سرزمين آرزوها!

وقتي مي ري تو تراس طبقه دهم و جلوت بازه و شرايط براي يه خودكشي راحت آمادست،ديدن
دانشگاه شريف كه فقط 600-700متر باهات فاصله داره،مي بَرَدت تو رويا،به فكر اين كه شايد
يه روزي تو هم بتوني بياي اين دانشگاه،اما وقتي همون موقع بهت خبر مي رسه كه فلاني با
كلي درس خوندن رتبش شده فلان...بازم به همون خودكشي فكر مي كني كه البته اين فقط
يه حرفِ...وقتي سرت رو مي چرخوني و مي بيني آدماي توي ورزشگاه سرحال دارن روي
چمن سبز بازي مي كنن،دوست داري تو هم بري و روي اون زمين يه گشتي بزني،وقتي
هواپيما رو مي بيني كه داره آروم آروم مي شينه تو فرودگاه مهرآباد،تو دلت مي گي كاشكي
من هم ازاون بالا بالا ها بدون هيچ وسيله اي مي تو نستم بيام پايين.اگه ميشد ديش هاي ماهواره
رو با دستام از روي پشت بوم ها بلند مي كردم و از عصبانيت آدماي تو ساختمون ها تا شب
مي خنديدم،اگه ميشد اونقدر بالا بودم كه مي تونستم ابر ها رو به هم بزنم تا بارون بياد و خيس
خيس بشم،اگه مي شد همه چيز همون جوري بود كه دوست داشتي باشه،اگه همه چيز به
همین كوچيكي اي بود كه مي ديدم،اگه بود...وقتي عصرش ميري انقلاب،دو تا پوستر انتخاب
مي كني،مي خواي بري حساب كني كه برق ها مي رن ،اعصابت خراب تا توي تاريكي يارو
رو پيدا كني كه پولاشو بدي،برمي گردي خونه،دوباره مي ري توي تراس،حالا شبِ،مي شيني
روشنايي ها رو نگاه مي كني،سفيد،زرد،قرمز،آبي،وقتي دونه دونه رنگ ها خاموش مي شن
و وقت وقتِ خوابيدن مي شه اما تو مي خواي تا صبح بيدار بموني،بيدار بموني تا اين غمي كه
چند روزه تو چشماتِ اشك بشه و بياد پايين،اما يه ساعت نمي شه بر مي گردي تو رختخواب
و آهنگ گوش مي كني،يه آهنگ غم انگيز كه اسمش هم نمي دوني،بعد آروم آروم چشماتو
به روي تمام زشتي هاي دنيا مي بندي و مي ري اون جايي كه هميشه دوست داشتي باشي،
مي ري به سرزمين آرزو ها،جايي كه واقعا مي توني ابر ها رو به هم بزني و بارون بياد
و تو هم خيسِ خيس بشي...


