تبليغاتX
من و...من!

 

                        

مادر،چاقو،هندوانه

حوصله برای مهمان

تلویزیون کوله اش پر از فیلم های تکراری

من،کاغذ،قلم

به دنبال جمله ای برای خلاصه امشب

تلفن زنگ می زند

مهانی می رود،مهمانی می آید

خنده ها از ته دل

حرف ها می رود تا خانه سهراب

سکوت لحظه ای جاری نیست

مادر با دنده های تیز چاقو

پوست سبز هندوانه را می شکافد

خدا را شکر..انگار این بار قرمز است

خانواده دایی می آیند

دستشان جعبه ایست، در آن شیرینی

باز هم می خندیم

در بسته می شود

مهمانی پایان می یابد

سکوت آغاز می شود

و من در انتهای شبی بلند می نویسم:

این یلدا هم گذشت...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 1:53 توسط سحر |


تولد،تکامل،سینما

 

خسته ام،خیلی خسته ام.روز ها برایم سنگین اند و تحمل گذران شان را ندارم.هفته ها کم لطف و ماه ها بدون هیچ اتفاقی می گذرند.سکوت ساعت ها را پوشانده ، ابر ها آسمان را از خلوص انداخته اند و من امروز یک ساله شده ام.دوست دارم فارغ از همه دغدغه ها و سختی های زندگی مانند حمید هامون دل به دریا بزنم،خود را دور کنم از انسان ها،از لحظه ها،از امروز، از دیروز، از فردا.ده ساله بودم که با دیالوگی از فیلم پدرخوانده خود را در سینما یافتم.به سینما علاقه مند شدم،به خاطر تاثیرش،به خاطر حرف های گفته و ناگفته،..از آن به بعد سینما به لحظه لحظه های زندگیم خود را تحمیل کرد و من تسلیمی آگاهانه در برابر آن داشتم .به فرمان آن زندگی را دوست می داشتم و گاهی از زندگی متنفر می شدم .به این جا آمدم ،شنیدم که در این دنیای مجازی از تبار خود بسیار می یابم .پس آمدم،که حرف های من بشود حرف های ما.و گذشت،گذشت،گذشت تا 18/9/87 شد،تا این که یک سال به پایان رسید،تا این که 365 روز از کنار همه ما آرام رفت.و اکنون من می توانم بگویم به خاطر همه آن روز ها می خواهم باشم، به خاطر شعور، فهم و تجربه که ارمغان آن روزها است می خواهم زندگی کنم و می توانم بگویم که خود را شناخته ام.اگر چه هنوز رویا ها و آرمان هایم از من دورند اما با تو که نامت دوست است می خواهم به آن ها برسم،با تو ای یار دبستانی که من دنیای تو و تو دنیای من هستی می خواهم با هم برویم تا همان جا که می گویند همه از جنس صداقت اند،تا نهایت همه خوبی ها، تا رهایی... راستی یادت باشد به آذر سال دیگر بگویی آهسته تر بیاید،می خواهم در یک سال به اندازه یلدا بزرگ شوم.

 

دفتر کهنه یادداشت های من گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 1:18 توسط سحر |


اهواز،شهر روز های مرده!

چهار ساله بودم که در کنار دوست کودکیم،حنا که دخترکی عرب بود در جلوی در خانه یمان گِل بازی می کردیم.آن موقع ها من اهواز زندگی می کردم.زمان زیادی نگذشت که به شهری دیگر برای سکونت رفتیم.کوچک بودم و عقل چندانی نداشتم اما دل کندن از دوستم، خانه ام،،جوی کنار خانه ام،همسایه های عربم و روز هایی که در آن جا گذراندم برایم سخت بود.بعد از آن مهاجرت،بزرگ ترین آرزویم سفر به اهواز بود و بزرگ ترین غمم بازگشت از آن جا.اما کم کم بزرگ شدم،توان درک کردن یافتم،توان فهمیدن.در نه سالگی دین خود را شناختم.بزرگ تر شدم،چیز های بیشتر آموختم.اما همه این توانستن ها و فهمیدن ها من را از اهواز متنفر کرد،طوری که به اجبار خانواده گه گاهی برای سر زدن به بستگان به آن جا سفر می کنم.وارد شهر که می شوم بوی کفر و کینه تمامش را پوشانده،آسمانش خاکستریست و انگار نمی توانم خدا را ببینم،نگاه های مردمش تنفر را فریاد می زند و دیگر آن حال و هوای روز های کودکی،بازی کردن با حنا و جوی کنار خانه ام وجود ندارد.انگار مردم عوض شده اند و شاید هم من تغییر یافته ام...چند روز پیش ها که دوباره به آن جا رفتم،فیلم کنعان را در سینما قدس دیدم.در کنار آدم های جالبی فیلم را تماشا می کردم،کسانی که آنقدر مشتاق فیلم دیدن بودند که ده دقیقه آخر به سینمامی آمدند!!! در اهواز همه گویی با خود قهرند و دوست داشتن را بینشان نمی بینم....دوباره باز می گردم به چهار سالگی،روزهایی که همسایه مان صبح زود نان می پخت و به ما می داد،روز های بارانی ای که آب به داخل خانه ها می آمد،روز های سرد،روز های گرم.اما گذشت...آن موقع اهواز از من تنفر داشت و من را از خود دور کرد و اینک من نیز از او متنفرم.نمی دانم چرا وقتی که آن جا هستم،چیز هایی ز من دور می شوند،نماز یادم می رود بخوانم،خود را در انبوه انسان ها نمی یابم و نمی توانم آنچه که می خواهم باشم را تحمل کنم.سال هاست که دیگر چشم هایم همانند کودکی همه چیز را زیبا نمی بیند،با نفرت به همه چیز نگاه می کند و هیچ چیز را دوست ندارد.هر بار که به اهواز می روم انگار تمام آرزو ها و رویاهایم همان لحظه تمام می شود و من به پایان می رسم.اکنون.. دیگر،همه روز های اهواز برای من مرده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 23:41 توسط سحر |


  خداحافظ  پسر طلایی...

تا چند وقت پیش ها مرده پرستی را بلد بودیم ولی اکنون آن هم از یادمان رفته است!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 23:42 توسط سحر |