب رفتم سراغ مقنعه و مانتو چهارخونه آبی...و بقیش همون چیزای قبلی،یعنی: کیف نارنجی و کفش صورتی و ساعت مچی ای که شش ماهه باتریش خرابه و من نمی برمش ساعت سازی و با این وجود هنوز هم روی دستم می ذارمش!!!!!

مقنعه رو طوری پوشیدم که توی مانتو بره و یقه بیرون باشه...یه جور تیپی که خودم خیلی باهاش حال کردم...!

بعد رفتم کلاس...دیدم معلم هم همچین از تیپم خیلی خوشش اومده...اومدم خونه و علی باز هم سر شوخی رو گرفت و شروع کرد به گفتن این که: نه بابا...یعنی سحر رشد فکری کردی؟!....بعیده!...یعنی واقعا؟....خوش حالم...

راستش حالا از شوخی علی گذشته خودم واقعا احساس می کنم رشد فکری کردم...!

ـ یه اتفاق مهم دیگه هم توی این چند روز افتاده...خواب عجیبی که دوستم در یه خواب بعد از ظهر از من دیده بود!...خواب دیده بود که روح من از جسمم جداست و در کنار خودم توی مدرسه ست. هیچ کس اونو نمی تونه ببینه به جز اون دوستم...روحم خیلی غمگینه که نمی تونه بره به آسمون و جسمم هم به خاطر غمگینی روحم،ناراحته...بعد یه اتفاقی میفته و بالاخره روحم به آسمون میره و جسمم هم خوش حال میشه...!

البته این خواب همراه با جزئیات هایی هست که گفتنشون از محدوده حوصله من خارجه!

ـ دو هفته ایه که کتابفروشی نرفتم و حالم بده....آخه من اگه حتی کتابی هم نخوام بخرم،حتما کتابفروشی می رم...بی خیال...!

ـ یه چیز دیگه هم مونده...چند روز پیشا در حال حرف زدن با علی داشتم می گفتم که: آره نسل شما که سوخته بود و دودش هم به چشم ما رسید...!

این تیکه آخرش رو خداییش من همین جور اومد تو ذهنم و گفتمش...و بعد فهمیدم که چقدر درسته!

کشف خوبی بود...نه؟!

ـ به نظرم بهتره این نوشته رو توی وبلاگم بذارم...بالاخره برای پرکردن صفحات سیاه این خونه مجازی بد نیست....هر چند احساس می کنم زیاد چرت و پرت نوشتم...باید ببخشید...چون الان ساعت نزدیک به ۳ شبه...و در این مواقع هم معمولا آدما قات میزنن...به علاوه که من همین جوریش هم قاتم!!!!

ـــ الان یهو یاد مناظره ها افتادم...چه شبایی بود...وای که چه سر دردی گرفتم واسه مناظره احمدی و موسوی...اندر عواقب دیر خوابیدن اینه که یاد چیزای بد میفتی مثل اون شب...مثل این:

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 3:23 توسط سحر |


فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد...۳ !

 

«سه شنبه ۱۲ آبان،دبیرستان فرهنگ»

سحر: بچه ها فردا چه کار کنیم؟...تو چی میگی نسیم؟

نسیم: دستبند سبز میارم...

سحر: زیاد بیار...خیلی ها ندارن...

نسیم: باشه...

سحر: بچه ها یادتون نره اونایی که دارید بیارید ها....اگه ببرنمون راهپیمایی هم که عالی میشه!

 

«فرادا ۱۳ آبان،دبیرستان فرهنگ»

(صبح که بیدار شدم با خوش حالی لباس های مدرسه رو پوشیدم و راهی شدم)

(مثل همیشه سرم پایین بود و داشتم می رفتم توی حیاط که با چیز به دور از انتظاری مواجه شدم)

(سرم رو بردم بالا دیدم همه بچه ها دسبند سبز گذاشتن...از خوش حالی شوکه شده بودم و با همین تعجب از در مدرسه تا پله هایی که میره به طبقه بالا رو با تعجب طی کردم...وقتی که داشتم نزدیک پله ها می شدم، مریم و نوشین از اون بالا(تراس) داد زدن که:

مریم و نوشین: سحر همه این فتنه ها زیر سر توئه...!

