تبليغاتX
من و...من!

ز م ا ن!

 

روز ها سریعتر از اون چه فکرش رو می کنی دارن می گذرن...و گاهی احساس می کنم خودم رو در دیروز جا گذاشتم. خیلی وقته...حدودا دو ماه،شاید کمی کمتره که به خیابون نرفتم و همش خونه، مدرسه، کلاس کارگردانی. گاهی روزا مثل دوشنبه که هم کلاس دارم و هم کلی درس برای فرداش...تنها چیزی که باعث میشه ساعت 4 برم کلاس و 6 که تقریبا شبه پیاده برگرم خونه، اینه که می خوام بفهمم این همه سال پی چی بودم!!!  

و بیشترین قسمتی رو که از این کلاس ها دوست دارم، برگشتن از اون جاست.ساعت حدودا 6، هوا تاریک و بیرون اومدن از همه حرف ها و بحث هایی که حالا به یه جایی می رسوندت و یا حتی از یه جایی پرتت میکنه!

اون جاست که حالا همه حرف های معلم فیلمنامه نویسی رو می تونم توی مردم ببینم و بهشون شکل بدم.اگر چه این چند ماه خودم رو درگیر خیلی چیزا کرده بودم و از مردم خیلی دور شدم، اما همون برگشت از کلاس کلی به کارم میاد.

ولی خب شاید بشه گفت صبح ها که میرم مدرسه بهترین موقع برای به چنگ انداختن سوژه ست.مخصوصا که با آدمای توی خیابون معمولا همه هم سنیم،چون همه در حال رفتن به مدرسه هستیم و اونا رو من بهتر از همه درک می کنم وقتی که چهره شون آشفته ست ،معلومه که امتحان دارن(مثلا شیمی!!!)، اون موقع ست که دلم می خواد برم بهش بگم بابا بی خیال، من دیروز امتحان دادم، اما خب وقتی دیروزه خودم رو می بینم،یادم میاد که منم این جوری بودم و اون وقته که از همچین فکرایی میام بیرون.خیلی جالبه صبح ها یه دسته آدم هستن که هر روز می بینیشون،شاید بشه گفت همه 9 ماهی که مدرسه ای! و یه احساس دوری و در عین حال نزدیکی بهشون داری.گاها پیش اومده که مثلا همون آدم رو که من توی راه مدرسه هر روز می بینم، یه بعد از ظهر توی خیابون دیده باشم،باز هم همونه....ما دور و نزدیکیم.همیشه دوست داشتم با یکیشون حرف بزنم.که این اتفاق هم یه بار پیش اومد.توی انتخابات!!!

توی ستادمون یکی از همونایی که همیشه توی راه برگشت می دیدمش فعالیت مکرد.و جالب بود که وقتی میخواست برای اولین بار یه چیزی بهم بگه در رابطه با همین انتخابات، جوری بود که انگار مدت های زیادیه همدیگه رو میشناسیم.

باز رفتم توی اون حال و هوا...و حالم بد شد.از شانس بد یا خوب هر روز از دم همون ستاد می گذرم، و با نگاه کردن به هر قسمتش یاد چیزایی می افتم که اون روز ها جز اصلی زندگیم بودن.

اگر چه هر روز که میگذرم حتما به در ستاد هم نگاه می کنم...اگر چه سعی می کنم که یادم نره اینجا جایی بوده که من یکی از اعضاش بودم...اگر چه خنده تلخی می کنم وقتی از کنارش می گذرم....اما کم کم گذر زمان و مشغله های فکری و سرگرم شدن به خیلی چیزای دیگه ، باعث میشه که مثل امروز دیگه حواسم یه در ستاد نباشه....که دیگه وقتی بهش میرسم برام مهم نباشه لبخند بزنم...که سعی در یاد آوری روز ها نکنم...که نخوام یادم بیاد اون طناب که از دیوارش آویزونه مال اون شبه آخره...که پاکش کنم از ذهنم!!!

زمان بعد از یه مقوله دیگه ، عجیب ترین نقطه توی زندگی منه، و همیشه به دنبالش بودم تا یه روزی گیرش بیارم و ازش بپرسم که چرا اینقدر سریع میگذره!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 0:52 توسط سحر |


مرگ آیت الله منتظری را به همه یاران جنبش سبز تسلیت عرض می کنم.

