بعد از این همه اعتراض و کشته و زخمی هایی که به خاطر در اومدن احمدی نژاد شد...خوب بود جنبش مردم...رفتن دنبال حق...تلاش برای رسیدن به آزادی.نزدیک شدیم، اما هنوز خیلی راه باید بریم تا برسیم...
امروز که داشتم به این حوادث فکر می کردم که حالا کم کم داره تموم می شه و زیاد تاب نیورد،یاد یه تیکه از آهنگ فریدون فروغی افتادم...
این که می گه: اشک این ابر ها زیاده ولی دریا نمیشه...
من نیز مدتی نیستم...شاید یک ماه،شاید بیشتر...سر خواهم زد،اگر مجالی بود. یا علی

ای کاش این روز ها بودی....ای کاش.
.
.
.
ناحقی تا کی؟!...
کسانی که زیاد می دانند و کسانی که هیچ نمی دانند!

شاید بسیاری از دوستان بگویند نام "سینما و من" چه به سیاست؟! اما باید عرض کنم که من همیشه سیاست را بیشتر از سینما دوست داشته و دارم.شاید اصلا همین دغدغه ها بود که من را به سمت سینما کشاند!
بگذریم...و به انتخابات برسیم.چند وقتی است که بعد از اعلام آمادگی افرادی که می خواهند از آقای کروبی حمایت کنند و تیمی که ایشان تشکیل داده اند،شاهد افزوده شدن طرفداران وی هستیم.حامیانی چون سروش،کرباسچی و...باعث شده عده ای از رای دادن به موسوی تغییر نظر کرده و به کروبی بپیوندند.حال دلیل حمایت افرادی چون سروش،کرباسچی و...چیست را برایتان عرض می کنم: بسیاری دلیل حمایت این افراد را جایگاه و نفوذی می دانند که جناب کروبی در حکومت دارند، امتیازاتی که به دسته ای از احزاب می دهند و همچنین آگاه بودن او از همه چیز و نترسی وی در بیان حقیقت.خب با این وجود اکثر روشنفکران جامعه به سمت کروبی نه به خاطر خود او بلکه صرفا به خاطر کابینه ای که او انتخاب کرده، می روند.پس اینجا کسانی رای می دهند که جوانب زیادی را می سنجند...کسانی که زیاد می دانند.
و عده دیگری هم که در دوره قبل از آقای کروبی طرفداری کردند را همه ما می شناسیم.آدم هایی بیچاره،دنبال کار،لفمه ای نان...پول.یعنی پایین ترین و متوسط ترین قشر جامعه که تنها ۵۰ تومان را می دیدند و دیگر هیچ.و امسال هم با افزایش 20 تومان به مبلغ پیش، این هواداران هم به طبع بیشتر شده اند. یعنی...کسانی که هیچ نمی دانند.
تنها چیزی که برای من در این جا جالب است تفاوت بسیار زیاد تفکرات بین دو قشری است که از این نامزد ریاست جمهوری طرفداری می کنند.در کل با این مطلب می خواستم بگویم زمانی که طرفداری یک فرد را از کروبی می بینید، فوری نگویید او هیچ نمی داند....بلکه شاید خیلی زیاد می داند!!!
چرا شرکت کنم؟!
چرا شرکت نکنم؟!

در این روز ها تنها موضوعی که قطعا در همه خانواده ها مورد بحث قرار می گیرد، انتخابات است.عده ای نمی خواهند رای بدهند و عده ای می خواهند.عده ای به خاطر نبود کاندیدای مورد نظرشان انتخابات را تحریم می کنند و دسته ای به دلیل در نیامدن فلان کاندیدا علا رغم میل باطنیشان به دیگری رای می دهند.
من به عنوان یک ایرانی چند نکته را برای کسانی که کورکورانه می خواهند رای بدهند و یا نمی خواهند رای بدهند متذکر می شوم:
ا- از دوستانی می شنیدم که می گفتند به خاطر این که گند رئیس جمهور فعلی بالا بیاید به خود او رای می دهیم.در واقع علاوه بر این که اصلا با او موافق نیستند،خواهان خاری و حقارت وی اند.حال من چند چیز از عواقب این انتخاب را به این دوستان می گویم: شما به خاطر این که نا لایقی و عدم صلاحیت یک نفر را ببینید و به زعم خودتان مردم ببینند،چهار سال از عمر انسان هایی را،کشوری را،کودکانی را،جوانانی را صرفا برای دیدن نا شایستگی یک نفر می فروشید؟!!! یعنی چهار سال از عمر ملتی به خاطرنشان دادن کوچکی یک نفر به باد رود؟!!!
