ایستگاه متروک!
شاید بحث و تحلیل درباره ی چیزی که هیچ وقت نداشته ایم!!
اندکی سخت باشد ولی باید از نقطه ای آغاز کرد.در ابتدا چند تا
سوال از شما می پرسم...
آیا نوجوانی درخشش استعداد ها نیست؟
آیا در پرورش این استعداد ها رسانه ها موثر نیستند؟
آیا بین نوجوان و جوان فاصله ای نیست؟!
شاید به ظاهر ما در عرصه رسانه جایی برای نوجوان ها داشته باشیم
اما با لحظه ای تامل در بیان این تصویر ها به سوالی برخورد می کنیم...
این که آیا کودک هشت ساله با یک نوجوان شانزده ساله هیچ تفاوتی ندارد؟!
برنامه هایی را می بینیم هر روز با نام کودک و نوجوان از تلویزیون پخش می شوند که
در این میان گویی فقط کودک مانده و کودک و کودک...!!
اما مگر آن جوانی که امروز نظاره گر آن هستیم،روزی نوجوان نبوده؟
مگر آن نوجوان را نباید از همان ابتدای راهش یاری کرد تا فردا روزی، جوانی موفق باشد؟
آیا پرورش از ساقه است یا از ریشه ؟؟؟!!!
آب دادن به گیاهی که دیگر رشد خودش را کرده چه فایده ای دارد؟!
شاید از بسیاری منتقدان و نویسندگان و فیلمسازان شنیده باشید که گفته اند نوجوانان ما نباید
به سمت فیلم هایی مانند هری پاتر و سینمای غرب کشیده شوند،دنیایی که خدایانشان جادوگر
اند. تا اینجای حرفشان را من به شخصه قبول دارم زیرا با خواندن کتاب های هری پاتر فهمیدم که
در پایان واقعا به نتیجه ای نمی رسیم...اما اگر آن چهارده ساله از شما بپرسد:اگر این فیلم ها
رانبینیم پس چه ببینیم؟فیلم هایی که هیچ وقت کشور خودمان برایمان نساخته است؟!
چه جوابی دارید که به آن ها بگویید؟!
شما نگاهی به فیلم های حتی سطح پایین هالیوود بیندازید...کودکانشان چنان تسلط بر نقششان
دارندکه گویی زندگی واقعیشان است،کمی بالاتر بیاییم،فیلم هایی مانند هوش مصنوعی،ئی تی
و خود هری پاتر...آیا اصلا می توان بازی آن ها را با یک نوجوان ایرانی مقایسه کرد؟!!!!
مشکلی که الآن در جامعه ما بیداد می کند و کسی توجهی به آن ندارد،این است که نوجوان امروز
دیده نمی شود و او برای آن که مورد اهمیت دیگران قرار بگیرد ناخواسته مجبور است همانند جوانان
و بزرگ تر ها،لباس بپوشد،رفتار کند،فکر کند و ...
چرا؟زیرا فضای خوش نوجوانی برای او هیچ گاه توصیف نشده و در واقع خیلی گذرا از
آن نام برده شده است.دورانی که خط پیوند بین کودکی و جوانیست و حتی می توان گفت
مهم ترین بخش زندگی هر فرد به حساب می آید،امروزه به رویایی تلخ تعبیر شده،
که بودن در آن مرحله برای هر شخصی عبور از ایستگاهی متروک است.
و اینک برای خود و سینمای کشورم متاسفم که بزرگ ترین مشکل یک نوجوان را عشق آن
دوران تفسیر کرده اند که گویی فقط در باب همین موضوع می توان فیلمی ساخت...
یعنی آیا واقعا بزرگ ترین معضل هر نوجوان این عشق گذراست؟!!!پس جواب سوال هایی که
تک تک در پس ذهن او صف بسته اند چه می شود،
حرف هایی که از خود،از وطنش و از این زندگی دارد...
اما،اما پاسخ همه ی این سوال ها خودکار خشکیده ایست که بر روی کاغذی سفید می رقصد،
و چشم ما را جایی گذاشته اند که فقط حرکات خودکار را ببینیم بر این باور که دارد به تمام
سوال هایمان پاسخ می دهد!
فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد...
(هوا گرم ساعت ده صبح,حیاط مدرسه شلوغ,روزآخر,مدرسه راهنمایی فرهنگ)
سحر: چقدر امتحان آسون بود…اين همه خودمو نو كشتيما!!راستي كتاب سيب
محسن مخملباف هنوز پیشته ها...اوه اوه, مسیح هم كه نیوردی, پس کی دیگه؟!!
