تبليغاتX
من و...من!
آری چنین بود برادر...

 

کاش به من نمی فهماندی

 

آنچه آموختم

 

 کاش مرا بیگانه نمی کردی در میان دیگران

 

 کاش در ده سالگی نمی گفتی تفسیر شگفتت را از زندگی...

 

تو گفتی ، رفتی و دیگر صدایم نکردی

 

به گمان آنکه من تنها نمی شوم...

 

چشم هایم را بستم تا شاید در تاریکی به سراغم بیایی

 

اما نه،انگار دیگر خبری از تو نیست

 

به این تنهایی عادت کرده ام

 

روز ها را با دلتنگی 

    

و شب ها را با رویاهایی که

 

به اندازه ستاره ها با من فاصله دارند،سپری می کنم

 

اما دیگر حقیقت دلچسب و خیال تلخ است...

 

زیرا دل بسته ام به این اشک هر روزه

 

گشتم...

 

اما در این شهر همدلی نیافتم

 

سنگینی این ابرها

 

چشم هایم را بارانی تر می کند

 

و عجبا که چند روزیست بدجوری دلم گرفته است...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 23:40 توسط سحر |


شوخی کردیم!؟

 

 

داشت از سینما حرف می زد،از وبلاگ می گفت،از علایقش،از آرزو هاش...

 

از این که دوس داره به کجاها برسه،از کی بدش می یاد و دوس داره جای

 

چه کسایی باشه... یهو برادرش و پسر خالش پریدن وسط  رویاهای شیرینش

 

و بهش گفتن،یعنی اول پسرخاله گفت:((الکی مطلب می ذاری تو وبلاگت

 

بدون منطق،خب یه دلیلی واسشون بیار،تو که فیلم ها رو ندیدی...))

 

می خواستم بهش بگم که وبلاگ اصلا برای همینه که تو عقایدتو بگی و بقیه هم

 

نظر بدن وهر کدوم که منطقی تر بود اونو بپذیری...برای اینه که تو فهمت بیشتر

 

بشه... اما با خودش گفت بهتره نگه تا دوباره پسرخالش با یه حرف دیگه دل کوچیکشو 

 

نشکونه. بعدش برادرش که همیشه حرف های خواهرشو قبول داشت و بهش امیدواری

 

می داد و همیشه بهش می گفت که تو یه روزی یه نویسنده خیلی بزرگ می شی،

 

وقتی می شست پیش پسرخاله با هم یکی می شدن و اونو مسخره می کردن،اگه

 

از برادرشم می پرسید چرا مسخرم می کنی می گفت:))شوخی کردم...)).بهش

 

می گفتن))تو هنوز بچه ای...کتاب بخون))انگار نه انگار که خودشونم یه روزی نوجوون

 

بودن و غرور داشتند،اونوقت دل یه دخترک پانزده ساله رو با چند تا جمله ی کوچیک

 

می شکستن...هر بار با حرفای اون دو نفر ناراحت می شد اما به روی خودش نمی اورد

 

و اون ها هم اصلا توجهی نداشتن،اصلا انگار هیچ کسی اونو نمی دید.درد دل هاش

 

برای هیچ کس مهم نبود و همه گذرا از کنارش رد می شدن.با حرفا و کنایه ها اونو

 

 ذره ذره تو خودش خورد می کردن و می شکستن و نابودش کردن ...

 

وقتی بزرگ شد دیگه هیچ وقت به سمت اون حرف ها و سینما و علایقش

 

نرفت چون می ترسید بازم اون برادر و پسرخاله بیان و اینبار بهش بگن:

 

)) تو  توی این چیزا رقمی نیستی...))

 

و وقتی دخترک ازشون بپرسه چرا اینو می گید،بازم بگن)) شوخی کردیم!..))

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 0:49 توسط سحر |


گاهی به آسمان نگاه کن...

 

 

 

(( پرسید حق تعالی چرا خلق را بیافرید و چون بیافرید چرا رزق داد و چرا برانگیخت؟

 

و چرا میراند؟ گفت : بیافرید تا او را بنده باشند و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند

 

و میراند تا او را به قهاری بشناسند و زنده گرداند تا او را به قادری بشناسند.))  

 

امروز یک بچه ی 7-8 ساله دیدم که مردم او را عقب مانده خطاب می کردند.

 

اما گویا ما عقب مانده بودیم و او از دور دست ها آمده بود.

 

بیگانه بود در جمع ما انسان های سرگردان.راستش را بخواهید هنوز نمی دانم

 

که جایی برای ما در این دنیا نیست یا برای آن ها...

 

همیشه از خود می پرسم که آن ها حرف هایشان را با که می زنند؟

 

و یا اصلا حرفی برای گفتن دارند؟!

 

آیا غمی دارند و یا خوشحالی ای و یا چه انگیزه ای دارند برای ماندن در میان ما؟!

 

می گویند کودکان بی گناهند و گاهی اوقات می توانند چیز هایی ببینند که دیگران

 

قادر به دیدن آن ها نیستند.

 

مانند خود من وقتی کودکی 9-10 ساله بودم می توانستم مردم را از چشم هایشان

 

بشناسم،چشم های بعضی ها خیلی نزدیک بود و بعضی ها خیلی دور...

 

اما رفته رفته از آن پاکی و معصومیت کودکی بیرون آمدم و من هم به جمع

 

بقیه گناه کاران پیوستم و تمام آن رویا های کوچک زیبای کودکیم سوخته شد،

 

کم کم آن آرزو هایی که به اندازه یک دانه کوچک ولی رسیدن به آن ها

 

به اندازه یک دنیا شاید هم بیشتر لذت بخش بود محو شد...و آرزو هایی بزرگ

 

جای آن ها را گرفت که یا خیلی دیر بهشان می رسم و یا، اصلا، نمی رسم

 

و رسیدن بهشان هم دیگر چندان لذت بخش نیست.

 

حال که به جمع آن ها پیوسته ام گویی خدا صدایم را دیگر نمی شنود،

 

دیگر مانند آن زمان ها دعا های کوچکم را برآورده نمی کند، من را

 

رها کرده در میان شما ،دیگر مرا مورد آزمایش قرار نمی دهد و شاید آزمایش

 

می کند و من غافل ام.

 

اما کودک 7-8 ساله...آن ها افرادی هستند که خدا برای درک هر چه بیشتر

 

قدرت او،خلق کرده است،برای فهم بیشتر ما، برای قدر نعمت های بیشمارش

 

و شاید برای دانستن این که بهشت و جهنمی هم وجود دارد.

 

در واقع یک قربانیند،در زمانه ای که هیچ کس حتی

 

ثانیه ای به خودش نگاه نمی کند چه برسد به یک طفل به قول خودشان عقب مانده.

 

آن ها تا آخر عمر همان کودک معصوم و پاک می مانند و در آخر این ماییم که

 

سراپا تقصیر و همانا که دوزخ جایگاه ماست.

 

دیدن آن کودک در امروز مرا ناخودآگاه یاد سکانسی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن

 

انداخت،زمانی که اصغر به مسجد پناه برده بود و کسی او را نمی دید به

 

جز دوست عقب مانده اش که حتی مادرش هم او را نمی فهمید و هنگامی که

 

او برای اصغر دعا می خواند،هم زمان مادر برای پسرش از خدا طلب شفا می کرد.

 

_بعد از چند دقیقه خیرگی به او،دیگر نگاهش نکردم تا مبادا مادرش گمان کند

 

 که من هم او را به چشم یک عقب مانده می نگرم.

 

 

                                                                             پروردگارا دستم بگیر...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 23:10 توسط سحر |