روحش شاد و یادش همیشه سبز باد.

----------------------------------

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 13:48 توسط سحر |


راه و رسم آشفتگی...!

 

ساعت 2 شب، همه خواب...من بیدار!
صدای بیل کارگر همسایه این وقت شب چه معنایی دارد؟!

ترسم برداشته...همه جا تاریک است.حتی جیرجیرکی هم صدایش در نمی آید...و کارگر این موقع چه می کند؟!...هر بار با صدای سابیدن بیل بر روی شن ها به ترسم افزوده تر می شود.کم کم احساس می کنم او دارد با بیل بر ذهن من هم می سابد.حال افزون بر ترس...روانم هم دچار دگرگونی شده.ای کاش کسی می رفت و از او می پرسید چه می کند؟!

ای کاش...

ای کاش...

ای کاش...

تا ساعت 3 بعد از همه ای کاش گفتن ها، کم کم خواب به سراغم آمد.

مردی با لباس سیاه کمی دور تر از من در یک بیابان بی آب و علف با بیل شن و ماسه ها را جا به جا می کند.زمان هیچ معنایی ندارد...و گویی هزاران سال است که من آنجا هستم و با ترس و روانی آشفته به آن مرد نگاه می کنم.

اما او حتی سرش را هم بلند نمی کند وهم چنان به کار خود ادامه می دهد...و «من» مثل آن است که به این ترس و آشفتگی عادت کرده ام و هیچ چیز نمی گویم....

صدای آشنایی از دور دست ها می آید....نزدیک تر میشود....زنگ موبایل است...ساعت 6 صبح!

نمی دانستم اگر چشمانم را باز کنم باز هم شب است یا نه...نمی دانستم باز هم صدای بیل کارگر همسایه می آید یا نه...هیچ نمی دانستم...و بیدار شدم!

به سمت اتاقم رفتم تا آماده شوم...مادر در آشپزخانه مشغول حاضر کردن صبحانه بود و من از هر چه که بر روی چیز دیگری میسابید دگرگون می شدم...دیگر از هر چیزی که بر روی چیز دیگری باشد هراس دارم...هراس دارم که بسابد...که صدایش همچون صدای بیل کارگر همسایه باشد....همچون صدای بیل آن مرد سیاه در وسط بیابان در خوابی که ای کاش نمی دیدم!...نمی دانم چگونه می توانم به حال دیروزم...پری روزم...یه هفته پیش...یک ماه پیش بازگردم....اصلا حالت قبلی ام چه بوده...چگونه بوده ام...هیچ نمی دانم.دیگر حتی نمی توانم با مادرم خداحافظی کنم...انگار حرف ها هم بر ذهنم سابیده می شوند....پا گذاشتن بر روی پله ها هم برایم سخت بود...ای کاش میشد خود را از پنجره پرت می کردم....یا با خوردن چیزی غیب میشدم...یا نیرویی من را از دیوار ها عبور میداد...اما هیچ کدام از آن ها امکانش را به من نشان نمی داد...من باید از پله ها پایین می رفتم!

تمام 47 پله را با حالتی آشفته و ترس گذراندم و به در خروجی رسیدم...به یکهو سر جایم ایستادم و نتوانستم در را باز کنم...به گمانم ترس از دیدن کارگر همسایه دلیلی بر ایستادنم بود...اما چشمانم را بستم و در را باز کردم....قدمی جلو رفتم ...اما نتوانستم سرم را به سمت خانه همسایه که خراب است،برگردانم...و مسیری خلاف آن را پیش گرفتم و رفتم...تمام وجودم را ترس و وحشت گرفته بود...قدم هایم کوتاه و ثانیه ای هزار سال می گذشت...کم کم در سینه ام احساس فشار می کردم...انگار با جسم عظیمی آن را میفشارند...به نبش خیابان نزدیک میشدم، اگر از آن میگذشتم دیگر مسیرم تغییر می کرد و شاید دیگر ترس از این تن می رفت...پس قدم هایم را بلند تر کردم...به نبش خیابان رسیدم...این نبش حالا دیگر به نظرم پلی بود که من را از این همه وحشت و دلهره به آرامش می برد...به ناگه همان دم ماشینی از خیابان کناری از جلوی چشمانم عبور کرد و چرخ هایش بر روی شن و ماسه هایی که از خرابی های خانه همسایه بود، سابید...حتی چهره راننده هم گویی چهره کارگر همسایه بود و بیلش کنارش بر روی صندلی...اینبار دیگر احساس ناتوانی کردم...احساس کردم نمی توانم بیش از این راه بروم...و بر سر همان نبش...همان جایی که به پل برای خودم تعبیرش کرده بودم، افتادم و دیگر هیچ چیز را ندیدم...

