تبليغاتX
من و...من!

                                                     هبوط

در کنارهم می چیدم.پیوسته می چیدم و هر بار چیزی جز منظره ی تاریک ونامیمون جبر تصویر نمی شد. بهم ریختنش نیز مرا آرام نمی کرد چون تک تک قطعات این پازل اجزاء همان جبر شوم بودند.قطعه ای از پدر.قطعه ای از مادر.قطعه ای از معلم.قطعه ای از... ودریغ از قطعه ای مال من.دریغ از قطعه ایکه وقتی پازل را بچینم بگویم هان،اینجا،این قطعه ،این قطعه مرا در ساختن شاکله ی یک تصمیم سهیم کرده است.در تصمیمی که گرفته ام نقش داشته ام.چون این جزءاز اجزاء تاثیر گذار در تصمیم مال من است، نه متعلق به هر کس دیگر.اما نبود. مانند مرغ ماهی خوار که هر بار در پهنایی به وسعت دریا شیرچه می زند،خود را در انبوهی از قطعات روی هم ریخته رها می کردم . پیچ و تاب می خوردم. یکی را بیرون می کشیدم،به سختی نوشته های متراکم ریزش را می شد خواند.خیلی ریز نوشته بود؛ اخبار ساعت 2 بعد از ظهر روز 23 دی ماه 1373. پازلی دیگر را بر می داشتم، نوشته بود فیلم سینمایی پدر خوانده،سکانس هفتم ،دیالوگ آخر. و روی قطعه ای دیگر؛ سخنرانی انتخاباتی محمد خاتمی،اردیبهشت 1376.  و همه چیز بود و همه کس بود و من نبودم. گویا تک تک دیدن ها و شنیدن ها،تک تک خواندن ها و نخواندن ها و ذره ذره ی نصیحت ها و تنبیه ها و تشویق ها، برای من تصمیم می گرفتند. آری،که این انبوه هزاران هزار تُنی از موجودی شصت کیلویی تا رسیدن به سر منزل مقصود سواری می گرفتند.و در این میان خداوندگار می گفت،تو،ای بنده،تو مختاری. در اين ميان ،در این آشفته سازمان اراده ها که خداوند مرا مختار می داند ،شیطان پشت میز دکان مخوفش ،همان دکانی که به اندازه ی تاریخ هبوط آدم به زمین قدمت دارد نشسته و در حالی که مشتریان به صف ایستاده را کالا می دهد ،با سرعت هزار فرم در ثانیه ،نیم نگاهی بر من دارد.و من، هم مطمئن به خداوندی خدا  و هم نا مطمئن از مختار بودن. در حسرت یک انتخاب صد در صد.در کابوس، در کابوس محکمه ی اعمال. دیوانه،مجنون ،نا امید. دائم در تردید.مدام در اضطراب و دستانم به درگاه خداوندگار بلند که مرا از شر کوچه پس کوچه های مه گرفته اعتقاد رهاکند.فردا روز که از خانه بیرون آمدم،باز این پدر و مادر وامام و پیغمبر و قرآن بودند که از جیب من یک پنجاه تومانی در آوردند و به زکات دادند.باز این معلم و رادیو و روزنامه و کتاب بودند که بیداد را شناختند و در برابرش از گلوی من فریاد زدند.و غروب، در حالی که صدای اذان به گوش می رسید و پالتوی دراز خاکستری رنگ ناامیدیم به زمین کشیده می شد،به خانه باز گشتم. خانه ای که با تک تک  جزئیاتش به تمامیت آرامش و یقین یورش می برد.از ظرفهای نشسته گرفته تا لامپهای کم نور. تا رختهای چرکین.تلویزیون را روشن کردم. باز تصویر آخوندی بود که حرف از بهشت و جهنم و گناه و ثواب می زد.اینها محرک و مبشر تولد جنونی ناخود آگاه می شد که ذهن مردد و بی ثبات من آبستن آن بود.خدایا،این توفان تردید حتی حومه نشینی مرا در حاشیه یقین و اعتقاد به تو تحمل نمی کند. پروردگارا،این توفان تردید حتی ایستادگی تیرک چادر همین آواره نشینی را بر خود نمی بیند. پروردگارا،این توفان تردیدِ بی پدر ومادر  جثه های صد کیلویی و دویست کیلویی را از ریشه بر کنده چه رسد به من شصت کیلویی.