مریم: اِ اِ اِ نگاه کن ما رو دیوونه کرده خودش نذاشته...

سحر (در حال خنده): بابا می ذارم..بذار بیام بالا...

«طبقه دوم»

سحر: سلام خوبین...

مریم: بابا این نسیم که یه پلاستیک پر دستبند اورده...(در حال خنده)

سحر: راست میگی؟...بالاخره معاون بودن خودش رو ثابت کرد...کارش رو بلده...هر چی نباشه دو سه ساعتی زندون بوده!!!

نوشین: خب بریم پایین...

 

«حیاط،در حال صف گرفتن»

سحر: این اولی های نخاله...باید دیروز به اینا هم می گفتیم...

شادی:اینا از نمره انظباط می ترسن...

سحر:آره..مونده تا راه بیفتن...راشون می ندازیم!!!

(حس خیلی خوبی بود دیدن بچه ها که همه یکسره دستبند سبز گذاشته بودن...یه جور اتحاد!)

سحر: نسیم بیا...دستبند ها تموم شدن؟

نسیم :آره...

سحر: پس به اولا نمیرسه..خب هیچی برو...

هما: سلام سحر...

سحر: سلام...پس شما چرا هیچ کاری نکردید؟!

هما: اول این که انظباط ..بعدشم مامانم نمی ذاره...

سحر: ای بابا ما که مدیرمون خودش این کارست...اشکال نداره سال دیگه راه میفتین!

(همه با هم می گفتن و می خندیدن...روزی بود که برای همه ما یک معنی داشت!)

(صف شروع شد و یکی رفت پشت بلند گو و شعار می داد و ما هم باید تکرار می کردیم...

هیچ کس صداش در نمی یومد...فقط اولا تکرار می کردن،تازه کارن دیگه نباید ازشون دلخور شد!!!)

(صف داشت تموم می شد که می خواستیم بچه ها رو جمع کنیم و یاد دبستانی بخونیم، اما خیلی سریع همه متفرق شدن)

 

«زنگ اول،درس پرورشی»

سحر: خانم چرا نمی برینمون راهپیمایی...

معلم: برای این که هیچ کاری نمی کنید...امروز نه صاف ورزش کردین نه درست شعار دادین...

سحر:ای بابا خانم شما ما رو ببر ما احمدی نژادی هم می شیم....(خنده)

معلم: این چه وضعشه...چند روز پیش که اون خانومه رو دعوت کردیم برای هفته بسیج براتون سخنرانی کرد...چرا این قدر شلوغ کردین...بعد از سخنرانی اومد به ما گفت هیچ مدرسه ای نرفتم که این قدر حرف بزنن...

سحر: خانم آخه اونم به ما گوش نمی داد...چرت و پرت می گفت...بعدشم که من می خواستم یه سوال کنم خانم همایی می گفت نه...خب این یعنی چی...وقتی حرفش غلطه به چی گوش بدیم؟!

معلم:....خب حالا یه احترامه...

(معلم توش مونده بود!!!)

 

« زنگ تفریح،حیاط»

سحر : بچه ها بیاید اینجا همه بشینیم...

( یه دایره شدیم و نشستیم وسط حیاط و همه با هم شروع کردیم به خوندن...یار دبستانی من...)

(بچه های اطرافمون کم کم نگاه هاشون به سمت ما اومد و بعضی ها هم همراه شدن...)

«زنگ تفریح دوم»

(من و مریم یواش رفتیم و برگه رو که با سبز نوشته بودیم ۱۳ آبان روز مبارزه با استکبار و البته به همراه یه علامت پیروزی رو به تابلو اعلانات زدیم و زود در رفتیم!!!!)

مریم( در حال خنده شدید): می گم عین این اعلامیه های شبانه...

سحر(در حال خنده شدید): آره...حال کردی علامته رو....

(خلاصه این که اون روز نهایت تلاشمون رو کردیم که روزی سوا از باقی روز ها باشه!!!)

 

«فردا ۱۴ آبان، دبیرستان فرهنگ،صف»

سحر: ولی بچه ها خداییش دیروز روز باحالی بود...

