آقای شصتچی باور کنید...!
من اشتباهیم...
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم.
من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت، نه کسی بنده رو میدید. نه ثروت مند بودم ونه هیچ چیز دیگر.
همه ی سهم من از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره ی بایگانی بود، لای پرونده ها.
من ساده بودم. من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم.
من نمیخواستم به بانک برم، من نمیتونستم طبیب باشم، من نمیتونستم سرهنگ باشم، من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم. برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران. و من به همه احترام میگذاشتم، من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن، شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم می رفت که کجام و همه ی اینهایی که میگند مال من نیست، حق من نیست و من اشتباهیم...
تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم. من فقط اشتباهی بودم.
خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم. من فقط اشتباهیم.
چه دفاعی از خودم بکنم؟ من بی دفاعم.
حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.
جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم...
خدایا تو منو ببخش...
..........................................................................................................................................
آقای شصتچی، پارسال که در پایان این حرف ها را زدی دلم گرفت و گریه کردم...چون باور کردم که تو شریف و ساده بودی! اما امسال...ای کاش نمی آمدی تا تمام تصورات زیبای من از کسی که دروغ نمی گوید، کسی که «نه» نمی گوید، کسی که شریف است، خراب نشود.امسال، وقتی گفتی دوست داری جایی بروی که همه دوستت داشته باشند،انگار دیگر نتوانستم باورت کنم،انگار خودت یک دروغ بزرگ بودی! انگار یک «نه» بودی بر تمام آری های من از خوبی تو! آقای شصتچی سال پیش :باورکن خیلی از ما اشتباهی هستیم اما مثل تو توان راستگویی را نداریم! باور کن مانند تو نیستیم و برای «نه» گفتن تردید نداریم و دل می شکانیم! باور کن ما از تو خیلی خطاکار تریم!
خدایا تو ما را ببخش...