به بیابان برگشتم ...همان جایی که آن مرد با لباس سیاه بیلش را بر شن و ماسه ها میسابید...سرش را هم بلند نمی کرد و به کار خود همچنان ادامه می داد....و من که گویی هزار سال است آن جا هستم...گویی هزار سال است آن جا هستم!

به هوش که آمدم....


پر واضحه که محوری ترین پیام این داستان اینه که ما آدما خودمون باعث ایجاد و به وجود آوردن حالات و رفتار هامون در طول روز هستیم...شخصیت اصلی این داستان می تونست از همون اول به صدای بیل کارگر همسایه دقت نکنه...و یا شاید اصلا بیل و کارگری در کار نبوده...می تونسته فقط خطایی از گوش خود شخص باشه و اون بر این خطا اهمیت زیادی نشون بده و از اون چیزی فراتر و بسیار عظیم تر از خودش رو به وجود بیاره. بیشترین دلیلی که باعث شد داستان رو ادامه ندم این بود که پایان نداشت و پایانش رو هر کدوم از ما می سازیم....ما می تونیم همون موقع بعد از افتادن سر نبش همه چیز رو فراموش کنیم و یا بذاریم بمونه و باز هم بر روی اون ترس و ابهامات بیشتری اضافه کنیم...

شاید بهترین اسمی که برای این داستان میشد گذاشت همین بود...راه و رسم آشفتگی!

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 1:51 توسط سحر |


من ِ من ... تولدت مبارک!

 خانه ای روی....!

سخت بود امروز شروع کنم به نوشتن و برای تولد دو سالگی وبلاگم مطلبی بنویسم.سخت بود بخوام باور کنم دو سال گذشته.سخت بود باور کنم توی این دو سال من چقدر عوض شدم.سخت بود که احساس کردم دیگه پایان عمر وبلاگه و کم کم باید برم.سخت بود!

هیچ وقت یادم نمیره روزای اول وبلاگ... نمیشه گفت اون موقع توی یه عالم دیگه ای بودم، ولی خب با الانم خیلی فاصله داشتم.

من تمام این دو سال رو....تمام روز هایی رو که می نوشتم و تمام لحظه هایی رو که در فکر پرورش یه ایده بودم.تمام لحظه هایی که نا امید میشدم از قلمم...لحظه هایی که از همه می بریدم...شما ها بهترین دلیل برای ادامه دادن من بودید.

روز هایی بود که از همه کس و همه چیز بیزار میشدم و تو با یه جملت همه چیز رو برام زیبا می کردی.من تا ابد مدیون شما هایی هستم که ساده اومدید و گاهی موندید و بعضا رفتید.من تا ابد مدیون همون یک جمله شما هستم.اگر چه بنا به دلایلی که شما بهتر از من می دونید حدودا از بعد از خرداد همه رفتیم توی یه حال و هوای دیگه و تقریبا خیلی دور شدیم از روزایی که با خوش حالی و از ته دل می خندیدیم...اما هنوز هم دوست دارم و می خوام که در کنارتون باشم، اگر چه خیلی ها جا زدن و رفتن..خیلی ها ناامید ولی موندن...و خیلی ها هم امیدوارن و با امید هنوز می نویسن...و من هم مثل همه یه وقتایی می خواستم ول کنم و برم اما با همون یه جمله های شما دوباره امیدوار شدم و برگشتم.

شاید اگه وبلاگ نبود هیچ وقت من راهی رو که باید در زندگی انتخاب کنم رو پیدا نمی کردم....شاید هیچ وقت طعم شیرین نوشتن رو با تمام وجود احساس نمی کردم...شاید هیچ وقت با کسایی آشنا نمی شدم که اینجا شناختم و چقدر در زندگی بهم کمک کردن...و یا شاید هیچ وقت «من» رو پیدا نمی کردم ...و یا شاید هیچ وقت نمی فهمیدم دوست داشتن یعنی چی!
اما با همه اینا حالا دو ساله که از اولین روز اومدنم به این خونه مجازی میگذره و بیش از اون چه فکرش رو بکنید از این اومدن راضیم و خدا رو شکر می کنم و همچنین از دوستی هم که منو با وبلاگ آشنا کرد بی نهایت سپاس گذارم.

