زیرا او هم نسل سوخته بود...
![]()
با چه شور و شوقی رفتم طرفش.اصلا باورم نمی شد که چند روز دیگه عید.
سبزه رو که می دیدم،شمع ها رو،سنجد،سیب،سکه یادم مینداخت که یه سال بزرگ تر
شدم و به راستی که از سال پیش تا حال چه قدر بزرگ شدم. داشتم می گفتم با چه شور
و شوقی رفتم طرف ماهی ها اون معصومیتشون که همیشه باید توی یه تنگ
کوچک باشند مرا اذیت می کرد.اما با همه این ها می دانستم سر سفره هفت سین ماهی
اگر نباشد لطفی ندارد.دوتا خریدم به خانه آوردم آنقدر خسته
بودم که حتی یک نگاه کوتاه را هم از آن ها دریغ کردم.
پی کار خودم رفتم سرگرم شدم با مجله دنیای تصویر و هزار تا
فکر های جور واجور مثلا این که دیگه جایی برای ما ساده پوشان نیست.
دیروز رفتم خیابان که اگر توانستم لباس های عیدم را بخرم.
اما....
نمی دانم چرا چرا باید همه یک شکل بپوشیم؟
چرا نباید لباسی برای من باشد ؟
چرا من هم باید از این شلوار چه می دونم زغالی ها بپوشم؟
چرا برای اینکه بخوای با بقیه فرق داشته باشی نمی ذارن؟
چرا من باید اون شلوارو می خریدم؟
با کمال تاثف مجبور شدم تن به خرید شلواری بدم که کمی تا قسمتی قرتی بودنش کم تر است.
در خیابان با آن همه عصبانیتی که داشتم راه می رفتم چند تا از این افرادی که حباب
درست می کنن و پخش می کنند تو هوا جلوی من بود که یهو همه اون حباب ها اومد تو صورت
من و یک دفعه به خودم اومدم که کجام!!!!!!
دوباره عصرش برای کار دیگه ای که مجبور شدم با برادرم برم خیابون. اونم که
از من بد تر هیچی گیرش نمی یومد که بخره بهش گفتم:علی،برادر ما آدم های سوخته ایم.
خنده ای همراه با ناراحتی کرد و گفت:آره راست می گی.
اعصابم خورد شده بود از بی کاری مردم که همه زندگیشان همین چند روز است
که فقط بخرند.
کسانی که حتی یک کتاب درعمرشان نخوانده اند و پول را فقط صرف خرید
لباس...می کنند
افسوس می خوردم ،افرادی بودند که در چهره یشان می دیدم که می توانستد
کسان بزرگی شوند اما خانواده ها........!!!!!
وقتی که برگشتم خانه خسته بودم،شدید.
مادرم گفت:انگار این ماهی داره می میره با سرعت رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده
که تا رسیدن من اون مرده بود.
با ناراحتی به اتاق برگشتم،برادرم گفت :چه شد؟
گفتم:ماهی مرد، مثل ما زیرا او هم نسل سوخته بود.
به همین سادگی
از خواب بیدار شدم،وضو گرفتم،نمازی خواندم،چایی را نوشیدم و با ناامیدی هرروز
راهی مدرسه شدم.در سرویس به یاد فیلم بودم،به یاد درس
نخوانده،کار های نکرده،سوال های بی پاسخ،به یاد زندگی بودم.
به یاد روزی که سینما رفتم،به یاد کنسرت مجید انتظامی،
به یاد کودکی که دیروز چادر مادرم را گرفته بود تا آدامسی از او بخرد.
به یاد دوستان وبلاگی ام بودم،به حرف هایشان،به امیدواری هایشان،
به برادر عزیز آقای صابری و نوشته هایش،
به یاد معاون مدرسه یمان که به مادرم گفته بود:سحر، دنیا به نظرش هیچ است.
و در هنگام نزدیک شدن به مدرسه به یاد روز های تکراری.
زنگ اول) معلم گفت:انشا بنویسید،صفحه 129 نوشته است هرچه
دل تنگت می خواهد بگو.
حسرت کسانی را می خوردم که می گفتند ما مشکلی نداریم که بنویسم و
به خودم می نگریدم که چقدر دلم تنگ است.
اما از کجا شروع می کردم.نمی خواستم از سینما بگویم چون
می گفتند سینما چیست؟!
نمی خواستم از فساد های جامعه بگویم زیرا به من می خندیدند که تو مگر چند سالت هست
از این حرف ها می زنی.
نمی خواستم از مشکلات خود بگویم که در چه عالمی زندگی
می کنم وگرنه می گفتند: به ما چه؟!!
