"سکانسی به یادماندنی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن"
(هانیه کتاب را به دست گرفته و بلند می خواند و بهمن هم کنار اوست)
هانیه:همه ما میان لجن ایستاده ایم،اما بعضی ها
به ستارگان نگاه می کنند.
(بهمن با کنایه می پرسد)
بهمن:اینا رو کی گفته؟
هانیه:چه می دونم،کتاب توئه.
بهمن:یه نویسنده بی خیال که درد من و امثال منو نمی فهمه...
هانیه:شیر داغ یا چایی داغ؟
(بهمن لقمه نان و پنیر را از دست هانیه می گیرد)
بهمن:یاد قدیما کردی؟
هانیه:پس هنوز هم یادته،خط مقدم،بیمارستان صحرایی.
یادت می یاد زانوهات زخمی بود نمی ذاشتی به زانوهات دست بزنم
ُشما نا محرمی خواهر،...هنوزم نامحرمم؟
بهمن:حالا دلم زخمیه...
هانیه:خیلی خوب بیا صبحونتو بخور بدون من.
بهمن:اشتها ندارم.
هانیه:اعتصاب غذا؟ انگار جاییت درد نگیره معذبی؟
بهمن:اگه دنبال اشتها می گردی پس چر اومدی سراغ من؟
بیرون از اینجا اشتها داره بیداد می کنه...
هانیه:بهمن تو چته؟
بهمن:...معنی دندون درد قلبو می دونی؟!
هانیه:مسکن می خوای یا تقویتی؟
بهمن:هیچ کدوم...
هانیه:تو اصلا لذت بردن بلدی؟شده تا حالا یه میوه رو با لذت بخوری؟
یا اگه هستش دندونتو نشکنه خیلی دلخور می شی؟...
بهمن:لذت؟!!!...وسط این معرکه؟...با این رنجی که اینا می کشن؟
(دستش را به جانبازقطع نخایی ای نشانه گرفت که
روی تخت خوابیده بود)
به این نگاه کن،یه وقتی نقاشی می کرد،اینقدر بهش نرسیدن که فلج به
اینجاش رسید(دستش را تا بالای گردنش برد)،گوشاش هنوز میشنید،
اگه صمعکشو به موقع خریده بودن...
(هانیه یک گل گذاشت کنار سر آن جانباز)
هانیه:مردم از چیزای ساده لذت می برن،ولی تو نمی بینی،
اینا رو بهانه می کنی تا خودت رو عذاب بدی،من نمی فهمم
بهمن ازش چی در میاری؟!
بهمن:قصه هام،قصه های من دست و پایی که اینا ندارن.
من این رنجو می نویسم...
یار دبستانی من...
خوابم نمی برد،چشام به پنجره بود اما نمی دیدمش،تو عالم دیگه ای بودم.بالشم رو این ور اون ور می کردم،فکر می کردم اشکال از اون که خوابم نمی بره،اما نه همون دلهره قدیمی بود،دلهره ای که با ورود به هر دوره از مدرسه بدجوری اذیتم می کرد.یادش بخیر اولین روز مدرسه،همه قدها کوتاه،همه پاک و معصوم،اون موقع دوست پیدا کردن به مو بیرون گذاشتن و مانتو کوتاه پوشیدن و غافل بودن از خیلی چیز ها نبود،که دوست داشتن همدیگه بود،کنار هم بودن،با هم بودن،همه حرف ها خلاصه می شد به آرزوهای گاهی محال گاهی هم ممکن،به قهر و آشتی های چند دقیقه ای،به شوخی های بی مزه.توی پنج سال ابتدایی من هربار یه دوست پیدا می کردم و بعد هم از هم جدا می شدیم،نازنین،بهناز،مریم...اینا دوستای دبستانم بودن،با هرکدومشون که بودم فکر می کردم که تا آخر عمر با همیم،اما هربار به خودم دروغ می گفتم،هربار تنها می شدم.یه دوره دیگه شروع شد و من باز هم دلهره داشتم اما اون موقع قرار بود پریسا دختر داییم بیاد تو کلاسم،خوش حال بودم که لااقل اگه دوست هم نداشتم،این بار یکی هست که به عنوان یه همراه باهام باشه،چهار نفر شدیم و یه دوستی رو به وجود اوردیم که صمیمیتی توش نبود ولی خوب بود.