دیگه حرفی ندارم...جز اینکه دلم می خواد یه کم از حال و هوای الان بیایم بیرون و همه با هم حداقل برای چند روز برگردیم به سال پیش...به روز هایی که خنده رنگ دیگری داشت!


پی نوشت: دیروز داشتم بوف کور رو می خوندم...واقعا حالا می فهمم چرا بهش میگن شاهکار...و خوش حالم از این که اول سه قطره خون، سگ ولگرد و بن بست و فلان و فلان رو خوندم و بعد اومدم سراغ بوف کور.شاید اگه اونا رو نمی خوندم و یهو از اول می رفتم سمت بوف کور، هیچ وقت نمی فهمیدم که شاهکاره...آره همینه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت 13:53 توسط سحر |


خندیدن...!

امروز بعد از مدت ها با زور به عروسی یکی از آشنایان رفتم...که از قضا با دوستم همراه هم بودیم.خلاصه این که مثل همیشه ما فارغ از تمام آهنگ ها و حرکات موزون به حرف زدن خودمان مشغول شدیم، به خصوص این که زمان زیادی بود همدیگر را ندیده بودیم، و از آن جایی که ما دو نفر هر زمانی که به هم برسیم از اول تا آخرش در حال مرگ از خنده هستیم...و امروز هم با کلی سوژه به استقبال حرف زدن رفتیم.اولش کمی از درس ها و معلم ها گفتیم که خودش کلی خنده به همراه داشت.و بعد از آن غزل یهو یاد این طرح (مثلا) جداسازی دانشگاه ها افتاد و ما دوباره شروع کردیم به مسخره کردن...که آره حالا که به ما داره میرسه جدا می شن...کور خوندن..! و خلاصه کلی در باب این که نسل ما می ترشد و از دوست پسران همکلاسی های گرامیمان گفتیم و خندیدیم.بعد از مدتی دیگر نای حرف زدن و خندیدن نداشتیم...هر دو ساکت نشستیم.زنی جلویم نشسته بود که بچه اش بغلش بود.کودکی یک یا دوساله که صورتش جلوی صورتم بود.تمام تلاشم را کردم که با انواع ادا و اطوار ها با تمام اعضای صورتم، او را بخندانم اما نمی خندید...بعد از زمانی بسیار که صرف خندیدن این کودک کردم ناامید از نتیجه با خستگی لبخندی کوچک به او زدم، به یکهو دیدم چنان با ذوق در صورتم خندید که نزدیک بود بال دربیاورم...مدتی مدام می خندیدم تا او هم بخندد.نوبت شام شد و من و دوستم رفتیم.بعد از شام دوباره آمدیم و نشستیم... باز مثل همیشه گرم صحبت بودیم که دیدم آن کودک با لبخند دارد به سمت من می آید...مادرش با خنده گفت: نمی دونم چی توی تو دیده همش میاد طرفت..! خنده ای از شوق کردم و کودک را در آغوش گرفتم...! خلاصه گذشت و جشن پایان یافت و من و دوستم هم تقریبا به اندازه تمام روزهایی که همدیگر را ندیده بودیم هم حرف زدیم،هم خندیدیم.

وقتی که به خانه آمدم هنوز هم لبخند آن کودک جلوی چشمانم بود.با خود فکر کردم شاید من این عروسی را فقط به خاطر به خنده گذاشتن این کودک رفتم و یا شاید آن کودک این عروسی را فقط به خاطر به خنده گذاشتن من آمده بود!

 

پی نوشت: این روزها زندگیم بر وفق مراد است...خدا را شکر!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 1:33 توسط سحر |


ناتمام...!