نمی خواستم سوال هایم را بپرسم چون پاسخی برایشان نداشتند.
سرانجام دوستم از من تقاضا کرد که در نوشتن انشای قبلی به او کمک کنم و
من هم قبول کردم. زنگ خورد و معلم گفت خداحافظ.
زنگ دوم)آموزگار گفت: ده دقیقه درس بخوانید بعد امتحان دینی می گیرم.
درس خواندم،امتحان دادم،بیست گرفتم،برگه های دوستان را هم صحیح کردم.
این بار حسرت کسانی را می خوردم که با گرفتن یک نمره بیست چه قدر خوشحال می شدند.
من هم تا آن جا که راه داشت ارفاق می کردم.
این زنگ حرف زیادی برای گفتن نداشت به جز ناراحتی به خاطر این
که با دوست صمیمی ام قهر کرده بودم.
زنگ سوم)خانمی آمد کلاس که معلم عربی بود.درس خواندیم،به کارهای عجیب خود
خندیدم و به عصبانیت معلم از شلوغی کلاس.
"هنوز دو زنگ دیگه مونده صبر کنید.آخه کلاس تقویتی هم داشتیم."
زنگ چهارم)کتاب های زبان را از کیفمان بیرون آوردیم و
با بی حوصلگی شروع به نوشتن کردیم.
خانم هم که دلش از همه دنیا پر همه فریاد هایش را سر کلاس ما زد و رفت...انگار.
زنگ پنجم) سر درد داشتم و احساس تنهایی،در عجب بودم از خنده های
بی خود دانش آموزان، از این که چقدر یک معلم ریاضی
می تواند بین شاگردان تبعیض قائل شود.
در نیمه های کلاس معلم گفت پنج دقیقه استراحت.
برق خوشحالی را در تک تک چشم های بچه ها می دیدم و البته خودم هم از
این که چند دقیقه ای سرم را روی میز بگذارم خوش حال بودم.
هنگامی که داشتم با سردرد خود بر روی میز کنار می آمدم ،صدای بچه ها که
انگار تمام حرف هایشان را باید در همین چند دقیقه می زدند آزارم می داد.
دوستم که در میز کناری نشسته بود گفت:سحر،درکت می کنم.
نیش خندی زدم و گفتم:نه،هیچ کس مرا درک نمی کند.
پنج دقیقه که تمام شد سرم را بالا بردم و به معلمی نگاه کردم که به جز یک نفر
در کلاس کس دیگری را قبول نداشت.
ادامه درس گفته شد و تمام شد و ما به خانه رفتیم و هنوز با دوستم آن چنان
آشتی نکرده بودم و از این بابت باز هم احساس تنهایی می کردم که آه امروز حرفی از
دل تنگم برای او نگفتم.به خانه رفتم،تلویزیون تماشا کردم بعد یک دل سیر فرهاد گوش دادم،
پدر خوانده ای هم زدم. قطره ای اشک ریختم،سبک شدم
و به این فکر کردم که آیا امسال هم مانند سال های قبل در مسابقه
طراحی رتبه می آورم؟؟؟
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم،
غافل از این که لحظه ها همان خوشبختی بودند. «دکتر علی شریعتی»
میم مثل مرگ تو
عمو رسول نمی دانم الان که دارم این مطلب را می نویسم کجا هستی ،هر جا که هستی
روحت شاد باد.می روم به یک سال پیش روزی که فهمیدم رفتی سفر،
روزی که از فرط ناراحتی تمام شبش را گریستم،
روزی که فهمیدم یک جنب سینمایمان ناقص شده.
به قول آقای تبریزی همش منتظر بودیم تو زنگ بزنی و بگویی همیتان را سرکار گذاشتم.
تمام مدت با خودم گفتم چرا تو،چرا تو باید به این زودی می رفتی؟
چرا باید مارا بین این همه... تنها می گذاشتی؟
یادم نمی رود به ما گفتی جنگ هنوز تمام نشده.
یادم نمی رود معنی هشت سال دفاع مقدس را چگونه برایمان توصیف کردی.
یادم نمی رود فریاد های بلندت را که خیلی ها نشنیدند.
یادم نمی رود وقتی قلم به دست می گرفتی دیگر باز نمی ایستادی.
یادم نمی رود اشک های زیبایت را.
حال که این را می نویسم عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته،دلم می خواهد داد بزنم،گریه
کنم،بگویم چرا؟
چرا ما را گذاشتی با هزاران سوال بی پاسخ؟
چه برایت بگویم؟
آه بلندی که بعد از قارچ سمی کشیدم،دشنامی که بعد از مزرعه پدری به این زندگی دادم
یا گریه های یک مادر را بعد از میم مثل مادر.
