تبليغاتX
سینما و من

ماجراهای اسباب کشی...

 

 اسباب کُشی

جمعه صبح24خرداد بود وهمه مردم خواب و ما بیدار...قرار بود یه وانت بار ساعت

9 بیاد و وسایلمون رو ببره خونه جدید! داییم اومد و دوتا کارگر با خودش اورد که

بعدش با کلی چونه زدن،کارگر ها رازی شدن یه کم قیمت رو بیارن پایین،شد....تومان!

ساعت از 10 گذشت و ما اسباب کشی رو شروع کردیم.دو تا دیگه از دایی ها

هم اومده بودن...پسر عمه هم رسید.خلاصه بعد از یک ساعت که کارگر ها وسایل

سنگین مثل گاز و یخچال رو بردند،رفتند.بعد از 10 سال بودن در اون خونه،باهاش

خداحافظی کردیم.آخرین باری رو که بردیم ظرف ها بود و یه مشت خرت و پرت و

چیز های من که خیلی سنگین بودند.رسیدیم به خونه جدید...حالا باید سبد سبد،وسایل

رو می بردیم طبقه سوم که متاسفانه آسانسور نداشت! مامانم و دایی بزرگه رفتن بالا

نشستن تا چیز هایی رو که ما میاریم جمع و جور کنن...و ما گروه چهار نفره، من و

علی(برادرم)،علی(پسر عمم)،علی(دایی کوچیکه)،احمد(دایی کوچیک تر) سعی

می کردیم با شوخی و خنده خستگی 47 پله رو نادیده بگیریم،که هممون هم

لاغر مردنی! خلاصه این که با هزار بار رفتن بالا و اومدن پایین تونستیم آخرین بار

وانت رو خالی کنیم...من هم که یه علی می گفتم،سه نفر می گفتن بله!!!

حالا همه چیز ها رو اوردیم اما راه نیست که رد بشیم.من می خواستم کارتون رو بذارم

روی سرم ببرمش پایین که خورد به پنکه و بعدش به دماغ من و سر پسرعمه و اینور و

اون ور و خنگ کاری های من! ساعت 12 شد و همه رفتن.

عمه واسمون ناهار درست کرد و فرستاد،ناهار خوردیم.مثلا می خواستیم یه کم استراحت

کنیم که برق ها رفتن.ساعت3 بعد از مثلا استراحت(!)پا شدیم و کارتون کتاب ها

که هنوز هم بعد از گذشت دو سه روز داییم و پسرعمم با عصبانیت ازشون یاد می کنن

که چقدر زیاد بودن،رو توی قفسه های کتاب چیدیم. بعد از کلی دعوا که من

تو کدوم اتاق باشم و علی کدوم اتاق،به این نتیجه رسیدیم که دو تامون توی یه اتاق

باشیم!!علی نشسته بود روی صندلی و به من دستور می داد که کتاب های سینمایی

رو بذار اون ور،شعر ها اون ور،سیاسی ها رو بزار این ور،کتاب های فیدل و کوبا

اینا هم این ور...منم به خاطر این که دعوا نشه می گفتم باشه!

میز کامپیوتر و قفسه های کتاب و مجله های شهروند آقا یه طرف و تابلوی نقاشی

من و ویلنم و مجله هام و خرت و پرت هام هم این ور،دارت هم به دیوار...

ساعت 4،زن دایی و دختر دایی اومدن خونمون که مثلا چیز ها رو بچینیم...

من و پریسا(دختر دایی)چیز هایی که اضافه بودن رو کارتون می کردیم

می بردیم انباری،شیر تو شیری بود آخه طبقه بالایی هم اسباب کشی داشت

و ما هم باید کارتون ها رو می بردیم پایین، که هر بار هم با اونا برخورد می کردیم

و یا ما باید می ایستادیم  تا اونا برن یا اونا می ایستادن تا ما بریم،کارهای انباری

تموم شد و اومدیم بالا،می خواستم یه کم خستگیم در بره و بشینم که مامان دادش

رفت هوا که چرا هیچ کاری نمی کنی...ما هم که گفتیم بله چشم!

دوباره پاشدیم و شروع کردیم به کار کردن،ساعت 9شب شد و من اعصابم خراب سر

علی بیچاره داد زدم که برو یه بستنی ای چیزی بخر دارم می میرم...

بعد از یه ساعت که بیرون بود،اومد و واسمون بستنی خریده بود اونم چه بستنی ای

بستنی انار با تیکه های کاکائو...چه شود!!!

همه یه کم خوردن و کشیدن کنار،فقط خود علی می خورد و برای اینکه ضایع نشه

می گفت عجب بستنی توپیه،منم به خاطر اینکه خیلی گرسنم بود همشو از سر ناچاری

خوردم!شب شد و همه رفتن خونه هاشون و چراغ ها خاموش شد و شهر خوابید...