نوشین : آره همه سبزی گرفته بودیم...

زینب: همه زیر سره سحر بود...

(همه خندیدن)

سحر: چه کنیم دیگه من رهبر بودم....اما معاونم(نسیم) هم کارش رو خوب انجام داد!

(معلم ورزش رفت بالا تا نرمش رو شروع کنیم...)

معلم ورزش: خب بچه ها شروع کنید...درجا بزنید...

سحر(با صدای آروم):بسه دیگه....این همه سال درجا زدیم کافی نبود؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 20:2 توسط سحر |


حکایت مردی که نه می گفت!

 

بود در کشور افسانه کسی

شهره در ،نه ، گفتن:

نام می خواهی؟_نه

کام می جویی؟_نه

تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟_نه

تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟_نه

مذهب ما را می دانی؟_نه

 

نه ، به هر بانگ که بر پا می شد

نه ،به هر سر که فرو می آمد

نه ،به هر جام که بالا می رفت

نه ، به هر نکته که تحسین می شد

نه ، به هر سکه که رایج می گشت.

 

روزی آیینه به دستش دادند

_می شناسی او را؟

_آه آری خود اوست

می شناسم او را.

 

گفته شد دیوانه است

سنگسارش کردند.

 

«شعر از سیاوش کسرایی.کتاب چهل کلید»

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 20:8 توسط سحر |


کارگردان عزیزی دو روز پیش فوت شد.لازم به معرفیش نیست.اگر می شناسیدش که باید بدانی چه آثار ماندگاری داشته.و اگر هم نمی شناسید بهتر است در همان ندانی بمانید.

یادش گرامی و روحش شاد باد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 19:8 توسط سحر |


 

امروز روز مرگ یه برهه از زندگیم بود...روزی که هیچ وقت گمان نمی کردم به سراغم بیاید.فرهاد از کودکی صدایش تو گوشم بود و در تنهایی هایی که می خواستم فریاد بزنم،آرامم می کرد.با آهنگ آینه ش بیش از 6-7 سال است که داشتم همدردی می کردم...با آهنگ تو فکر یک سقف اش ، یاد گرفتم که در فکر یک سقف باشم...با آهنگ روزهای هفته،خودم را می دیدم که دارم در این روز ها قدم می زنم...با آهنگ بوی عیدی...آخ... بوی عیدی...نه...نه از تو چیزی نمی گویم!

با آهنگ جمعه سیاه...وحدت...جغد...وای که چه چیزهایی در من به وجود نیامد...آخ که چقدر دلم تنگ است فرهاد...کجایی تا دوباره با تنهایی صورتک توی آینه گریه کنم...کجایی تا دوباره بعد از گوش دادن آهنگ بچگی، بغضم را بترکانم...کجایی که دوباره با آهنگ صدای بی صدا ، یه سیلی محکم بزنی توی صورتم...کجایی ای مرد؟!...کجایی؟!

گاهی آنقدر در آهنگ هایت غرق می شدم که "من" فراموشم می شد...گاهی آنقدر به تک تک کلماتت نزدیک بودم که از خوش حالی این که یکی هست من را بفهمد ساعت ها تنها می نشستم و با صدایت زندگی می کردم.

دیگر تو شده بودی عضو اصلی زندگی من...تو شده بودی منی که...

آه که امروز لحظه جدایی من و توست...

کسی نمی داند از چه می گویم....

کسی نمی داند از تو چه می گویم...

کسی نمی داند مرگ این برهه یعنی چه...

کسی نمی داند...

اما...اگر چه امروز ما جدا شدیم از هم...

اگر چه امروز با من خداحافظی کردی...

هر از چندگاهی گذری بینداز بر روح خسته من....

که روزگاری تمام وجودش صدای تو بود...

مگذار این طور در غم دوریت دوباره تنهای تنها شوم...

هر چند که این دوری را خود انتخاب کردم!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 12:47 توسط سحر |


فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد...2!

 

(صبح،حیاط دبیرستان فرهنگ،رای گیری شورای دانش آموزی!)

سحر: بچه ها بچه ها یه دقیقه اینجا رو گوش کنید...اگه مریم درومد تقلب شده ها!!!!

