تبليغاتX
من و...من!

 مرد آبکی!

 

  اول یک توضیح درباره تیتر این مطلب بگم، بعد بریم سراغ نقد...

  منظور از مرد آبکی همان مسعود شصتچی،همان دکتر جندقی ،همان سرهنگ غفاری

  و یا همان مهران مدیری خودمان است...

  مرد آبکی شاید تشبیه خوبی باشد به مرد هزار چهره، چرا که آب در هر قالبی قرار

  بگیرد به شکل همان در می آید...

  مانند مدیری  که  بی اراده در هر جایگاهی آدم آن جایگاه می شد.

  و می توانست یک دکتر باشد،یک سرهنگ باشد ،یک شاعر و یا یک...

   خلق چنین شخصیتی از پیمان قاسم خانی بعید نبود زیرا که او هنر فوق العاده اش را در

  بیرون کشیدن لحظه های بی نظیر طنزو در واقع یک نوع شکار لحظه ها که

  در همکاری های قبلی خود با مدیری داشته، نشان داده است و خوش درخشیده .

  اما این بار ما شاهد مردی به قول خود او شریف هستیم که ناخوداگاه

  در موقعیت هایی قرار می گیرد که راه بازگشتی ندارد و اینجاست که ما به

  سادگی او پی می بریم.

  وی برای ازدواج با همسر آینده اش،ناچار به قبول پیشنهادی از سوی پدر زنش می شود.

  او در بانک خود را به نام دکتر سپهر جندقی جای می زند تا مقدار پولی که او در حساب خود

  دارد را بیرون بکشد.در همین میان متوجه می شود که جندقی  برنده یک دستگاه خودرو در

  قرعه کشی بانک شده و از این رو  برای دریافت آن به تهران می رود. در آن جا یکی از

  دوستان قدیمی دکتر جندقی وی را می بیند و از او  می خواهد که بعد از سفرچند ساله اش

  از نروژ،افتخار بدهد و به بیمارستان طبیبیان برای درمان بیماران بیاید.

  در این جا بازی بسیار زیبای سیامک انصاری را نباید از قلم انداخت که هر چند نقش

 خیلی پر رنگی نداشت اما مانند همیشه توانست خنده های زیادی را بر لب مردم بنشاند...

 .........................................................................................................................

 ـخوب، دیگر پرداختن به این مزخرفات کافی است، تا کی ما جماعت وبلاگ نویس

 وقت خود را به پای نوشتن و خواندن بد ترین شکل از توصیف که همانا

 تصویر و تحریر بدیهیات است، تنبه از دانسته هاست، تزیین روزمرگی

 است سپری کنیم. از سیاحت این بازار گویا به دوستی ها و هم آوازی هایی

 می رسیم که افسوس، وزن این بر حجم  زمان از سال رفته نمی چربد.

 زیبایی هایی می بینیم، تمجید هایی می شنویم، نغمه هایی می سراییم  که

 در قرین با انبوه باید هایی که می بایست در اندیشه کسب آنها باشیم کوچک اند

  و کوچک اند و کوچک اند. شاید ایراد از دیدن است . ازچشم است که رنگ

  را  می پاید. که نرمی می جوید. آیا دیده اید یک کشتزار گندم را؟ آنچه در

 انبوه گندمان ، آن هنگام که سبز و بلند شده اند خود نمایی می کند، آن چیزی

 که زیباتر است، آن چیزی که بلند تر است، از فاصله های دور چون موج

 مخملگون زردی دیده نوازی می کند، آفتهای گندمان اند. زیباتراز گندم، بلندتر

 از آن، اما گندم فلسفه کشت است. روییدن گندم آمال کشاورزاست و آفت

 زرد رنگ بلند آن مزرعه گویا تنها در برابر رهگذرانی چون ما می رقصد و

 می نازد. آری، مدتها است که راه خود را با تردید می نگرم، در تصویر

 روبروی خود کنکاشت می کنم، آیا این زیبایی گندم است که مرا به خود

 می خواند یا آفت زرد مخملگون است؟ بیدار شو، بیدارشو .ای شعور شناخت،

 در من شروع شو، و بر پیکره ی  جهالتم ترکه آگاهی بزن که درد این

 تنبیه مرا شیرینی است.

