ع ی د ت و ن م ب ا رک!
![]()
دلم می خواست یه فرصت مناسب باشه و از همه دوستانی که تا حالا همراهم بودن تشکر کنم.فکر کنم الان وقت مناسبیه،پس...
-از برادر خوبی که اولای وبلاگم گفت ادامه بده و بنویس،به نتیجه می رسی(آقای نوری پرتو)
-از دوست عزیزی که من رو خیلی شرمنده می کنه و اگر من اصلا به وبلاگش سر نزنم،اون محبتش رو دریغ نمی کنه و مهمون ما می شه( آقای قاآنی)
-از پرشین استار،دوست بسیار مهربان که الان خیلی وقته خبری ازشون نیست(آقای مقصودی)
-از وبلاگ گوزن ها که همیشه جملات زیبایی در نظرات برام می ذاره(م.م)
-از برادر بسیار بسیار خوبم که چند ماهی سرش خیلی شلوغه و مثل قدیما سر نمی زنه(آقای صابری)
-از شاعری که شعرهاش رو خیلی دوست دارم(آقای فریدونی)
-از دوست مهربان دیگه(آقای سبزقبا)
-از دوست بسیار عزیز که همیشه به وبلاگم سر می زنن(آقای مرتضوی)
-از دوستی که دوست علی هست و نظراتشون رو من خیلی دوست دارم(آقای آهنگری)
-از استاد خوب که خیلی در فیلمنامم بهم کمک کردن(آقای نقاشی)
-از دوستای خیلی خوبی مثل(آقای بهرامی)
-از بچه های جدیدی مثل(کوهیار)
-از دوست عزیز خیلی جدید(آقای حیاتی)
-از به قول خودش رفیق مهربونی که اکثر وقت ها به وبلاگم سر می زنن (آقای نواصر زاده)
-از(سمتا)
-از( راد)
و از همه کسانی که آمدند و رفتند و گاهی هم ماندند!
بوی عیدی برای روزهایی بود که نزدیک عید دوست داشتن ها زیاد می شد.شکفتن دوباره خنده هایی از جنس آسمان.اما امروز...نه فرهاد دیگر بوی عیدی تو این روز ها به کارمان نمی آید.سال هاست که از بوی عیدیت گذشته.از بوی یاس جانماز مادربزرگ.قلک پول؟!!! نه فرهاد،قلک پول کجاست!ما که دیگر سکه جمع نمی کنیم.عیدی این روز ها نزدیک به تراول پنجاه تومانیست.دیگر کسی به فکر کم شدن پول هایش نیست یا جریمه های عید مدرسه.معلمان مهربان شده اند(!)دیگر لای کتابم بویی از گل خشک شده نیست یا اسکناسی تا نخورده.تازگی ها با بوی جدید ترین مد لباس خستگیم کم می شود.دم عید بوی مارک جدید شلوار است.بوی کلافه بودن از زیادی پول هاست.بوی عطر صد هزار تومانی. بوی...
خلاصه فرهاد جان این روزها بوی همه چیز هست به جز،بوی عیدی تو!
املیسم یا فکولیسم؟!
پنجشنبه 1/12/87 قرار شد یه جلسه ای با مادرا همراه با بچه هاشون تو مدرسه برگزاز بشه که قرار شد دو نفر از دو کلاس اول سخنرانی کنند.مریم از اون کلاس احساس کرد که بزرگ ترین مشکل بچه ها انتخاب رشته ست اما من فرصت رو غنیمت شمردم و حرفی که مدت هاست توی دل خیلی هاست رو گفتم.