دیگر روز، شیطان ،در دکان کهنه ی مخوفش مشغول دباغی گوسفندان حلق آویز شده بود،نا قه ی شتر صالح در افقی نه چندان دور آب می نوشید.دیری نپایید که هرچه صداقت و راستی و امام و پیغمبر می شناختم در یک سو و هر آنچه از پلیدی و خباثت و منادیان این طیف نا ثواب می دانستم در سویی به صف ایستادند.آری،این ها در دو سو،شیطان در پشت سر،ناقه ی شتر صالح در مقابل و خداوند در همه جا. دو سپاه، به رزمی شهنامه ای گلاویز شدند.اولین بار نبود که وقتی ناقه شتر صالح بر سر چشمه آب ایستاده است و شیطان گوسفندان حلق آویز شده را دباغی می کند و من مابین این دو ایستاده ام،ارتش های اساطیری به جان هم می افتند.اما هر بار یا لکه لکه هایی از سفیدی می ماند یا قطراتی از عصاره ی کثافات پلیدی که آن روز این گونه نشد.گویی ارواح این دو گونه ی سپاه به خداوند و شیطان پیوسته بودند و از اجساد ایشان ذره ای معلوم نبود.پیش از این یا امام و پیغمبری جان سالم به در می برد یا از منسوبین به ابلیس کسی می ماند تا مرا همراهی کند.تا وقتی پای کشتن و نکشتن ناقه شتر صالح در میان است دست مرا بگیرد که اگر اهورایی باشد دورم کند و اگرنه ،چاقوی سلاخی به دستم سپارد.که آن روز این گونه نشد. که آن روز این گونه نشد.عروج ارواح پاک و سقوط نفوس نا نجیب،خداوند و شیطان را عینیت داده بود.تشعشعات الهی و القائات شوم اهریمنی پرتوهای یکسانی داشتند.همانقدر که آن سو مرا از ناقه شتر صالح می خواست دور کند،دیگر سو نزدیک می کرد.این بود که ایستادم. و حرکت نمی کردم. مرا حرکت نمی دادند.بلکه می اندیشیدم. خدارا که گام به عقب یعنی او و غیر خدا را که قدم به جلو یعنی آن،یعنی آنها.این قدم ها تماماً من بودند.گویی همانقدر که آدم خدا را درک کرده بود و شیطان را تجسم می کرد،من نیز این دو را. از سر و صورتم عرق می ریخت که دلهره و اضطراب این همه یقین و به یقین رسیدن بود.خدا  را دیدن بود. وجود پلید ابلیس را لمس کردن بود و انتخاب بود.آری، من مبتلا به آزمونی می شدم که پدرم، آدم نیز به گونه ای و به شباهتی و به مثالی چنین شد.مرا بشارت می دادند. گرد تجسم لاشه شتر صالح رقاصه های دلربایی می دیدم که از آستین شیطان بیرون جسته بودند و حول تصور جسم ناکشته نا قه شتر،در فاصله ای دورتر ،بوی پاک بودن را می شمیدم.آری،من بودم که گام اول را به سوی ناقه شتر صالح برداشتم و همان دم رعشه ای وجودم را فرا گرفت.از آن پس پیاپی گام بر می داشتم. خداوند را نمی خواستم ببینم و گویا شیطان را نیز نمی خواستم باور کنم.دستانم به سوی گردن ناقه شتر صالح دراز شد. دستانم را به سوی ناقه شتر صالح دراز کردند،نه، دستانم را به سوی گردن ناقه شتر صالح دراز کردم و نه اینکه بخواهم آن را با چاقو پی کنم که با همان دستهای نه چندان بزرگ خود تمامی بزرگی گردن ناقه شتر را گرفته بودم و پیوسته ،بی توجه به مظلومیت چشم هایش تکان می دادم.آنقدر که عربده هایش بند آمد. آنقدر که مظلومیت چشم ها با بسته شدن پلکهایش به پایان رسید.و آنقدر که مرد.کو،کو،رقاصه های دلربایت ای ابلیس؟ من ناقه شتر صالح را کشتم.   اندکی بعد همه چیز وارونه بود. گوسفندان حلق آویز شده،لاشه ی ناقه شتر صالح که در فاصله ای دور،کنار چشمه آب افتاده بود و شیطان، که دم به دم فرود ساتور دباغی اش را بر پوست خود احساس می کردم، بر لاشه ی آویزان شده ی خود.خدایا،پروردگارا،تکه تکه شدن را تاب نمی آورم.خدایا...