یا بدبختی های این جامعه را؟
نه این ها را برای تو نمی گویم چرا که به خاطر همین ها رفتی.
می دانم هر چقدر از تو بنویسم باز هم کم است.
می دانم هیچ کس نمی تواند شخصیت بزرگت را توصیف کند.
کم گفتم اما با همین چند خط هم از ما راضی باش.
دلمان برایت تنگ می شود،هیچ وقت فراموشت نمی کنیم و راحت را ادامه می دهیم.
به قول آقای معتمدی حالا لابد آن بالا از توی آسمان ها به ریش من و
توی خواننده می خندد که وقتمان را با چه مزخرفاتی تلف کرده ایم.
((یادنامه؟!جمعش کنید این روشن فکر بازی ها رو.))
روحش شاد و یادش گرامی باد.
تاسف،افسوس و اندکی خجالت!!!

امروز سرکلاس معلم داشت می گفت که اعتیاد بد چیزیه و کلا از بدی های مواد مخدر،
یکی از بچه ها به دوستش گفت:سپیده،علی سنتوری هم معتاد میشه(با ناراحتی).
اینو که شنیدم ازش پرسیدم مگه تو سنتوری رو دیدی؟
گفت:آره،الآن توی کیف سپید ست.با کنایه بهش گفتم قاچاقیه دیگه!!!
وایساده میگه نه!
آخه این ملت کی می خوان سرعقل بیان؟
با این که خودشون می دونن ولی انکار می کنن!!!
من هم نشسته بودم و ارشاد می کردم که کارگردان این فیلم شکایت کرده،
حق این فیلم خورده شده،ما نباید تو شکست یه فیلم سهیم باشیم و از این جور حرفا...
تا بلکه حالیش بشه اما کو گوش شنوا!!
با کمال پر رویی میگه خب وقتی اکران نشده ما باید این جوری ببینیمش دیگه!!
منم که با دیدن همچین صحنه هایی فشارم میره بالا و آتیش می گیرم دیگه نمی دونستم
چی بهش بگم فقط گفتم افسوس، تاسف و اندکی خجالت!
من تنها یه بار خطا کردم و فیلم اخراجی ها رو برای این که بیشتر به چرتیش
پی ببرم دیدم که اونم قبلش سینما دیده بودمش.
فیلم سنتوری رو نمی دونم خوبه یا بد ولی از تعریف هایی که شنیدم
و همچنین کارگردان فیلم استاد مهرجویی میشه فهمید فیلم خوبیه.
چند سال پیش ها نظرم این بود که اگه فیلمی خیلی ازش تنفر داشتی و باعث شده
باشه که حق فیلم دیگه ای با فروشش خورده بشه اشکال نداره
اگه قاچاقیشو ببینی ولی حالا فهمیدم که حتی بدترین فیلم ها رو هم به خاطر احترام
به نام ((سینما)) نباید دید.
نمی دونم چرا قاچاق فیلم های خوبمون بیشتر از فیلم های بدمون؟
نمی دونم چرا به جای این که بر سرعقل مردم بیاد از اون کاسته می شه؟
نمی دونم چرا مردم فیلمی رو که نمی دونن چیه،کی ساختش،موضوعش چیه
فقط محض تفریح قاچاقیشو می خرن؟
نمی دونم چرا زندگی این جوریه؟
نمی دونم چرا این مردم اینقدر...؟!
تا کی...؟؟؟!!!
نمی دونم دیگه این بازی جدید چیه؟
چند وقتی تلویزیون یاد گرفته تبلیغ می کنه که فلان فیلم به زودی از شبکه دو سیما!!
وقتی هم که خوب هزار تا فیلم رو تبلیغ کرد یکی از چرت ترین هاشو پخش می کنه.
حالا من که نمی شینم این فیلم های عتیقه رو ببینم ولی یک عده از آدم ها که زندگیشون
همین چهار تا فیلم چی کار باید کنن؟
البته هرچند مردم دیگه الآن به برنامه های تلویزیون اهمیت نمی دن،یه ماهواره می خرن
و قطعا هم ماهواره برنامه هاش متنوع تر از تلویزیون و نیاز هاشون هم برطرف می کنه.
اما این جا تکلیف منی که ماهواره ندارم و دوست هم ندارم داشته باشم چیه؟
آیا باید بشینم و این برنامه های تلویزیون رو ببینم و الکی لذت ببرم؟
آیا باید سریال های چرتی مثل بیداری و ساعت شنی رو ببینم؟
آیا باید منتاظر فیلم هایی باشم که قرار به زودی از شبکه دو پخش بشه؟!!
