تبليغاتX
من و...من!
                               

                 تا فردا...

 

                       

                                                   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 15:55 توسط سحر |


قلب من زندانست

نقب در نقب ، فرو بسته به هم

غنچه ای ساخته از آهن سرخ

قلب من قفل بزرگی ست زخون.

 

داغگاهی است دلم

غیرت ، آنجا مجروح

بی گناهی مصلوب

و شجاعت در آن سیلی خور

قتلگاهی است شقایق ها را.

 

زخم ها را ورم آورده دلم

پای تا سر همه قلبم ، قلبم

می تپم  ، می تابم ، می توفم

ای گلابی کبود ! ای حباب تاریک!

چه هواها که به سر داری در این خفقان.

 

نه کلیدی جادو

تا در قلعه فریاد بدان بگشایم

نه چراغی پیدا

که من این گودسیه چال به کس بنمایم

نهر خون جاری از آنست و جز بستر خون

راه بر قلبم نیست.

 

قلب من قاره مدفونیست

آرزو ها اندر آن شبحی آدمگون

عشق بی عطر ، گدا

خشم بی دندان ، پیچان در خویش

کینه ، بی حربه، سر در کف ، گم

بیم ، در اوج ، عقابی است عبوس

آه قلبم چه هراسستانی است.

 

پشت دیوار دلم

آسمانیست چو نیلوفر سبز

بال پرواز در آن همهمه ساز

آفتابش خندان

کهکشانش شط روشن در شب

ای جدار عبث ! ای یاوه حصار

من چه نزدیک و چه دورم از نور.

 

همه شب بر می آید از این شب

صوت غمگین محبوسی از حجره تنگ:

آه ای آزادی.

وطنم قلب منست

قلب من زندانی ست.

 

«شعر: سیاوش کسرایی. از کتاب چهل کلید. سال۱۳۶۰. انتشارات حزب توده»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 14:28 توسط سحر |


 

...روزی خواهم نوشت

 

نمی دانم این روز ها که به سختی صداهایمان به یکدیگر می رسد، تو صدایم را می شنوی یا نه...

به هر حال من می گویم...

یادم است روز های سخت اما شیرینی بود، مغزم پر شده بود از ریاضی..فیزیک..شیمی ، که در این بین خبر های انتخابات ، شور و هیجان و ندای ییروزی باعث می شد که درس برایم فقط یک اتفاق معمولی باشد که می گذرد و انتخابات دهم بزرگ ترین حادثه زندگیم...با اشتیاق برگه امتحان را می دادم و میان این و آن می رفتم و شروع می کردم به بحث، از خوبی آن کاندیدا و از شجاعت دیگری...

گذر از دکه روزنامه فروشی و دید زدن تیر ها دل گرمی زیادی بود. و از همه بهتر وبلاگ ها که از خوشحالی خود را نمی شناختند و گفت و گو های شیرینی که بین وبلاگنویسان می شد....یا عصر ها که آنچنان با عجله می دویدم و به سمت ستاد می رفتم که گویی کارمند رسمی هستم و نباید دیر به سر کارم برسم....داخل که می شدم فوری سراغ ضبط می رفتم، یار دبستانی را تا آخر بلند می کردم و از عصبانیت بچه های ستاد احمدی نژاد که کمی آن ور تر بودند ،همه با هم تا جا داشتیم می خندیدیم...می خندیدیم...می خندیدیم...

یا آن روز که دو طرف خیابان را گرفته بودیم و با پیشانی بند ها و دستبند های سبز آنقدر ایستادیم و میر حسین میر حسین سردادیم که شب با کمردرد و گلو درد خوابیدیم. و زیبایی شب آخر که موج سبز در خیابان راه انداختیم و از میان احمدی نژآدی ها که همانند تونل وحشتی بود گذشتیم...

و جمعه روز انتخابات که با اطمینان تمام از پیروزی، من و دوستم با خود فکر می کردیم که فردا با چه رنگی در وبلاگمان پیروزی را تبریک بگوییم...با سبز...یا قرمز...یا سفید....

اما هیچ کدام فکرش را هم نمی کردیم که سیاه رنگ فردا باشد...

اما...اگر چه می روند روز ها...اگر چه می گذرند سال ها....ولی یادم می ماند آن تیر بر قلب برادر..و آن کینه بی پایان در دل مادر. به یادم خواهند ماند ...و روزی می نویسم از زمانی که همه جا سبز بود ولی سینه ها سرار درد و کینه و غم بود.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 0:50 توسط سحر |