و پروردگار ،این روح گناه آلود را در نفسی دگر،در نفسی از یقین ،در نفسی که الوهیت  و ابلیس را لمس کرده بود،در نفسی که مرز جبر و اختیار را دیده بود،در نفسی که بغض گناه را با تمام سلولهای ساتور خورده اش احساس کرده بود، هبوط داد ،آن گونه که آدم بر زمین.اکنون، که ادعای یقین تمام ظرف اعتقاد من است،خداوند، می خواهد که فردا،روز شنبه به ماهیگیری نروم و عجبا که چند روزی است دلم هوای ماهیگیری کرده.

                                                                    

«باز هم با تشکر از علی که احتمالا دیگر باید بشناسیدش(برادرم) که اجازه داد این نوشته اش را در وبلاگم قرار دهم.»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 11:42 توسط سحر |


 

و من که می دیدم،اما...

  

سه نابینا در اتاقی خالی،با معلمی عینکی.من،دوستم. دستهایشان بر روی حروفی که هیچ گاه نشناختمشان می چرخید.دوربین از دست های کودک عکس می گرفت.دوستم در کنار، و چشم من بر چشم های که من را نمی دید. از او پرسیدم چه دوست دارد، پاسخش سکوتی بی انتها بود،ای کاش نمی پرسیدم. زنگ تفریح خورده شد،همه در حیاط جمع شدند.کودکانی نابینا، ناشنوا...و منی که هم می دیدم و هم می شنیدم اما...  

از مدرسه بیرون آمدم،به دنبال مردی رفتم که نابینا بود.خیلی وقت بود دوست داشتم با یک نابینا صحبت کنم تا این که فیلمنامه ای در این باره نوشتم و این دلیلی شد برای ملاقات با آن ها.آقای کتکتانی ،مردی با لیسانس ادبیات که در طبقه پایین آموزش و پرورش در اتاقی تلفنچی بود، در کنار همکارش که خانمی کم بینا بود.با همان دوستم به داخل اتاق رفتیم.بعد از توضیحات کامل که من کیستم و چرا به این جا آمده ام،بسیار گرم و صمیمی همگی شروع به صحبت کردیم.هیچ گاه فکر نمی کردم در اتاقی کوچک در طبقه پایین اداره ای،فردی این چنینی وجود داشته باشد.انسانی فهمیده و راضی از آن چه که هست. از خود گفت، از دوستانش که همانند او نابینا بودند، از دخترش که در کودکی نمی دانست پدرش نابیناست، از مردم، از لذت زندگی، از عصایش..  

راستش تا آن زمان چنین آرامشی به سراغم نیامده بود..قلبی پاک، دیدن چشم هایی که از هفت سالگی دنیایی دیگر را می دید، و اتاقی کوچک با دیوار هایی ساده اما پر از آرامش!حرف هایمان یک ساعتی طول کشید.شاید اگر بیشتر می ماندم هنوز هم می گفت.نمی خواستم زیاد مزاحمش شوم، بیسکوییتی به من داد و با همان دوستم  از آن ها خداحافظی کردیم، اما به امید دیداری دیگر.در خیابان هنگام قدم زدن در بین کسانی که می دیدند، بیسکوییت را می خوردم و انگار تا به حال به این خوش مزگی چیزی نخورده بودم.با خودم عهد بستم از این به بعد هر وقت دلم از این دنیا تنگ شد پیش او بروم و از دنیایش برایم حرف بزند...در همان اتاق،با همان آرامش...


مدتی است که در فکر بستن وبلاگ هستم.احساس می کنم دیگر بس است بازی با خود، با کلمات،با دیگران...اصلا نمی دانم در طول این یک سال نوشته هایم را کسی دوست داشته یا فقط در حد گفتن    « زیبا بود» از آن گذشته اند.خسته شده ام از این جملات تکراری، خسته...خوشا به حال نابینا که هیچ وقت وبلاگ نمی زند تا به او دروغ بگویند!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 22:42 توسط سحر |


 

امروز که صبح زود از خواب بیدار شدم،هوا هنوز تاریک بود.پنجره را باز کردم،دیدم

تو  هراسان در آسمان قدم می زنی.

پرسیدم: چرا در من نیستی،آن بالا چه کار می کنی.

گفتی: می خواهم بروم،از دنیا خسته شده ام،دوست دارم آسمانی شوم.

پرسیدم: آخر چرا؟ مگر دنیا جایی برای تو ندارد؟

گفتی: نه، من در دلم دیگر جایی برای دنیا ندارم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 12:11 توسط سحر |