هليا:خيلي خب حالا بيا بشين …می گم حاتمي كيا رو ديدي جند شب پیش (20:30)
شيرين مي زد!
سحر:(با خنده) آره ديدم,حاتمي كياست دیگه! اين حداد عادل هم رفت…از بس كه تو
ازش بدت مي يومد!حالا لاريجاني اومده, اوني كه من خوشم مي ياد ازش.
هليا:به نظر من اين نجف زاده رو بايد خفه كرد…چقدر ادعاست!
سحر:دقيقا باهات موافقم, بايد وبلاگش رو ببيني,دو خط مي نويسه,هزار تا نظر ميدن
فكر مي كنن كسيه…عجب روزگاریه!
هليا: بگذریم...ويلن رو چی کار کردی؟!!من كه احتمالاچند روز دیگه,بعد از امتحان ها برم.
سحر:واي آره من هم همين طور,فكر كنم آقای شهي زاده(معلم ويلن) پوستمون رو بکنه
بعد از این همه غیبت!!!
راستي هليا,خانم مديري(معاون)رو ديدي چقدر با من چپ شده ,لابد بايد مثل اين
سارا اينا هميشه پلاس باشي دم دفترش,بهش بگی خانم اجازه,اجازه,اجازه
حالا خوبه من از نظر خودشون بهترین دانش آموز مدرسم,وگرنه دیگه چی کار می کردن؟!!!
هليا:واي سحر باز شروع كردي ها …خوبه خودت هميشه مي گی كه اين ها فقط دوست دارن
تو مقنعت جلو باشه و دیگه کاری به هیچ چیز نداشته باشی, هیچی ندوني و اصلا حرف نزنی
اینکه تو به کارهاشون ایراد می گیری, خب معلومه اون ها هم با تو لج مییفتن. دنیا همین
جوریه, اگه خیلی دوروبر حاکماش بپلکی,بدجوری گیر می یفتی.
سحر:پس لابد می گی ساکت بمونم هر کاری دوست داشتن بکنن؟
هلیا:نمی دونم واقعا نمی دونم
سحر:چه جوری آخه,دو سال مسئول کتاب خونه بودم ,چه بدبختي هايي كه با اين خانم كامروان
(معلم پرورشی) نكشيدم,یه تشکر ساده هم ازم نکردن,
امسال مسئول تئاتر بودم,مگه وقت می دادن یه نمایشنامه بنویسم...اون همه نقاشیم خوب بود,
اصلا یادته وقتی معلم برای اولین بار نقاشیم رو دید,نمی خواست باور کنه که خودم کشیدمش...اون روزنامه دیواریه یادته چه سخن سردبیری واسش نوشتم كه خودشم کپ کرده بود,اونقدر نفرستادنش مسابقه که معلوم نیست الان کجاست...
اگه فقط یه بار, فقط يه بار یکی از داستان کوتاهامو می فرستادن,کلی مقام می تونستم بیارم...
حالا چه جوری تو انتظار داری که من برم دفترش و بهش بگم خانم اجازه؟!!
هلیا:پس تو چه جوری می خوای فردا توی این جامعه گرگ و میش زندگی کنی,
وقتی نمی تونی حتی این ها رو هم تحمل کنی...
سحر:(نیش خند)همین حرفتو یکی دیگه هم بهم زده.ولی عزیز من همین هاست که این جامعه
لعنتی رو می سازه,از همین مدرسه شروع میشه,اگه الان حرفاتو نزنی پس فردا باید لال بشي
وهیچی نگی,مثل...
هلیا:اگه...
سحر:آخه هلیا جان درد همین جاست اون هایی هم که لال نیستن چیزی نمی گن
یعنی مجبورن که سکوت کنن.
هلیا:خدا صبرت بده...بابا خیلی داغونی,یه کم بی خیال شو سحر,مي ترسم پس فردا بری
سیگاری شی!!!
سحر:بی خیال چی یه حرفی می زنی ها...
هلیا:حالا پاشو بریم آخرین خداحافظی رو با بچه ها بکنیم,پیش خانم مديري هم بریم دیگه..
اشکال نداره روز آخره,کوتاه بیا..
سحر:باشه مثل همیشه ما کوتاه می یایم,بریم..
(در حال راه رفتن)
هلیا:راستی چند وقته دیگه نمی گی "دید سینمایی"؟!!
سحر:ای بابا ولمون کن...دید سینمایی به چی؟لابد به خانم مدیری؟!!!!
هلیا:(در حال خندیدن شدید)
سحر:خیلي خب حالا پس نیفتی.