و سه روز گذشته،تقریبا  همه چیز چیده شده...توی این چند روز دیگه غمی

چیزی نبود..تقریبا همش خنده بود...حالا اون خونه موند و هزاران خاطره تلخ و

شیرین،خاطره هایی که شب ها به یادشون می خوابیدم و صبح ها به امید تکرار

دوبارشون از خواب بیدار میشدم..خونه ای که من رو بزرگ کرد و منی رو

ساخت که هنوز خودم رو نمی شناسم.هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که با

خوش حالی از در وارد شدم و گفتم من طراحی تو شهر دوم شدم یا روزی که

از در وارد شدم و گفتم تو خطاطی دوم شدم...روز هایی که از در وارد می شدم

و می دیدم خاله اینا یا عمه اینا از شهر دیگه مهمونمون شدن...و روزهایی

که از در وارد می شدم و سیاه ترین خبر های زندگیمو می شنیدم...اون در برای من

هر روزش غافل گیر کننده بود...اما حالا دیگه باید به این در دلم رو خوش کنم که هر

روز با ورودم بتونم خبر های خیلی خوب رو بشنوم.

امروز با خودم گفتم دیگه بعد از نوشتن غم و نوشته های تخصصی و گاهی  نقد یه

کم هم از شیرینی زندگی بنویسم،که نوشتم.خیلی زیاد شد ببخشید،تازه من

نصفشو نگفتم!

اِ اِ اِ.تلفن زنگ زد...: الو...: سلام سحر جان،خونه نو مبارک...: ممنون...: مامان

کجاست؟!...: سر کاره...:علی؟...: سر کاره...: خودت چی؟!...: منم گذاشتن سر کار!!!

:(خنده)خب ما شب انشالله مزاحم می شیم...:خواهش می کنم بفرمایید...!

اِ باز تلفن زنگ زد....:الو...سلام سحرجان،خوبی؟!خونه جدید مبارک،می خواستم

بگم که ما شب ان شالله مزاحم می شیم....:بله؟!!!...گفتم ما شب مزاحم می شیم...

:آهان بله،خواهش می کنم بفرمایید....!!!

اِ دوباره تلفن...:الو:...:سلام سحرجان،خوب هستی،مامان هست؟!...:نه نیستش...

:کار خاصی نداشتم فقط می خواستم تبریک بگم و اینکه ما و عمو اینا و عمه اینا

شب مزاحمتون می شیم،خونه که هستید؟!....:بله،خواهش می کنم بفرمایید......!!!

 

...!!!من برم یه بسته شیرینی بخرم،نه نه دو بسته، ببخشید..فعلا خداحافظ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 1:30 توسط سحر.ی |


ایستگاه متروک!

شاید بحث و تحلیل درباره ی چیزی که هیچ وقت نداشته ایم!!

اندکی سخت باشد ولی باید از نقطه ای آغاز کرد.در ابتدا چند تا 

سوال از شما می پرسم...

آیا نوجوانی درخشش استعداد ها نیست؟

آیا در پرورش این استعداد ها رسانه ها موثر نیستند؟

آیا بین نوجوان و جوان فاصله ای نیست؟!

شاید به ظاهر ما در عرصه رسانه جایی برای نوجوان ها داشته باشیم

اما با لحظه ای تامل در بیان این تصویر ها به سوالی برخورد می کنیم...

این که آیا کودک هشت ساله با یک نوجوان شانزده ساله هیچ تفاوتی ندارد؟!

برنامه هایی را می بینیم هر روز با نام کودک و نوجوان از تلویزیون پخش می شوند که

در این میان گویی فقط کودک مانده و کودک و کودک...!!

اما مگر آن جوانی که امروز نظاره گر آن هستیم،روزی نوجوان نبوده؟

مگر آن نوجوان را نباید از همان ابتدای راهش یاری کرد تا فردا روزی، جوانی موفق باشد؟

آیا پرورش از ساقه است یا از ریشه ؟؟؟!!!

آب دادن به گیاهی که دیگر رشد خودش را کرده چه فایده ای دارد؟!

شاید از بسیاری منتقدان و نویسندگان و فیلمسازان شنیده باشید که گفته اند نوجوانان ما نباید

به سمت فیلم هایی مانند هری پاتر و سینمای غرب کشیده شوند،دنیایی که خدایانشان جادوگر

اند. تا اینجای حرفشان را من به شخصه قبول دارم زیرا با خواندن کتاب های هری پاتر فهمیدم که

در پایان واقعا به نتیجه ای نمی رسیم...اما اگر آن چهارده ساله از شما بپرسد:اگر این فیلم ها

رانبینیم پس چه ببینیم؟فیلم هایی که هیچ وقت کشور خودمان برایمان نساخته است؟!