 

سال هاست که بر روی بغضی کهنه پرده پوشانده ام تا مبادا کسی او را ببیند و دلش به حالم بسوزد.سال هاست که گوش هایم از ناله ها و چشم هایم از نگاه مردم بیزار است.آه...اگر بگویی کجای این خط ایستاده ام شاید به تو نزدیک تر شوم.اصلا صدایم را می شنوی؟....یا که از همان اولین گناه فاصله ام را فرسنگ ها از خود دور ساختی؟....چرا؟چرا قدرتی که می توانستم چشمان بندگانت را ببینم از من دور کردی و فقط اجازه دادی ظاهر گردی هایی گنگ بر روی صورت هایی خسته را نظاره کنم! مگر من همان کودکی نیستم که پس از مرگ لاله و لادن ،در خواب با آن دو به آسمان ها سفر کردم؟!

آیا از من پرسیدی چه می خواهم؟

آیا پرسیدی می خواهم با کدام قافله باشم؟

من سوال ها دارم...

از خستگی این تن خسته...

از صدای بلند مورچه ها...

از سکوت تو...

سردرگمم...مدت هاست که سردرگمم...

از زیبایی بی دلیل گل سرخ...

و از تنهایی حرف های نگفته...

آه..که چقدر دلم تنگ است...

از بی تو بودن...

از فریاد چراغ های قرمز...

از خوردن روز های هرروز...

از چیدن بهترین گناه های دنیا...!

از...                                                                        

                                                                                  ناتمام

                                                                                  سحر 87/11/19

                                                                                  ساعت 00:30


           

دیروز داشتم یک نگاهی به نوشته هایی که توی سررسیدم دارم، می کردم که به این متن برخوردم....نوشته ای که هیچ وقت تمومش نکردم...و هیچ وقت جز اون زمانی که نوشتمش،نمی دونم که چرا نوشتمش!!!

و نمی دونم هم اگه ادامش می دادم، آخرش چی میشد، ولی احساس می کنم پایان خوبی نداشت....شاید مرگ بود!

به هر حال خوش حالم که ناتموم نوشتمش و هیچ وقت هم نفهمیدم که چرا نوشتمش!

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 2:27 توسط سحر |


وقتی که بیکاری باعث نوشتن می شود!!!

 

ـ چه قدر بده که مدتیه چیزی روی کاغذ ننوشتم...چقدر بده!

خب حالا اومدم و می نویسم...از خودم...از گذر روز ها...از مغز مچالم...از سوال هایی که می پرسم و خودم هم جواب می دم و نمی دونم چه مرضیه که دوباره این سوال ها به سراغم میان و من باز هم باید فوری جواب بدم و از مغزم دورشون کنم.امروز بعد از مدت ها با علی بحثم گرفت و مثل همیشه داغ کردم...هر چند من این داغ کردن رو دوست دارم!

ـ راستی چند روزیه تیپم رو تغییر دادم...حقیقتش اینه که من به همون اندازه ای که با چادر کُشتی می گیرم،با مقنعه هم همین رفتار رو دارم! هنوز که هنوزه همکلاسی هام ازم می پرسن چرا مقنعت کجه؟! ( در این حَد!!! )

چند روز پیشا وقتی می خواستم آماده بشم برم کلاس زبان،با خودم گفتم یه تغییری در تیپم بدم...خب رفتم سراغ مقنعه و مانتو چهارخونه آبی...و بقیش همون چیزای قبلی،یعنی: کیف نارنجی و کفش صورتی و ساعت مچی ای که شش ماهه باتریش خرابه و من نمی برمش ساعت سازی و با این وجود هنوز هم روی دستم می ذارمش!!!!!

مقنعه رو طوری پوشیدم که توی مانتو بره و یقه بیرون باشه...یه جور تیپی که خودم خیلی باهاش حال کردم...!

بعد رفتم کلاس...دیدم معلم هم همچین از تیپم خیلی خوشش اومده...اومدم خونه و علی باز هم سر شوخی رو گرفت و شروع کرد به گفتن این که: نه بابا...یعنی سحر رشد فکری کردی؟!....بعیده!...یعنی واقعا؟....خوش حالم...

راستش حالا از شوخی علی گذشته خودم واقعا احساس می کنم رشد فکری کردم...!

ـ یه اتفاق مهم دیگه هم توی این چند روز افتاده...خواب عجیبی که دوستم در یه خواب بعد از ظهر از من دیده بود!...خواب دیده بود که روح من از جسمم جداست و در کنار خودم توی مدرسه ست. هیچ کس اونو نمی تونه ببینه به جز اون دوستم...روحم خیلی غمگینه که نمی تونه بره به آسمون و جسمم هم به خاطر غمگینی روحم،ناراحته...بعد یه اتفاقی میفته و بالاخره روحم به آسمون میره و جسمم هم خوش حال میشه...!