۲- دسته ای از جوانان به خاطر دست دادن یکی از کاندیدا ها با ساسی مانکن بسیار خوش حال شده اند و چون پنداشته اند که وی اگر رئیس جمهور شود آزادی می دهد یعنی از آن آزادی هایی که جوانان به افراد فاسدی همانند همان جناب ساسی مانکن نزدیک شوند و به هر نوعی که خواستند در جامعه حضور یابند،به او رای می دهند! حال من چند سوال ازآن جوانانی که خوابند و غافل می پرسم: آزادی از نظر تو چیست؟ ساسی مانکن کیست؟ فساد جوانان یک جامعه می دانی یعنی چه؟ یا اصلا معنی فساد را نمی دانی؟ کشورت کجاست؟ برای چه زنده ای؟ برای گوش دادن به آهنگ های ساسی مانکن؟ مدل مو؟ مدل لباس؟ رنگ لاک؟ چگونه خود را به آن فسادی که مطمئنم نمی دانید چیست،نزدیک کردن؟! اصلا می دانی رئیس جمهور کیست؟!...این گونه انتخاب جز از یک ذهن ناپخته ممکن نیست!
3- در میان همه آن ها عده ای هم رای دادن خود را بی فایده می دانند و با این عقیده که همیشه یک نفر دو دوره رئیس جمهور می ماند و رای من و تو در راه نیافتن او به دور دوم هیچ سودی ندارد، در انتخابات شرکت نمی کنند. چند نکته به شمایی که می خواهید انتخابات را تحریم کنید می گویم: می گویی سیب زمینی گران شده، جامعه امن نیست،گرانی بیداد می کند! اما چرا به من این ها را می گویی؟ خودت انتخاب نکردی آن کسی را که می توانست سیب زمینی را ارزان،جامعه را امن و تورم را پایین بیاورد.راحت می نشینی و انتظار هم داری همه چیز مطابق میلت باشد.آیا فکر نکرده ای که برای به تحقق رسیدن انتظاراتت ،تو هم باید کاری بکنی؟ همه چیز در اختیار توست.خودت انتخاب می کنی. از قدیم می گویند از ماست که بر ماست. شاید این ضرب المثل اندکی تو را به فکر وادارد!
........................................................
منطقه آزاد همین جاست!
این وبلاگ تا زمان انتخابات تریبون آزاد است...شما هم بیایید!

همیشه آخرای هر دوره از ریاست جمهوری،دو سه ماه مونده به انتخابات چنان آزادی به وجود می یاد که آدم از تعجب فکر می کنه این فقط یه شوخی،برای همین زیاد از این آزادی استفاده نمی کنه.از موافقت آقای احمدی نژاد برای برگشت گلشیفته فراهانی گرفته تا خبر تازه اکران به رنگ ارغوان....خلاصه این که (انگار) وقت خوبی برای خیلی کارهاست(!)
این طرح امسال هم که یه تریبون آزاد(!) برای دانشجو ها گذاشتن هم خوب بود اما حتی یه نفرشون نتونست اون حرفی رو که باید،بزنه.همه یا ترسیده بودن یا اصلا چیزی برای گفتن نداشتن.همه حرف ها خلاصه می شد به چهار تا جمله کلیشه ای« رئیس جمهور باید عادل باشه، به خواسته های مردم توجه کنه،پیرو خط امام باشه، به حرفی که میزنه عمل کنه»!
ولی حالا از همه این ها گذشته، خداییش تریبون آزاد همین جاست!
در کل ما به خرداد پر حادثه عادت داریم!
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها.پاها در قیر شب است.
(شعر از سهراب سپهری)
و امیدواریم به میرحسن موسوی...