چه جوابی دارید که به آن ها بگویید؟!

شما نگاهی به فیلم های حتی سطح پایین هالیوود بیندازید...کودکانشان چنان تسلط بر نقششان

دارندکه گویی زندگی واقعیشان است،کمی بالاتر بیاییم،فیلم هایی مانند هوش مصنوعی،ئی تی

و خود هری پاتر...آیا اصلا می توان بازی آن ها را با یک نوجوان ایرانی مقایسه کرد؟!!!!

مشکلی که الآن در جامعه ما بیداد می کند و کسی توجهی به آن ندارد،این است که نوجوان امروز

دیده نمی شود و او برای آن که مورد اهمیت دیگران قرار بگیرد ناخواسته مجبور است همانند جوانان

و بزرگ تر ها،لباس بپوشد،رفتار کند،فکر کند و ...

چرا؟زیرا فضای خوش نوجوانی برای او هیچ گاه توصیف نشده و در واقع خیلی گذرا از

آن نام برده شده است.دورانی که خط پیوند بین کودکی و جوانیست و حتی می توان گفت

مهم ترین بخش زندگی هر فرد به حساب می آید،امروزه به رویایی تلخ تعبیر شده، 

که بودن در آن مرحله برای هر شخصی عبور از ایستگاهی متروک است.

و اینک برای خود و سینمای کشورم متاسفم که بزرگ ترین مشکل یک نوجوان را عشق آن

دوران تفسیر کرده اند که گویی فقط در باب همین موضوع می توان فیلمی ساخت...

یعنی آیا واقعا بزرگ ترین معضل هر نوجوان این عشق گذراست؟!!!پس جواب سوال هایی که

تک تک در پس ذهن او صف بسته اند چه می شود،

حرف هایی که از خود،از وطنش و از این زندگی دارد...

اما،اما پاسخ همه ی این سوال ها خودکار خشکیده ایست که بر روی کاغذی سفید می رقصد،

و چشم ما را جایی گذاشته اند که فقط حرکات خودکار را ببینیم بر این باور که دارد به تمام

سوال هایمان پاسخ می دهد!

  

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 1:16 توسط سحر.ی |


فیلمی که هیچ وقت مجوز نمی گیرد...

 

(هوا گرم ساعت ده صبح,حیاط مدرسه شلوغ,روزآخر,مدرسه راهنمایی فرهنگ)

سحر: چقدر امتحان آسون بوداين همه خودمو نو كشتيما!!راستي كتاب سيب

محسن مخملباف هنوز پیشته ها...اوه اوه, مسیح هم كه نیوردی, پس کی دیگه؟!!

هليا:خيلي خب حالا بيا بشين می گم حاتمي كيا رو ديدي جند شب پیش (20:30)

شيرين مي زد!

سحر:(با خنده) آره ديدم,حاتمي كياست دیگه! اين حداد عادل هم رفتاز بس كه تو

ازش بدت مي يومد!حالا لاريجاني اومده, اوني كه من خوشم مي ياد ازش.

هليا:به نظر من اين نجف زاده رو بايد خفه كردچقدر ادعاست!

سحر:دقيقا باهات موافقم, بايد وبلاگش رو ببيني,دو خط مي نويسه,هزار تا نظر ميدن

فكر مي كنن كسيهعجب روزگاریه!

هليا: بگذریم...ويلن رو چی کار کردی؟!!من كه احتمالاچند روز دیگه,بعد از امتحان ها برم.

سحر:واي آره من هم همين طور,فكر كنم آقای شهي زاده(معلم ويلن) پوستمون رو بکنه

بعد از این همه غیبت!!!

راستي هليا,خانم مديري(معاون)رو ديدي چقدر با من چپ شده ,لابد بايد مثل اين

سارا اينا هميشه پلاس باشي دم دفترش,بهش بگی خانم اجازه,اجازه,اجازه

حالا خوبه من از نظر خودشون بهترین دانش آموز مدرسم,وگرنه دیگه چی کار می کردن؟!!!

هليا:واي سحر باز شروع كردي هاخوبه خودت هميشه مي گی كه اين ها فقط دوست دارن

تو مقنعت جلو باشه و دیگه کاری به هیچ چیز نداشته باشی, هیچی ندوني و اصلا حرف نزنی

اینکه تو به کارهاشون ایراد می گیری, خب معلومه اون ها هم با تو لج مییفتن. دنیا همین

جوریه, اگه خیلی دوروبر حاکماش بپلکی,بدجوری گیر می یفتی.