البته این خواب همراه با جزئیات هایی هست که گفتنشون از محدوده حوصله من خارجه!

ـ دو هفته ایه که کتابفروشی نرفتم و حالم بده....آخه من اگه حتی کتابی هم نخوام بخرم،حتما کتابفروشی می رم...بی خیال...!

ـ یه چیز دیگه هم مونده...چند روز پیشا در حال حرف زدن با علی داشتم می گفتم که: آره نسل شما که سوخته بود و دودش هم به چشم ما رسید...!

این تیکه آخرش رو خداییش من همین جور اومد تو ذهنم و گفتمش...و بعد فهمیدم که چقدر درسته!

کشف خوبی بود...نه؟!

ـ به نظرم بهتره این نوشته رو توی وبلاگم بذارم...بالاخره برای پرکردن صفحات سیاه این خونه مجازی بد نیست....هر چند احساس می کنم زیاد چرت و پرت نوشتم...باید ببخشید...چون الان ساعت نزدیک به ۳ شبه...و در این مواقع هم معمولا آدما قات میزنن...به علاوه که من همین جوریش هم قاتم!!!!

ـــ الان یهو یاد مناظره ها افتادم...چه شبایی بود...وای که چه سر دردی گرفتم واسه مناظره احمدی و موسوی...اندر عواقب دیر خوابیدن اینه که یاد چیزای بد میفتی مثل اون شب...مثل این:

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 3:23 توسط سحر |


فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد...۳ !

 

«سه شنبه ۱۲ آبان،دبیرستان فرهنگ»

سحر: بچه ها فردا چه کار کنیم؟...تو چی میگی نسیم؟

نسیم: دستبند سبز میارم...

سحر: زیاد بیار...خیلی ها ندارن...

نسیم: باشه...

سحر: بچه ها یادتون نره اونایی که دارید بیارید ها....اگه ببرنمون راهپیمایی هم که عالی میشه!

 

«فرادا ۱۳ آبان،دبیرستان فرهنگ»

(صبح که بیدار شدم با خوش حالی لباس های مدرسه رو پوشیدم و راهی شدم)

(مثل همیشه سرم پایین بود و داشتم می رفتم توی حیاط که با چیز به دور از انتظاری مواجه شدم)

(سرم رو بردم بالا دیدم همه بچه ها دسبند سبز گذاشتن...از خوش حالی شوکه شده بودم و با همین تعجب از در مدرسه تا پله هایی که میره به طبقه بالا رو با تعجب طی کردم...وقتی که داشتم نزدیک پله ها می شدم، مریم و نوشین از اون بالا(تراس) داد زدن که:

مریم و نوشین: سحر همه این فتنه ها زیر سر توئه...!

مریم: اِ اِ اِ نگاه کن ما رو دیوونه کرده خودش نذاشته...

سحر (در حال خنده): بابا می ذارم..بذار بیام بالا...

«طبقه دوم»

سحر: سلام خوبین...

مریم: بابا این نسیم که یه پلاستیک پر دستبند اورده...(در حال خنده)

سحر: راست میگی؟...بالاخره معاون بودن خودش رو ثابت کرد...کارش رو بلده...هر چی نباشه دو سه ساعتی زندون بوده!!!

نوشین: خب بریم پایین...

 

«حیاط،در حال صف گرفتن»

سحر: این اولی های نخاله...باید دیروز به اینا هم می گفتیم...

شادی:اینا از نمره انظباط می ترسن...

سحر:آره..مونده تا راه بیفتن...راشون می ندازیم!!!

(حس خیلی خوبی بود دیدن بچه ها که همه یکسره دستبند سبز گذاشته بودن...یه جور اتحاد!)

سحر: نسیم بیا...دستبند ها تموم شدن؟

نسیم :آره...

سحر: پس به اولا نمیرسه..خب هیچی برو...

هما: سلام سحر...

سحر: سلام...پس شما چرا هیچ کاری نکردید؟!

هما: اول این که انظباط ..بعدشم مامانم نمی ذاره...

سحر: ای بابا ما که مدیرمون خودش این کارست...اشکال نداره سال دیگه راه میفتین!