به نام خدا
با سلام خدمت مادران گرامی و تشکر بابت این که دعوت ما را پذیرفتند.دیروز هر چه با خود اندیشیدم و کلمات را در ذهنم بازی دادم تا بتوانم منظور و چیزی که می خواهم بگویم را واضح بیان کنم به این نتیجه رسیدم که حرف هایم را با سخنانی از دکتر علی شریعتی برگرفته از سخنرانی ای از وی به نام پدر،مادر ما متهمیم ادغام کنم تا حقیقت آنچه در ذهنم است را بهتر متوجه شوید.ممکن است از تندی برخی جملات دکتر شریعتی که در این نوشته به کار برده ام تعجب کنید و بهتان بر بخورد ،اما حقیقت شاید همین باشد که مدت هاست بر روی آن پرده پوشانده ایم.لازم است قبل از شروع بگویم دینی که در ابتدای حرف هایم به آن اشاره می شود،دینی ست که حاصل برداشت سطحی و عوامانه است که متاسفانه مورد قبول اکثریت مردم قرار گرفته. مادر گرامی؛من به نمایندگی از این طبقه تحصیل کرده که به هر شعار و مذهب دیگری متوسل می شود و پناه می برد از ترس مذهب شما! به نمایندگی از این ها به شما که مسئول ایمان خودتان و زمان خودتان هستید بگویم :برای چه طبقه من و گروه من با شما بیگانه شده و شما با او بیگانه اید و نمی توانید با هم دوست باشید! به مادر ها بگویم که برای چه دختر شما نمی تواند با شما حرف بزند و شما هم نمی توانید با او حرف بزنید.من آمده ام سخنان فرزندانتان را به شما بگویم و این نمایندگی را از من بپذیرید.برای این که من نه از آن ها می خواهم جانب داری کنم که به نفع آن ها و طبق عقاید آن ها صحبت کنم و نه در گروه شما به طبقه شما وابستگی دارم.ای مادر؛دین تو و همه اعمالی که به نام دین و مذهب انجام می دهی و همه عقایدی که به نام دین و مذهب داری،تا حد زیادی از من دور است و من نمی توانم با آن ها ارتباط برقرار کنم! دین تو عبارت است از نیرویی که تو را از دنیا و پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند و من به عنوان جوان امروز، روشنفکر امروز،تحصیل کرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ به من نگفته، به تو هم نگفته و تو هم نمی دانی.به من می گویی روسری بر سر کن اما نمی گویی چرا؟ می گویی این راه خطاست اما نمی گویی چرا؟ اما مادر من،اسلام این جور نیست. در اسلام حجاب یک توصیه است،پوشش یک توصیه است که فرد زمانی باید به آن عمل کند که ایمان آورده باشد.نه یک اجبار در خوشبختی ناخواسته،نادانسته، که این خود عین فلاکت و بدبختی ست. مدام من را با دوران نوجوانیت مقایسه می کنی که آن روز من چگونه خواسته هایی داشته ام و چگونه دستورات دینم را انجام داده ام.اما هیچ گاه به این فکر نکردی که زمان تو شاید فقط یک تغذیه فکری وجود داشت،شاید دو تغذیه فکری وجود داشت،شاید فقط مدرسه بود.اما امروز آیا از خود پرسیدی، من،فرزندت چگونه در برابر حملات مختلف رسانه ها،تضاد ها و تعارض های موجود استقامت کنم؟ تو هر بار با گفتن این راه خطاست احساس کردی تمام وظیفه ات را در قبال مراقبت از من انجام داده ای و در پایان می گویی مگر چه کرده ام که فرزندم این گونه شد یا چه چیزی برای او کم گذاشته ام؟ جواب شما این است؛ تو من را به خودم نشناساندی! من دختر تو بودم،راه هایی که به من نشان دادی،پیشنهاد هایی که داشتی،شکل زندگی و ارزش های اخلاقی که به من ارائه کردی این است؛ نرو،نکن،نبین،نگو،نفهم،احاس نکن،نخوان،نه نه نه ...این که همه اش شد نه؟! من به دنبال دین "آری" هستم که به من نشان بدهد که چه بکن،چه بخوان،چه بفهم و چه باید بکنی! به قول یکی از نویسندگان وای به حال دینی که "نه" در آن بیشتر از "آری" باشد، و از تو من یک آری نشنیدم! توانایی تصمیم گیری را از من گرفته ای،با گفتن جامعه امن نیست من را زندانی کرده ای،تو حتی به من هم اطمینان نداری، اجازه نمی دهی ذهنم را به کار گیرم و خود انتخاب کنم، خود تجربه کنم. گمان نمی کنم اگر را با این قفل و زنجیری که به من بسته ای،روزی رهایم کنی بتوانم یک لحظه،تنها در جامعه،مستقل،بدون تو دوام بیاورم، چرا که هیچ گاه اجازه ندادی خودم فکر کنم که درست کدام و غلط چیست! تو اراده را از من گرفتی! اگر از آزاد گذاشتن من بیمناکی و اگر در ترس از آزاد گذاشتن من حق داری، بنگر که چرا چنین است؟ و این ترس را ریشه یابی کن و به خاطر این اطمینان از بین رفته سوگواری کن، که چرا چنین شد؟ که هاله های تقدس از دور سیمای دختر تو گریخت و او در نظر تو گاه چون شیطانکی کوچک ظاهر می نمود. من را از فیلم دیدن،با دوستان بودن،تفریحات سالم باز می داری و می گویی درس بخوان،برای این کارها زمان بسیار است! اما نه مادر عزیز؛ آن تفریح،آن فیلم دیدن، در اجتماع بودن برای همین سن من است .من پیش از آن که بخواهم درس بخوانم ، باید بفهمم که چرا باید درس بخوانم! ابتدا باید به موجودیت خود پی ببرم. مطمئن باش آن تفریح اگر به درسم سودی نرساند که بعید می دانم،ضرری هم ندارد.مادر عزیز؛ روزگار این نسل نابسامان است.این نسل در میانه دو پایگاه تجدد و تقدم،کهنه پرست و مغرب پرست،متعصب مذهبی و متعصب زد مذهبی تنها مانده و بی پایگاه و بی پناه. در حال انتخاب یک ایمان است،نیازمند و تشنه است.آزاد است اما آواره! این فرصت ها از بین می رود و این مذهب اشتباهی به فردا نمی رسد.تا می توان و تا می توانید کاری بکنید.این چند خط پایانی نتیجه گیری روشنفکر زمان شما دکتر علی شریعتی بود و من متاسفم که بعد از سی و دو سال این نتیجه گیری تکرار می شود. والسلام
- بعد از سخنرانی من، چند تا از مادر ها هم اومدن بالا و نظر دادن که من در جواب دوباره رفتم بالا....غلغله ای شده بود. یکی از مادرا اون وسط تازه یادش افتاده بود که او بچه بعد از انقلاب و هیچ سهمی توی این انتخاب نداشته و بسیار ناراضی از وضع حاضر،می گفت جامعه امن نیست غافل از این که پسرش هر روز با ماشینش دم مدرسه ماست و امثال اونن که جامعه رو نا امن می کنن.جوابش رو کامل داشتم اما فرصت تموم شد و همه رفتن خونه.
