ماجراهای اسباب کشی!
در صبح یه روز جمعه توی خرداد ماه که همه مردم در خواب ناز به سر می بردن ،ما مشغول
بستن چمدون ها بودیم! قرار بود یه وانت باری ساعت9 بیاد و وسایلمون رو ببره خونه جدید.
داییم اومد و دوتا کارگر با خودش اورد که بعدش با کلی چونه زدن،کارگر ها راضی شدن یه کم
قیمت رو بیارن پایین،شد50تومان!
ساعت از 10 گذشت و ما اسباب کشی رو شروع کردیم.دو تا دیگه از دایی ها هم اومدن،پسر
عمه هم رسید.خلاصه بعد از یک ساعت که کارگر ها وسایل سنگین مثل گاز و یخچال رو
بردند،رفتند.بعد از 10 سال بودن در اون خونه باهاش خداحافظی کردیم.آخرین باری رو که
بردیم ظرف ها بود و یه مشت خرت و پرت و چیز های من که خیلی زیاد بودن.
رسیدیم به خونه جدید،حالا باید سبد سبد وسایل رو می بردیم طبقه سوم که متاسفانه آسانسور
نداشت.مامانم و دایی بزرگه رفتن بالا تا چیز هایی رو که ما میاریم جمع و جور کنن...و ما
گروه چهار نفره، سارا(من) وعلی(برادرم)،علی(پسر عمم)،علی(دایی کوچیکه)،احمد(دایی
کوچیک تر) سعی می کردیم با شوخی و خنده خستگی 47 پله رو نادیده بگیریم،که همه هم
لاغر مردنی! خلاصه این که با هزار بار رفتن بالا و اومدن پایین تونستیم آخرین باروانت
رو خالی کنیم.من هم که یه علی می گفتم،سه نفر می گفتن بله!!!
حالا همه چیز ها رو اوردیم اما راه نیست که رد بشیم.من می خواستم کارتون رو بذارم
روی سرم ببرمش پایین که خورد به پنکه و بعدش به دماغ من و سر پسرعمه و اینور و
اون ور و خنگ کاری ها پشت سر هم! ساعت 12 شد و همه رفتن.
عمه واسمون ناهار درست کرد و فرستاد،بعد ازغذا خوردن می خواستیم یه کم استراحت کنیم که
برق ها رفتن.ساعت3 بعد از مثلا استراحت پا شدیم و کارتون کتاب ها که هنوز هم پس از
« با این که پس از به آهنگ جمله ها نمی خونه ولی چون نخواستم بعد از رو دو بار تکرار کنم
نوشتم پس از» گذشت دو سه روز داییم و پسرعمم با عصبانیت ازشون یاد می کنن که چقدر
زیاد بودن رو توی قفسه های کتاب چیدیم.بعد از کَََُلی دعوا که من تو کدوم اتاق باشم و علی کدوم
اتاق،به این نتیجه رسیدیم که دو تامون توی یه اتاق باشیم! علی نشسته بود روی صندلی و به من
دستور می داد که کتاب های سینمایی رو بذار اون ور،شعر ها اون ور،سیاسی ها رو بزار این
ور،کتاب های داستانی هم این ور...منم به خاطر این که دعوا نشه می گفتم باشه!
میز کامپیوتر و قفسه های کتاب و مجله های آقا یه طرف و تابلوی نقاشی من و ویلنم و مجله ها
و خرت و پرت هام هم این ور،دارت هم به دیوار.
ساعت 4، زن دایی و دختر دایی اومدن خونمون که چیز ها رو بچینیم.
من و پریسا(دختر دایی) چیز هایی که اضافه بودن رو کارتون می کردیم و می بردیم انباری،
شیر تو شیری بود آخه طبقه بالایی هم اسباب کشی داشت که هر بار با اونا برخورد می
کردیم و یا ما باید می ایستادیم تا اونا برن یا اونا می ایستادن تا ما بریم.کارهای انباری تموم شد
و اومدیم بالا،می خواستم یه کم خستگیم در بره و بشینم که مامان دادش رفت هوا،چرا هیچ کاری
نمی کنی...ما هم که گفتیم بله،چشم!
دوباره پاشُدیم و شروع کردیم به کار کردن،ساعت 9شب شد و من با عصبانیت سر علی(برادرم)
بیچاره داد زدم که برو یه بستنی ای چیزی بخر دارم می میرم...
بعد از یه ساعت که از رفتنش می گذشت،اومد. واسمون بستنی خریده بود .اونم چه بستنی ای!
با طعم انار و تیکه های کاکائو...چه شود!!!
همه یه کم خوردن و کشیدن کنار،فقط خود علی می خورد و برای اینکه ضایع نشه می گفت
عجب بستنی توپیه،منم چون خیلی گرسنم بود همشو از سر ناچاری خوردم!
شب شد و همه رفتن خونه هاشون، چراغ ها خاموش شد و شهر خوابید.
امروز سومین روزی که توی این خونه هستیم.تقریبا همه چیز چیده شده.توی این (حدودا)65
ساعت، دیگه غمی چیزی نبود،تقریبا همش خنده بود...حالا اون خونه موند و هزاران خاطره تلخ
و شیرین،خاطره هایی که شب ها به یادشون می خوابیدم و صبح ها به امید تکرار دوبارشون از
خواب بیدار میشدم.خونه ای که بزرگ شدن من رو دید.هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که با
خوش حالی از در وارد شدم و گفتم من طراحی تو شهر اول شدم.روز هایی که از در وارد می
شدم و می دیدم خاله اینا یا عمه اینا از شهردیگه مهمونمون شدن...و روزهایی که از در وارد
می شدم و سیاه ترین خبر های زندگیمو می شنیدم.اون در برای من هر روزش غافل گیر کننده
بود،اما حالا دیگه باید به این در دلم رو خوش کنم که هر روز با ورودم بتونم خبر های خیلی
خوب رو بشنوم.توی این چند روز من خوش ترین لحظه های زندگی رو احساس کردم و اینو
فهمیدم که شیرین ترین خاطره ها می تونه یه اسباب کشی ساده باشه.
اِ اِ اِ تلفن زنگ می زنه...
من: الو...
زن عمو: سلام سارا جان،خونه نو مبارک،مامان هست؟
من: نه سرکاره...
زن عمو: علی چی؟
من: سرکاره...
زن عمو:خودت چی؟
من: (شوخی) منم گذاشتن سرکاره!
زن عمو: (در حال خندیدن)...خُب ما شب ان شاالله مزاحم می شیم.
من: خواهش می کنم،بفرمایید.
اِِ باز تلفن؟!...
من:الو...
عمه: سلام سارا جان،خونه جدید مبارک،عمه می خواستم بگم که ما شب خدمت می رسیم.
من: خواهش می کنم....! بفرمایید.
ای بابا...دوباره تلفن...
من: الو...
مادر بزرگ: سلام سارا،مامان هست؟
من: نه سر کاره...
مادر بزرگ: خیلی خُب،پس بهش بگو که ما و دایی اینا و خاله اینا شب می یایم،یادت نره ها.
من: خواهش می کنم!...بفرمایید!
من برم دوبسته شیرینی بخرم،نه نه،سه بسته.فعلا خداحافظ!!!!