صدای پای مرگ
خانم به خدا نمی دونستم امتحان داریم...باور کنید...خانم...خانم... نفس زنان با پریشانی از خواب بیدار شدم.اطرافم را که نگاه کردم تازه فهمیدم خواب بوده و خیالم راحت شد.دوباره سرم را بر روی بالشت گذاشتم و چشمانم را بستم.صداهایی می شنویدم،انگار از دورترین نقطه دنیا می آمد....مریم..مریم پاشو دیرت می شه...اما صدا نزدیک و نزدیک تر میشد،تا آن جا که پلک هایم بالا رفت و دیدم مادرم است.احساس کردم خواب زیادی، اعصابم را بیشتر به هم می ریزد،بلند شدم.صبحانه ای خوردم ،لباس پوشیدم و کنار در خانه منتظر سرویس ماندم.هیچ شکی نداشتم که سه دقیقه دیگر مردی با قدم های بسیار بلند از این جا می گذرد و همان موقع کارگر ساختمان کناری سر کارش حاضر می شود و لحظه ای بعد پسرکی ابتدایی با دوچرخه به طرف مدرسه رو به رویی می آید،و من هم دقیقه ای دیگر به دبیرستان می روم.گویی همه این ها از پیش معلوم شده بود.سرویس آمد.باز بچه ها.بازدرس.بازمعلم.معلم.معلم.به مدرسه رسیدیم.کنار در، مستخدم ایستاده بود و مثل همیشه با ورودمان کلی شوخی کرد اما من می گذرم.حیاط پر است از مجسمه های متحرک همراه یک کتاب که به این سو و آن سو می روند و احیانا گاهی هم نگاهی دزدانه به کفش های جدید دوستشان می کنند،در حسرت این که ای کاش این ها را می خریدم.کسی چه می داند شاید بزرگ ترین آرزوی سارا که کمی آن ورتر من قدم می زند همین باشد.و بزرگ ترین آرزوی من هم شاید نداشتن چنین آرزویی.وای که چقدر خسته ام از رویا ها،آرمان ها،آرزوها...از من که بازیچه تکرار روز ها شده ام.از من که تنهااست.از من که در من است. زنگ خورده شد...همه پشت سر هم ایستادیم و بعد از چند دقیقه به کلاس رفتیم! نفرتی که از معلم داشتم باعث شد در تمام طول ساعت چیزی نگویم،اخم کنم و به حرف هایش گوش ندهم.زنگ تفریح مثل همیشه با سپیده مشغول حرف زدن شدم.در 15 دقیقه آن قدر از این و آن گفتم که احساس کردم الان است صندلی را بلند کند و بندازد روی سرم.آخر چرا من اینقدر حرف می زنم....و یا گاهی آنقدرسکوت می کنم که همه عصبانی می شوند.این ضعف من از کجاست؟ از خودم؟ از خانواده ام؟ از دوستانم؟درس دینی، زنگ دوم را برای خود گرفته و باز هم دقیقه های این کلاس من را در برهوتی از ابهامات رها می کند و میرود.در 15 دقیقه دوم که مثلا برای تفریح است، نرگس با اشتیاق به سوی من از دنیا سیر شده می آید و می خواهد که فیلم هامون را برایش بیاورم...این حرفش یک باره من رامی برد در دنیای حمید هامون...دردنیای پری....اسد...صفا...داداشی...که هر روز....هر ساعت...هر دقیقه....حرف هایشان مانند نوار ضبط شده ای دور مغزم می چرخند و وقتی پایان می یابند دوباره از نو خوانده می شوند.و این ثانیه های عذاب آور سال هاست که من را از زیبایی های زندگی و یا شاید ،شاید زشتی ها دور کرده است...حالا دیگر مدت هاست که منتظر مرگم ،تا بیاید و دستانم را بگیرد و ببردم جایی که هیچ چیز تکرار نمی شود. ساعت سوم هم آمد وبه سرعت باد گذشت.به خانه آمدم.ناهار خوردم.خوابیدم.بیدار شدم.نماز هم خواندم.شب آمد و دوباره من سراغ فیلم های کهنه خود رفتم....از هر کدام سکانسی را می گذاشتم و می دیدم و گاهی آنقدر لذت می بردم که یادم می رفت این شخصیت ها من نیستم! ساعت 12 که چراغ ها خاموش شد انگار اجباری ناخواسته بر بستن چشم ها و سفری به دنیایی دیگر بود که ساعت هایی من را از تمام دغدغه ها و خواستن ها و نخواستن ها دور می کرد.صبح باز همه آن مراحلی که من را برای ایستادن دم در حاضر می کرد انجام دادم و منتظر سرویس ماندم.آن مرد با قدم های بلند،آن کارگر،آن پسرک باز هم از آن جا رد شدند.دیگر برایم خنده دار شده بود.بوق سرویس یک باره من را تکان داد...بچه ها همراه راننده قهقهه هایی بلند می زدند ،آن قدر که حس ترس مرموزی درم به وجود آمد ... به آن ها نگاه می کردم و از جاده رد می شدم....می دویدم...می دویدم...بی آن که برخورد پاهایم را با زمین احساس کنم...می دویدم....ثانیه ای گذشت و همه چیز دگرگون شد...بالا رفتم و به زمین پرتاب شدم...صورتم بر روی سطح داغ آسفالت می سوخت...دانه های سیاهی به طرفم می آمدند...کم رنگ می شدند...کم رنگ...کم رنگ تر...فکر می کردم ،به این فکر می کردم که مرگ صدایم را شنیده و به دنبالم آمده...خوش حالی کوچکی در دلم احساس کردم...اما نه به خاطر مردن ،شاید از این که...امروز تکراری نبود!

دوستانی که این متن رو خوندن یادشون باشه که این فقط یه داستان بود. و نکته دیگه این که بعضی جملات برگرفته از دیالوگ فیلم هایی بود که شما خودتون بیشتر با اون ها آشنا هستید
آقای شصتچی باور کنید...!
من اشتباهیم...
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم.
