تبليغاتX
من و...من!

کجا می رم؟....

نمی دونم چرا این روز ها اینقدر سردر گمم.نمی دونم چرا نمی فهمم.نمی دونم چرا دیوانم.نمی دونم چرا خستم.نمی دونم چرا ..چرا..چرا...چرا...

دوست دارم برای چند لحظه آروم،تنها..به هیچی فکر نکنم...

اَه...نمیشه...نمی خوام....نمی دونم...

مدتیه دیگه چیزی نمی نویسم...نمی خونم...نمی بینم...با همه حرف می زنم، اما صدام درنمیاد...همه جا هستم، اما نیستم...کجام؟...نمی دونم!

چرا کسی صدام رو نمی فهمه...چرا دیگه نمی خندم...

تا وقتی که خوب نشم اینجا هم چیزی نمی نویسم...اما بر می گردم...شاید جوری دیگه!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 16:27 توسط سحر |


 

این روز ها حال انسانی را دارم که از همه کس و همه چیز خوشش می آید...از گذر روزها لذت می برد...می خندد...و گویا از زندگی راضی است....

اما نقطه ای کوچک دارد تمام وجودش را نابود می کند و نمی داند که چرا مدام آن نقطه را انکار می کند...

ای نقطه چرا تو را کسی نمی فهمد...چرا من تو را نمی فهمم...چرا؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 23:3 توسط سحر |


تا شاید باد همه چیز رو با خودش نبره...

 

چقدر خوش حالم این روز ها....یعنی این یه هفته که مدرسه شروع شده.راستش بعد از انتخابات وقتی که یه اتفاقی پیش می اومد و خیلی خوش حال می شدم و می خندیدم....توی اوج خنده از خودم متنفر می شدم که چرا توی این وضع نابسامان دارم به جوک یا خاطره دوستم از ته دل می خندم.اما کم کم فهمیدم که اتفاقا باید از ته دل بخندم!

امسال مدرسه خیلی خوبه...دوستایی پیدا کردم که مثل خودم هستن و البته مثل خودم هم تقریبا از این نسل فاصله دارن.نسلی که خیلی از شما هیچ امیدی به اون ندارید!

نسلی که بهش گفتن نخند...گفت:نه....

نسلی که بهش گفتن حجاب...گفت:نه....

نسلی که بهش گفتن گوش نده...گفت:نه....

نسلی که بهش آزادی...گفت:نه....

نسلی که مُرد اما ...خودش گفت: نه.

امروز وقتی داشتیم توی حیاط مدرسه با بچه ها قدم می زدیم و می گفتیم و می خندیدیم( مثلا از احیایی که توی ماه رمضان رفتیم و فقط خندیدیم، یا از مدیر پارسال مدرسه یکی از بچه ها که احمدی نژادی بود)، در این موقع من اطرافم رو خوب نگاه می کردم....یعنی به چیزی نگاه می کردم که ده سال دیگه یه خاطره می شه و من تنها اون رو به اسم یه خاطره می شناختم. یعنی یه تصاویر مبهمی که از ذهنم می گذره و من دنبالش باید بگم یادش بخیر...یعنی واقعا همه این ها به همین سادگی تموم می شن؟!...برای همین تا می تونم این روز ها از کوچک ترین اتفاقی که توی مدرسه می افته سعی می کنم نهایت لذت رو ببرم. تا شاید باد همه چیز رو با خودش نبره...

جزئیات همیشه زیباترین بخش زندگی منه...و هیچ وقت دلم نمی خواد بهشون بی توجه باشم. اون شادی ای که همه با هم سر کلاس از نیومدن معلم داریم...یا دویدن بچه ها توی حیاط... یا لیز خوردن پای معلم. همه و همه اینا...تک به تکشون زندگی ای رو برای من به وجود میاره که بی نهایت زیباست...

چند روز پیش ها یک کتابی خوندم با عنوان" پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ". یه جای کتاب مر گ رو وقفه ای بی رحمانه در زندگی توصیف کرده بود...این برام خیلی جالب بود...خیلی.

بعد از اون جمله همش با خودم فکر می کنم اگر این وقفه بی رحمانه نبود من الان در حال انجام چه کاری بودم؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 0:5 توسط سحر |


            ای مرد...تولدت مبارک!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 22:52 توسط سحر |


                                 روزی به رنگ . . . سیاه !

 

باز اول مهر شد و من کم کم دارم می فهمم که زمان چقدر بی رحمانه می گذره...دیشب اصلا نمی خواستم باور کنم که یک سال گذشته و فردا باید کیفم رو روی کولم بذارم و برم به سمت جایی به نام مدرسه(!) هر چقدر که توی مدرسه ها گشتم هیچ وقت نتونستم معنی واقعی کلمه مدرسه رو پیدا کنم...و فکر کنم بیشتر از این هم نباید بگردم، چون پیدا نمیشه! الان دو ساله به یه مدرسه ای اومدم که مدیرش آدم خیلی روشن و سیاسی هست. از اونایی که نه فشار روی دانش آموزا رو قبول داره و نه بی تفاوت بودن نسبت به اونا. امکان نداره روزی توی حیاط بیاد و بچه ها دورش جمع نشن. از همه مهم تر این که با همه جور بچه ای می سازه.

یادم میاد وقتی پارسال اون مقاله رو نوشتم و توی سالن برای مادرا و دانش آموزان خوندم(همون که از کتاب مادر و پدر...نوشته دکتر شریعتی رو باهاش ادغام کردم و توی وبلاگم هم گذاشتم، به نام املیسم و فوکولیسم) وقتی مدیرمون اومد توی سالن چشاش برق زد و خندید.وقتی که از روی سن اومدم پایین خیلی خوش حال اومد طرفم و دم گوشم گفت: سحر نندازیمون زندون! از اون روز به بعد همیشه می یومد و از خاطرات و کتاب های شریعتی و روزهای سخت و شرینی می گفت که همیشه آرزو می کردم ای کاش منم اون موقع ها بودم...روز های انقلاب!

خلاصه این که همیشه سعی می کردم کنارش باشم و ازش سوال کنم...تا این که انتخابات شد و فهمیدم که ایشون مسئول ستاد بانوانه...بهم گفت که حتما بیا و من همه از خداخواسته با کله رفتم...! 

خوش حالی و ذوقی که اون موقع در چهرش می دیدم رو نمی تونم اصلا با خستگی و پریشونی که امروز دیدم مقایسه کنم.وقتی که صبح داشت به دانش آموزای جدید پشت بلندگو خوش آمد و تبریک می گفت، دلم می خواست اندازه تمام روزایی که می شناسمش ، گریه کنم، اما حیف...اما حیف که اشک هام به جبر چشم های سوالی همه آدم های اطرافم خشکِ خشک بود.

..........................................................................................................................................

پی نوشت: یکی از دوستان گفت که بهتر است وبلاگم را به حالت قبلی بازگردانم و وبلاگی دیگر با این طرح و فضای سیاسی ثبت کنم. پیشنهادش برایم زیبا بود، دوست داشتم بدانم برای شما هم هنوز آن نوشته های" سینما و من" قابل تحمل و با ارزش است؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 15:32 توسط سحر |