(همه با هم می گفتن و می خندیدن...روزی بود که برای همه ما یک معنی داشت!)

(صف شروع شد و یکی رفت پشت بلند گو و شعار می داد و ما هم باید تکرار می کردیم...

هیچ کس صداش در نمی یومد...فقط اولا تکرار می کردن،تازه کارن دیگه نباید ازشون دلخور شد!!!)

(صف داشت تموم می شد که می خواستیم بچه ها رو جمع کنیم و یاد دبستانی بخونیم، اما خیلی سریع همه متفرق شدن)

 

«زنگ اول،درس پرورشی»

سحر: خانم چرا نمی برینمون راهپیمایی...

معلم: برای این که هیچ کاری نمی کنید...امروز نه صاف ورزش کردین نه درست شعار دادین...

سحر:ای بابا خانم شما ما رو ببر ما احمدی نژادی هم می شیم....(خنده)

معلم: این چه وضعشه...چند روز پیش که اون خانومه رو دعوت کردیم برای هفته بسیج براتون سخنرانی کرد...چرا این قدر شلوغ کردین...بعد از سخنرانی اومد به ما گفت هیچ مدرسه ای نرفتم که این قدر حرف بزنن...

سحر: خانم آخه اونم به ما گوش نمی داد...چرت و پرت می گفت...بعدشم که من می خواستم یه سوال کنم خانم همایی می گفت نه...خب این یعنی چی...وقتی حرفش غلطه به چی گوش بدیم؟!

معلم:....خب حالا یه احترامه...

(معلم توش مونده بود!!!)

 

« زنگ تفریح،حیاط»

سحر : بچه ها بیاید اینجا همه بشینیم...

( یه دایره شدیم و نشستیم وسط حیاط و همه با هم شروع کردیم به خوندن...یار دبستانی من...)

(بچه های اطرافمون کم کم نگاه هاشون به سمت ما اومد و بعضی ها هم همراه شدن...)

«زنگ تفریح دوم»

(من و مریم یواش رفتیم و برگه رو که با سبز نوشته بودیم ۱۳ آبان روز مبارزه با استکبار و البته به همراه یه علامت پیروزی رو به تابلو اعلانات زدیم و زود در رفتیم!!!!)

مریم( در حال خنده شدید): می گم عین این اعلامیه های شبانه...

سحر(در حال خنده شدید): آره...حال کردی علامته رو....

(خلاصه این که اون روز نهایت تلاشمون رو کردیم که روزی سوا از باقی روز ها باشه!!!)

 

«فردا ۱۴ آبان، دبیرستان فرهنگ،صف»

سحر: ولی بچه ها خداییش دیروز روز باحالی بود...

نوشین : آره همه سبزی گرفته بودیم...

زینب: همه زیر سره سحر بود...

(همه خندیدن)

سحر: چه کنیم دیگه من رهبر بودم....اما معاونم(نسیم) هم کارش رو خوب انجام داد!

(معلم ورزش رفت بالا تا نرمش رو شروع کنیم...)

معلم ورزش: خب بچه ها شروع کنید...درجا بزنید...

سحر(با صدای آروم):بسه دیگه....این همه سال درجا زدیم کافی نبود؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 20:2 توسط سحر |


حکایت مردی که نه می گفت!

 

بود در کشور افسانه کسی

شهره در ،نه ، گفتن:

نام می خواهی؟_نه

کام می جویی؟_نه

تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر؟_نه

تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟_نه

مذهب ما را می دانی؟_نه

 

نه ، به هر بانگ که بر پا می شد

نه ،به هر سر که فرو می آمد

نه ،به هر جام که بالا می رفت

نه ، به هر نکته که تحسین می شد

نه ، به هر سکه که رایج می گشت.

 

روزی آیینه به دستش دادند

_می شناسی او را؟

_آه آری خود اوست

می شناسم او را.

 

گفته شد دیوانه است

سنگسارش کردند.

 

«شعر از سیاوش کسرایی.کتاب چهل کلید»

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 20:8 توسط سحر |


کارگردان عزیزی دو روز پیش فوت شد.لازم به معرفیش نیست.اگر می شناسیدش که باید بدانی چه آثار ماندگاری داشته.و اگر هم نمی شناسید بهتر است در همان ندانی بمانید.

یادش گرامی و روحش شاد باد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 19:8 توسط سحر |