من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت، نه کسی بنده رو میدید. نه ثروت مند بودم ونه هیچ چیز دیگر.
همه ی سهم من از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره ی بایگانی بود، لای پرونده ها.
من ساده بودم. من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم.
من نمیخواستم به بانک برم، من نمیتونستم طبیب باشم، من نمیتونستم سرهنگ باشم، من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم. برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران. و من به همه احترام میگذاشتم، من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن، شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم می رفت که کجام و همه ی اینهایی که میگند مال من نیست، حق من نیست و من اشتباهیم...
تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم. من فقط اشتباهی بودم.
خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم. من فقط اشتباهیم.
چه دفاعی از خودم بکنم؟ من بی دفاعم.
حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.
جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم...
خدایا تو منو ببخش...
..........................................................................................................................................
آقای شصتچی، پارسال که در پایان این حرف ها را زدی دلم گرفت و گریه کردم...چون باور کردم که تو شریف و ساده بودی! اما امسال...ای کاش نمی آمدی تا تمام تصورات زیبای من از کسی که دروغ نمی گوید، کسی که «نه» نمی گوید، کسی که شریف است، خراب نشود.امسال، وقتی گفتی دوست داری جایی بروی که همه دوستت داشته باشند،انگار دیگر نتوانستم باورت کنم،انگار خودت یک دروغ بزرگ بودی! انگار یک «نه» بودی بر تمام آری های من از خوبی تو! آقای شصتچی سال پیش :باورکن خیلی از ما اشتباهی هستیم اما مثل تو توان راستگویی را نداریم! باور کن مانند تو نیستیم و برای «نه» گفتن تردید نداریم و دل می شکانیم! باور کن ما از تو خیلی خطاکار تریم!
خدایا تو ما را ببخش...
ع ی د ت و ن م ب ا رک!
![]()
دلم می خواست یه فرصت مناسب باشه و از همه دوستانی که تا حالا همراهم بودن تشکر کنم.فکر کنم الان وقت مناسبیه،پس...
-از برادر خوبی که اولای وبلاگم گفت ادامه بده و بنویس،به نتیجه می رسی(آقای نوری پرتو)
-از دوست عزیزی که من رو خیلی شرمنده می کنه و اگر من اصلا به وبلاگش سر نزنم،اون محبتش رو دریغ نمی کنه و مهمون ما می شه( آقای قاآنی)
-از پرشین استار،دوست بسیار مهربان که الان خیلی وقته خبری ازشون نیست(آقای مقصودی)
-از وبلاگ گوزن ها که همیشه جملات زیبایی در نظرات برام می ذاره(م.م)
-از برادر بسیار بسیار خوبم که چند ماهی سرش خیلی شلوغه و مثل قدیما سر نمی زنه(آقای صابری)
-از شاعری که شعرهاش رو خیلی دوست دارم(آقای فریدونی)
-از دوست مهربان دیگه(آقای سبزقبا)
-از دوست بسیار عزیز که همیشه به وبلاگم سر می زنن(آقای مرتضوی)
-از دوستی که دوست علی هست و نظراتشون رو من خیلی دوست دارم(آقای آهنگری)
-از استاد خوب که خیلی در فیلمنامم بهم کمک کردن(آقای نقاشی)
-از دوستای خیلی خوبی مثل(آقای بهرامی)
-از بچه های جدیدی مثل(کوهیار)
-از دوست عزیز خیلی جدید(آقای حیاتی)
-از به قول خودش رفیق مهربونی که اکثر وقت ها به وبلاگم سر می زنن (آقای نواصر زاده)
-از(سمتا)
-از( راد)
و از همه کسانی که آمدند و رفتند و گاهی هم ماندند!
بوی عیدی برای روزهایی بود که نزدیک عید دوست داشتن ها زیاد می شد.شکفتن دوباره خنده هایی از جنس آسمان.اما امروز...نه فرهاد دیگر بوی عیدی تو این روز ها به کارمان نمی آید.سال هاست که از بوی عیدیت گذشته.از بوی یاس جانماز مادربزرگ.قلک پول؟!!! نه فرهاد،قلک پول کجاست!ما که دیگر سکه جمع نمی کنیم.عیدی این روز ها نزدیک به تراول پنجاه تومانیست.دیگر کسی به فکر کم شدن پول هایش نیست یا جریمه های عید مدرسه.معلمان مهربان شده اند(!)دیگر لای کتابم بویی از گل خشک شده نیست یا اسکناسی تا نخورده.تازگی ها با بوی جدید ترین مد لباس خستگیم کم می شود.دم عید بوی مارک جدید شلوار است.بوی کلافه بودن از زیادی پول هاست.بوی عطر صد هزار تومانی. بوی...
خلاصه فرهاد جان این روزها بوی همه چیز هست به جز،بوی عیدی تو!