(با همه ی بچه ها برای آخرین بار خداحافظی کردن...چقدر سخت بود,بیشتر بچه ها گریه
می کردن ولی هلیا که می خندید و سحر هم که مثل همیشه اخم بود و در کنارش یه
شوخی هایی با هلیا می کرد)
هلیا:(شوخی)می گم سحر ما چقدر بی احساسیم,هیچ حالیمون نیست روز آخره ها.
سحر:حالا روز آخر عمرت که نیست,اگه دلت واسه اینا تنگ می شه که باید بگم همشون
رو بعدا از دوباره یه روزی می بینی.روزی که تو مطبت هستی و داري بيمار بدبخت رو مثلا
معاينه مي كني و من در گیرودار
گرفتن مجوز برای فیلمم هستم,فيلمي كه هیچ وقت مجوز نمي گیره و اون بچه ها هم
می شن یکی مثل همین خانم مدیری يا مثل تو يا مثل من…
هلیا:بیا تا باز شروع نکردی,بیا دیگه همه رفتن تو دفتر..
سحر:بریم...بچه ها خداحافظ.
هلیا و سحر:اومدیم خداحافظی خانم...
خانم مدیری:خداحافظ...به هر حال دیگه هر کمی کسری ای چیزی بوده به بزرگی خودتون
ببخشید..سحر:سرویست ساعت چند میاد؟
هلیا:چند دقیقه دیگه فکر کنم سرویسم بیاد.ااا اومد...خداحافظ سحر,من که تو رو می بینم...
سحر:(شوخی)آره...من فعلنا باید تو رو تحمل کنم,خداحافظ...
(سحر رفت توی کلاسی که دیگه خالی بود و صدای هیچ کدوم از بچه ها شنیده نمی شد,
دیگه نه ماندانا بود که معلم رو مسخره کنه و نه پریسا که مدام یه سوال تکراری از خانم بپرسه.
روی یکی از نیمکت ها نشست و به یاد روز های خوشی که با بچه ها داشت یه لبخند کوچیک
همراه با ناراحتی زد ,از جاش بلند شد, نگاهی به دیوار های خالی کلاس کرد و با بغضی سنگین گفت:خداحافظ برای همیشه...
اما تو چشم هایت را نبند...

چه زود بزرگ شدی...هنوز هفت سالت بیش نیست..اما درد را می فهمی.آرزویی نداری
به جز آزادی وطنت.دست هایت به پرتاب سنگ و گلویت به بغض کهنه عادت کرده.
...اما تحمل کن کودک.
در حیرتم از دلی که هنوز هم سكوت را بر همه چیز ترجیح می دهد و گلایه از هیچ کس
و هیچ چیز ندارد.بهانه ای نمی گیری..نمی گویی مادر کجاست..بر پدر چه شد..خواهرم...
...اما تو ببخش جاهلیت اهل کفار را
دست های کوچکت را می بوسم که هنوز هم بوی پاکی می دهد و قلب کوچکي که غمی
به اندازه ی تمام آسمان ها در آن جای داده ای.اسباب بازی های تو کجای این آواره ها
جامانده است؟!دوست داری برایت پیدایشان کنم؟! اما..اما با که بازی کنی؟!!
با دوستت که دست هایش قطع شده يا با پدری که دیروز با تو خداحافظی کرد؟!!!
چشم هایت را باز کن تا خوب ببینی..چه دباغ خانه ایست اینجا.
چه بگویم؟!هر چه هست در خستگي نگاه تو خفته..نیازی به بازی کلمات نیست.
فلسطین نام کشور توست و تو به آن افتخار می کنی..می دانم روزی پیروز می شوی
و آن روز..نه برای تو..اما برای فرزندت هم بازی ای پیدا می شود...
چه هیاهوییست آن روز..چه شبیست..پس تو نخواب تا آن روز را ببینی و کودکت چون
امروز تو در پی دستهای بابا نباشد..
بتواند ستاره های آسمانش را بشمارد و برای تو از شیرینی زندگی بگوید .
می دانم، مي دانم آنچه برایت می ماند،تفنگیست که دیگر تیری ندارد و سنگی
که هرگز پرتاب نگردید و بغضی که پایان نیافت...
هيس، سرخی رگ چشم هایت گویای همه چیست..نمی خواهد فریاد بزنی..من تو را می شنوم.
...
عروسک های آویزان
عروسک های در بند و مطیع عالم پنهان
تکانک های کوچک ها و
رقاصی انگشتان
حضوری با صدا اما
وجودی بسته از الحان
به فرمان عروسک های دست آموز آدم ها
سری بالا،سری پايین،دلی خونین شود اما
امان از خیمه شب بازان
امان از خیمه شب بازان...
شعر از علی.ی