سال دوم من از پریسا دیگه جدا شدم اون رفت دنبال دوستاش و من با چند نفر دیگه رفیق شدم،دوستای خیلی خوبی بودیم،بچه هایی که هنوز خوب مونده بودن.سال سوم من با هلیا دوست صمیمی شدم،با این که از سال پنجم با هم بودیم اما اون موقع تازه هم دیگه رو خوب شناختیم،چه حرف هایی بود،چه خنده هایی،چه روز هایی.سال سوم تموم شد و من باز هم دلهره یک دوره دیگه رو داشتم.تمام تابستون به فکر این بودم که این بار دیگه با کسی دوست نمی شم تا دوباره بعد از یه سال تنهام نذاره....صبح از همه زود تر بیدار شدم،دلهره یک لحظه ولم نمی کرد،آماده شدم و رفتم دبیرستان.این بار هم پریسا باهام بود و بازم خوش حال بودم که یه همراه داشتم،راستش چند وقتی بود که اصلا خبر از هلیا نداشتم،حتی نمی دونستم تو این مدرسه ثبت نام کرده یا واقعا رفته یه جای دیگه.وقتی که داشتیم با پریسا به مدرسه نزدیک می شدیم،همچین دویدم که پریسا گفت چی کار می کنی،مگه بچه ای؟!بهش گفتم یکم شور و شوق بچگانه داشته باش!وقتی که داخل مدرسه می رفتی یه راهرو بزرگ بود که بعد ازسه چهار متر می پیچیدی سمت راست که وارد حیاط بشی،دلم می خواست تا رسیدن به حیاط چشام رو می بستم،اما می ترسیدم بقیه مسخرم کنن،با خوش حالی و خنده رفتم داخل،از اون راهرو گذشتیم و به بچه ها رسیدیم،به قول علی سنتوری واقعیت تالاپی خورد تو کلم،هلیا اون جا نبود،اون کسایی هم که دوست داشتم باشن هم نبودن.خنده رفت و اشک رو گوشه چشم احساس کردم،سریع چشام رو پاک کردم.چند دقیقه بعد دوست پریسا اومد،با هم گرم صحبت شدیم،بعدش من از اون ها جدا شدم.تو حیاط می چرخیدم و به بچه ها نگاه می کردم،انگار می خواستم از بینشون یه دوست پیدا کنم،اما هیچ دوستی نبود،هیچ نگاهی به من نبود.با خودم عهد بسته بودم که امسال مثل سال های قبل نباشه و برم توی تئاتر مدرسه.ازیکی از بچه ها که می شناختمش پرسیدم مسئول تئاتر اینجا پارسال کی بوده؟!بهم نشونش داد و من خداخدا می کردم که بتونم امسال جاشو بگیرم.خوشبختانه معلم پرورشی از دوستان مادرم بود و راحت می تونستم اونو راضی کم که من رو مسئول تاتر کنه،اما نمیشد روز اول می رفتم و این چیزا رو می گفتم،بالاخره باید یه چند روز بگذره.زنگ خورده شد و اسم ها رو خوندن و من و پریسا توی یه کلاس افتادیم،اما دوستش افتاد اون کلاس.به یاد پارسال نشستم میز دوم تو ردیف وسط،بعد از چند لحظه یه دختر خانم اومد و کنار من نشست،قیافش به بچه های آروم و بی سر و صدا و افسرده می زد و من قید دوستی رو باش زدم.بقیه وقت رو با رفتن به این ور و اون ور گذروندم،پریسا و سپیده تا ساعت ده و نیم که رفتیم خونه داشتن با معاون حرف می زدن که دوتاشون توی یه کلاس باشن،حرف ها بی نتیجه موند و زنگ خورد.سوار سرویس شدیم و اومدم خونه،چند روزی بود که دکه پیش خونمون نرفته بودم،از سرویس که پیاده شدم رفتم اونجا،یه روزنامه ای خریدم و اومدم خونه،خسته نشستم و به امروز و بچه ها و حرف هاشون فکر می کردم،به حرف یکی که مثل ما تازه اومده بود به این مدرسه و به یه سال سومی گفت:من نیوشا هستم.می یای با هم دوست بشیم؟