(همه در حال خنده)

مریم: خیلی نامردی سحر...

معاون: پس سحر تو کجا بودی؟!

سحر: خانم ما رو رد صلاحیت کردن!

(معاون در حال خنده دور میشود)

سحر: خیلی خب بچه ها دیگه من درومدم...

هما: سحر به من هم رای بده..

سحر: ببینم چی میشه....

سارا: بچه ها تو برگه رای بنویسید موسوی....

سحر: غلط کردی..می نویسین سحر!!!

(جمعیت زیاد اطراف میز رای گیری یاد آور روز های خوشی بود که یادآوریش اذیتم می کرد اما خب...)

سحر: آقا من این چند روز سفر بودم...شما یه چند تا برگه سبز می زدین به برد برا تبلیغات...ای بابا...

مریم: دیگه تو نبودی گفتیم دست نگه داریم...!!!

سحر: چه کنیم دیگه ما رهبرتونیم!(چشمک)

شادی: بچه ها بدویید معلم دینی رفت سر کلاس....

سحر: اوه اوه بدویید...

(((زنگ تفریح دوم)))

(مریم و سحر ابتدا به اتاق مشاوره می روند تا نتایج را ببیند)

سحر: بیچاره من نبودم 31 رای اوردم ..تو که بودی 48 تا چیه؟( با خنده)

سحر : آقا تقلب شده...

معاون: خیله خب حالا برید بیرون...

(سحر و مریم در حالی که شوخی می کردند از اتاق رفتند بیرون)

سحر: اِ اِ اِ خانم لطیفی اونجاست(مدیر)، بدو بریم پیشش...

(بعد از یک دقیقه به آن جا رسیدیم!!!)

سحر: خانم ببین ما رو اول می خواستن رد صلاحیت کنن ...حالا هم که تقلب شده...آخه این چه وضعشه...

( خانم لطیفی در حال خنده شدید)

سحر : آقا من از فردا راه می ندازم تو مدرسه where is my vote?!

 

(((بهتره یه فلاش بک بزنم به زنگ دینی!!!)))

سحر: ببین مریم امروز باز شروع نکنی با این معلمه فلان بحث کنی ها...عزیز من این زبونش با زبون ما بیگانست..می فهمی اینو؟...حالا تو بشین شب تا صبح ، صبح تا شب برای این بگو...گوش نمیده که بخواد جواب بده.

مریم: باشه...

(ولی من می دونستم که آخرش نمی تونه خودش رو کنترل کنه ...و بالاخره شروع کرد)

مریم: خانم این کتاب اومده برای ما از همه چیز گفته اما از چیزای مهم تر از اون حرفی نزده...خیلی از بچه ها هستن که حتی به وجود خود خدا هم شک دارن...توی این سن به نظرمن باید توی این کتاب از شکی که به وجود خدا می تونه وجود داشته باشه بگن...نه از بعد از اون...

( معلم دینی مثل همیشه حاشیه رفت و اصلا موضوع رو به یه چیز دیگه ربط داد...و مریم هم سرخ می شد و عصبانی...ولی من آروم می شستم و گاهی نیشخندی می زدم)

 

(((زنگ تفریح اول)))

(حالم بد شده بود و گیج بودم، رفتم دم دفتر و از مدیر یه چایی گرفتم و باچند تا از بچه ها روی نیمکت توی حیاط نشستیم)

( معلم جغرافیا که آدم سیاسی ای بود و من رو هم می شناخت، وقتی داشت می رفت دفتر اول اومد سراغ من)

معلم جغرافی: یه رای گیری و این همه اضطراب...(در حال خنده)

سحر: ای بابا...خانم فعلا که تقلب شده...

معلم جغرافی: پس چی شده؟

سحر: هیچی یه کم گیجم...همین..

(معلم جغرافی میره به سمت دفتر)

سحر: بچه ها شما برید، من بعدا میام سر کلاس ..یه کم اینجا می شینم...

( بچه ها همه رفتند کلاس و حیاط خالی شد....روی نیمکت دراز کشیدم و دیدم که صورتم درست افتاده تو صورت آسمون...وای که چقدر قشنگ بود دیدن پرنده هایی که با هم دور می خوردن توی...آسمون...)