 حقیقت زندگی، گندم زیبای گندم زار، مرا ببخش که در زندان عرف و عمومیت

 دستم از رسیدن به تو قاصر بود. پس قصور بود، نه تقصیر. تحمیل بود و نه تصمیم.

 نا خواسته بود. اجبار بود. اگرچه، اگرچه گذشت زمان، هر آینه مرا آگاه تر می سازد.

 سالها پیش  فکر می کردم که دستان بزرگ پدر برای تمام عمر کودکیم

 را به دنبال خواهد کشید ،فکر میکردم که همیشه مشتاق کارتون دیدن خواهم ماند.

 فکر میکردم که همیشه از جست و خیز و بازی لذت خواهم برد.

 دیری نپایید، زمان زیادی نگذشتکه دستهایم رها شد،لذت کارتون دیدن،

 شیرینی بازی کردن از روح کودکیم زوال یافت، و آن تصویر سفید و روءیایی از

 زندگی، رفته رفته به آبرنگ زشتی ها رنگین شد. می دانم که پس از این نیز

 با من چنین می شود. دل مشغولی ها، تلقی ها و اعتقادات، رفته رفته به آزمون

 زمان گرفتار می گردند و آن روزها  بر من خواهد آمد تا  دگر بار بساط  توهمات

 و نادانی هایم را به هم بریزد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 19:56 توسط سحر |


و زندگی...

 

 و این عکس شاید تصویر خوبی باشد از ما انسان ها که سرگردان در این زندگی به دنبال یکدیگر در حرکتیم

 

خوب این عید هم تمام شد.مانند تمام عید ها.آمد و رفت.ولی این بار خوب به

 

حرف هایش گوش دادم.روز عید سفرم را شروع کردم. به شهری رفتم که تلخ ترین

 

خاطرات کودکیم را در آن جا گذراندم.اما سعی کردم به یاد نیاورم و بیشتر به یاد همین  

 

لحظه ای که درش بودم باشم.چقدر شاد بودند مردم.من هم می خواستم

 

مثل آن ها باشم تا شاید زندگیم را بهتر احساس کنم.

 

خودم را درآن ها قاتی کردم و من هم جزئی از همان اسباب بازی ها شدم .

 

زیبا بود لحظاتی را که با آن ها گذراندم و معنی زندگی رافهمیدم.

 

چقدر لذت بخش بود که همه با هم به بی مزه ترین چیز می خندیدیم و چه خوش بودیم

 

از بودن در کنار هم.

 

سفرم سه روز بود،کم بود ولی من فریاد زندگی را در همین مدت کوتاه با تمام وجود شنیدم.

 

به شهر خود آمدم و با بقیه اسباب بازی ها مشغول شدم.

 

دوربینم را با خودم در میان آن ها می بردم تا بتوانم فریاد های زندگی را ثبت کنم.

 

یکی از لحظه های خوش رنگ این عید غافلگیری یکی از دوستانم بود.

 

چراغ ها را خاموش کردیم وکیک را آوردند.چهره ی دوستم جالب بود وقتی که انتظار همچین

 

موقعیتی را نداشت.

 

و امروز به خانه دوست دیگرم رفتم که سنتور می نواخت من هم به یاد سنتوری افتادم

 

و مضراب ها را به دست گرفتم و از خود آهنگ هایی می زدم. بگذریم...

 

سال پیش، آموزگار خوبی برای من بود،خیلی چیز ها به من آموخت.

 

نصیحت هایش را یادم نمی رود که می گفت: حقیقت زندگی را درهمین دوران نوجوانی بیاب

 

که بعد دیگر نمی توانی به این دوران بازگردی.

 

می گفت:بخند،شاد باش،می رسد آن روزی که تو می خواهی.

 

من هم گوش دادم و به آن ها اندیشیدم و حال در سال جدید می خواهم به آن ها عمل کنم.

 

اگر خدا بخواهد...

 

نمی دانم چرا ولی یاد یکی از شعر های سپهری که خیلی دوستش دارم

 

افتادم،دوست دارم شما هم آن را بخونید...(لطفا در ادامه مطلب آن را بخونید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 22:47 توسط سحر |


این بوی عیدی فرهاد هم عیدی...






بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/03ساعت 17:38 توسط سحر |