«با تشکر فراوان از علی»
خیلی دور،خیلی نزدیک

یادش بخیر پارسال این موقع ها جَو وبلاگ من یه جور دیگه بود...یه برو بیایی بود..یکی نقد می کرد،یکی جواب می داد، اون یکی اعصابش خراب بود..یکی دیگه می خندید. از اون وقت تا حالا چهار پنج تا از دوستایی که مرتب به خونه های مجازی همدیگه رفت و شد داشتیم،رفتن.چند تایی وبلاگشون رو بستن،چند تایی هم غیبشون زد. اختتامیه پارسال اینجا شلوغ بود از بچه هایی که چه مدافع و چه مخالف برنده های جشنواره با هم بحث می کردن،اصلا تنها وبلاگ من که این جوری نبود،خیلی از وبلاگ های سینمایی دیگه هم همین جریان ها توشون موج می زد! اما امسال کسی نمی گه کی برده،کی نبرده! کسی نمی گه "ای بابا اینم اختتامیه شد" یا " باریکلا به این مسئولا"! انگار سال به سال فاصله ها کم تر می شه و تنهایی ها بیشتر.البته خودم هم توی این فاصله ها مقصر بودم،دیگه مثل اون وقت ها تند تند وبلاگم رو به روز نمی کنم.دیگه با هیجان به این خونه و اون خونه سر نمی زنم. راستش خودم رو درگیر کردم با فیلمنامه ای که تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده، ساختش هم دیگه بدتر.البته هرچند خبرهای خوشی که توی این مدت بهم رسیده کم نیست،مثلا این که توی داستان نویسی و وبلاگ نویسی تو شهرمون اول شدم. مدتی که توی یه دو راهی گیر کردم.سال هاست که هدفم رو سینما قرار دادم و جز اون به چیز دیگه ای فکر نکردم. تا همین چند وقت پیش ها هنوز آدم های پشت پرده سینما رو نمی دونستم چه جورین و فکر می کردم به همین صداقتی که روی پرده می بینم.فیلمنامه سبب خیری شد تا بتونم اون ها رو بهتر بشناسم،رفتن پیش کسایی که پشت پرده بودن. وقتی باهاشون حرف می زدم تازه می فهمیدم که چقدر ازشون دورم. همه ذهنم درگیر اینه که برم تو سینما یا نرم.که اگه برم نکنه مثل خیلی از اون ها بشم، یا اگه نرم نکنه به آرزوم نرسم.حالا توی اوجی که فکر می کردم دارم به تنها آرزوم می رسم، درجا زدم. نه می تونم برگردم به عقب و به چیز دیگه ای فکر کنم ،نه می تونم برم جلو .ترسم از اینه که اگه برم نتونم بین اون همه فاصله ها و خط های تیره دووم بیارم.هر موقع می خوام برم ،یه عالمه صدا می یاد دنبالم که "جامعه هنری این جوری،تو نمی تونی با اون ها یه رنگ باشی".درست زمانی که خیال می کردم چقدر به سینما نزدیکم،می بینم که اون چقدر ازم دوره .دیگه دوستان قدیمی نیستن که باهاشون مشورت کنم اما مهمون هایی جدیدی هم که اومدن مهمون های خوبین.شاید تو جواب همه سوال هایم را داشته باشی!
به قول یکی: همیشه،همه چیز اون جوری نیست که تو دوست داری!