 

(((زنگ تفریح دوم)))

(در حیاط، هما(سال اولی) با خنده به طرفم می آید)

هما: سحر شنیدم تو برگه رایت نوشتی موسوی...

سحر: کی همچین شایعه مزخرفی رو راه انداخته...هر چیزی جای خودش!

هما: امروز یکی از بچه ها سر کلاس با معلم بحث سیاسی رو شروع کرد و کار داشت به جاهای باریک می کشید!

سحر:بهتره که زیاد سر کلاسا بحث نکنید..به ضرر خودتون تموم میشه...بچه ها وایسید اومدم.فعلا خداحافظ..

هما: خداحافظ...

 

((( ساعت 12 شد و همه رفتیم خونه)))

(من با سرعت خودم رو رسوندم خونه...آخه علی توی دانشگاه قرار بود فیلم بایکوت رو نقد کنه و من هم می خواستم برم...این شد که امروز با سرعت اومدم و آدمای توی خیابون رو درست ندیدم!)

(رسیدیم به درب دانشگاه و من باید چادر به سر می کردم(!!!!)...و مدام به خودم می گفتم که این چه پدیده مزخرفیه...آخه اصلا توی سر نمی موند و علی هم همش به من می خندید که بلد نیستم چادر بزنم!!!)

(خلاصه رفتیم داخل، سالن شلوغ شد، اولش یه ارتباط مستقیم برقرار کردن با ده نمکی که هیچ نفهمیدم چی گفت!!!..چون صداش خوب نبود.)

(قبل از پخش فیلم علی رفت بالا و توضیحی مختصر داد و برگشت)

( حالا اینجا رو گوش کنید، فیلم بایکوت تبدیل شده بود به یه فیلم خنده دار...تا تقی به توقی می خورد همه دست و شوت و فریاد می کشیدن...علی رو می دیدم که حسابی اعصابش خورده و خودم رو که کاری جز نگاه کردن نداشتم)

(فیلم تموم شد و بعد از پخش کلیپ هایی از علی و اون دوستش برای معرفی، هر دو رفتند بالا برای تقد فیلم،در واقع دوستش فیلم رو از دید یه اصول گرا نقد می کرد و علی از دید یه اصلاح طلب...و یه مجری هم بینشون قرار داده بودند!!!!)( خلاصه بحث شروع شد و همه با هیجان گوش می دادن...دانشجو ها حرف می زدن...علی جواب می داد..دوستش جواب می داد...یا گاهی هم این دو تا به هم می پریدن..کار به دعوا می رسید..آروم میشد...و خلاصه اینکه برنامه جنجالی ای بود...که یه کم دانشجو ها رو هم به جنبش انداخت!)

(برنامه که تموم شد و از سالن اومدیم بیرون مشتی از دانشجو ها راه افتاده بودن دنبال علی و دوستش و سوال و جواب...من رفتم یه گوشه تا حرف هاشون تموم بشه...به یاد روز های دانشجوییش رفت توی اتاق نشریاتشون....راستش حس نوستالوژی ای که احساس می کردم درونش هست...به من منتقل شد!)

( حالا که تنها وایساده بودم به همراه چادری که با هم کُشتی می گرفتیم!!!...به این فکر می کردم که آیا من هم می تونستم از این نسل باشم؟!!!...یا اگه بودم چی میشد؟!!!...یا حالا که نیستم چی میشه؟!!!)

(رفتیم خونه...بعد از کلی که با علی شوخی و اذیتش کردم که مثلا فلان جا باید می خندیدی یا فلان جا باید روی اون یارو رو کم می کردی........تموم شد امروزم!)

(حالا آخر شبه و تو اتاقی تاریک نشستم و می نویسم ، و فکر می کنم به روزی که همش با رای و تقلب و مارکسیسم و امپریالیسم و فلان و فلان گذشت...به روزی که با پایانش بهم گفت: همه روز ها مثل هم هستن، فقط شکلشون با هم فرق میکنه!!!)


« حدودا یک سال و نیمه از نوشتن داستانی با همین عنوان می گذره...این شاید ادامه اون باشه...شاید هم نه فقط اسم اون باشه!!!! »

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 23:18 توسط سحر |