آیا باید نوجوان ها به مسابقات چرتی مثل آن روی سکه توجه کنند؟
آیا نباید تلویزیون را خرد کرد؟؟؟!!!!
اون وقت می گن چرا مردم ماهواره می خرن.
واقعا آدم نمی دونه به کدوم ساز این دولت باید برقصه؟!!!!!
دلمون به یه صد فیلم و سینما یک خوش بود که اونم ماشاالله قرنی یک بار
اگر دلش خواست یه فیلم خوب می ذاره!!
البته سینما ماوراء و سینما 4 رو از قلم نندازیم که واقعا محشرن.
تا کی باید بشینیم و این سینمای فصلی که یه بار سینما تابستانس،یه بار پاییزی،
یه بار زمستونیه رو ببینم؟!!
یارو به خیال خودش کارگردان میره سر کوچه دوتا سوت می زنه می گه:مجری
می خوایم،مجری.بعدشم چهار تا هم بچه از اون یکی خیابون میاره(البته بیشتر وقت ها
از فامیل های دست اندرکاران اند!!!!)که مثلا اینا منتقدن.نقدشون هم اینه
((به نظر فیلم خوبیه))یا((می تونست بهتر باشه)).
خب اینو بچه دوساله هم می تونه بگه!!!!!!!!!!
کی می خوان بفهمن که کودک و نوجوان با هم فرق دارن وهر کدومشون
خواهان برنامه ای مناسب سن خودشون هستند.
تا کی می خوان ساز و نواختن اونو نشون ندن؟
تا کی می خوان موقع عزاداری و وفات کارتون های یه قرن پیش مثل
سرنتیپیتی اگه درست گفته باشم رو نشون بدن؟
تا کی می خوان هنگام پخش جشنواره های مختلف حالا مثلا
جشنواره فیلم فجر،اگر زنی اومد تا جایزه اش رو بگیره،اگر چند تار از
موهاش بیرون بود دوربین رو ببرن بالا و از هزار متری فیلم بگیرن؟
تا کی می خوان همون یه آهنگ فرهاد رو پخش کنن؟
تا کی می خوان این جامعه رو درست کنن...؟
تا کی می خوان...؟
تا کی...؟
تا کی...؟
نمی دانم چه بگویم...!!!
والا نمی دونم چی بگم.ولی در کل از این جشنواره اصلا خوشم نیومد.
اون از بهترین بازیگر مردش،اونم از یهترین بازیگر زنش.
امروز روی یکی از این مجلات زرد دیدم که امین حیایی گفته:
جایزه زیاد هم سخت نیست!!!
بله دیگه پس چی.می خواد سخت باشه!!!
الکی اومد جایزه رو برد و رفت.
بازم نمی دونم چی بگم.
من که اختتامیه رو از تلویزییون دیدم.
نمی تونم آن چنان که باید قضاوت کنم.
ولی تور خدا یه دقیقه به این گفته خانم قاضیانی دقت کنید:
((خیلی خوش حالم که سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن رو از بیست و ششمین
جشنواره تئاتر گرفتم))
البته این رو اون بالا نگفت.
منم اینو از تلویزیون دیدم.انگار بعد از جشنواره بود و داشتند با اونایی
که سیمرغ گرفته بودند مصاحبه می کردند.
از نکات جالب این اختتامیه این بود که هنگام نشون دادن افراد حاضر
فرزاد حسنی همش تو کادر بود.
خوش به حال مجیدی که جشنواره رو ول کرد و رفت برلین.
میر کریمی هم که فیلمش همه سیمرغ هارو درو کرد.
فیلم تبریزی هم که دیده نشد.
به قول تهیه کنندش که خوب حرفی زد گفت((خیلی ها گفتن فیلمتون توی
جشنواره نبوده؟...فیلم ما توی جشنواره بوده ولی کسی ندید))
باز خوبه مثل ده نمکی نکرد.
آخر سرشم که میر کریمی مثکه خوشش اومده بود از این همه سیمرغ،
می خواست یه سیمرغ فیلم تبریزی هم بگیره!!!
البته هر چند که سیمرغ های میر کریمی همه حق بودند.
آهان یه چیز دیگه هم بود که منو کاملا از این جشنواره زده کرد مجری برنامه بود
جناب شهیدی فر!!!
هی هر سال بگیم به امید اینکه سال دیگه جشنواره بهتر باشه،
اما فقط خودمون رو گول می زنیم.
می دونیم که سال به سال گند تر می شه.
ببخشید که از این کلمه استفاده کردم.
من اهل اینجور حرفا نیستم.
ولی خوب باب این مطلب بود.
به امید این که جشنواره سال دیگه بهتر باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