سحر:پس لابد می گی ساکت بمونم هر کاری دوست داشتن بکنن؟

هلیا:نمی دونم واقعا نمی دونم

سحر:چه جوری آخه,دو سال مسئول کتاب خونه بودم ,چه بدبختي هايي كه با اين خانم كامروان

(معلم پرورشی) نكشيدم,یه تشکر ساده هم ازم نکردن,

امسال مسئول تئاتر بودم,مگه وقت می دادن یه نمایشنامه بنویسم...اون همه نقاشیم خوب بود,

اصلا یادته وقتی معلم برای اولین بار نقاشیم رو دید,نمی خواست باور کنه که خودم کشیدمش...اون روزنامه دیواریه یادته چه سخن سردبیری واسش نوشتم كه خودشم کپ کرده بود,اونقدر نفرستادنش مسابقه که معلوم نیست الان کجاست...

اگه فقط یه بار, فقط يه بار یکی از داستان کوتاهامو می فرستادن,کلی مقام می تونستم بیارم...

حالا چه جوری تو انتظار داری که من برم دفترش و بهش بگم خانم اجازه؟!!

هلیا:پس تو چه جوری می خوای فردا توی این جامعه گرگ و میش زندگی کنی,

وقتی نمی تونی حتی این ها رو هم تحمل کنی...

سحر:(نیش خند)همین حرفتو یکی دیگه هم بهم زده.ولی عزیز من همین هاست که این جامعه

لعنتی رو می سازه,از همین مدرسه شروع میشه,اگه الان حرفاتو نزنی پس فردا باید لال بشي

وهیچی نگی,مثل...

هلیا:اگه...

سحر:آخه هلیا جان درد همین جاست اون هایی هم که لال نیستن چیزی نمی گن

یعنی مجبورن که سکوت کنن.

هلیا:خدا صبرت بده...بابا خیلی داغونی,یه کم بی خیال شو سحر,مي ترسم پس فردا بری

سیگاری شی!!!

سحر:بی خیال چی یه حرفی می زنی ها...

هلیا:حالا پاشو بریم آخرین خداحافظی رو با بچه ها بکنیم,پیش خانم مديري هم بریم دیگه..

اشکال نداره روز آخره,کوتاه بیا..

سحر:باشه مثل همیشه ما کوتاه می یایم,بریم..

(در حال راه رفتن)

هلیا:راستی چند وقته دیگه نمی گی "دید سینمایی"؟!!

سحر:ای بابا ولمون کن...دید سینمایی به چی؟لابد به خانم مدیری؟!!!!

هلیا:(در حال خندیدن شدید)

سحر:خیلي خب حالا پس نیفتی.

(با همه ی بچه ها برای آخرین بار خداحافظی کردن...چقدر سخت بود,بیشتر بچه ها گریه

می کردن ولی هلیا که می خندید و سحر هم که مثل همیشه اخم بود و در کنارش یه

شوخی هایی با هلیا می کرد)

هلیا:(شوخی)می گم سحر ما چقدر بی احساسیم,هیچ حالیمون نیست روز آخره ها.

سحر:حالا روز آخر عمرت که نیست,اگه دلت واسه اینا تنگ می شه که باید بگم همشون

رو بعدا از دوباره یه روزی می بینی.روزی که تو مطبت هستی و داري بيمار بدبخت رو مثلا

 معاينه مي كني و من در گیرودار

گرفتن مجوز برای فیلمم هستم,فيلمي كه هیچ وقت مجوز نمي گیره  و اون بچه ها هم

می شن یکی مثل همین خانم مدیری يا مثل تو يا مثل من

هلیا:بیا تا باز شروع نکردی,بیا دیگه همه رفتن تو دفتر..

سحر:بریم...بچه ها خداحافظ.

هلیا و سحر:اومدیم خداحافظی خانم...

خانم مدیری:خداحافظ...به هر حال دیگه هر کمی کسری ای چیزی بوده به بزرگی خودتون

ببخشید..سحر:سرویست ساعت چند میاد؟

هلیا:چند دقیقه دیگه فکر کنم سرویسم بیاد.ااا اومد...خداحافظ سحر,من که تو رو می بینم...

سحر:(شوخی)آره...من فعلنا باید تو رو تحمل کنم,خداحافظ...

(سحر رفت توی کلاسی که دیگه خالی بود و صدای هیچ کدوم از بچه ها شنیده نمی شد,

دیگه نه ماندانا بود که معلم رو مسخره کنه و نه پریسا که مدام یه سوال تکراری از خانم بپرسه.

روی یکی از نیمکت ها نشست و به یاد روز های خوشی که با بچه ها داشت یه لبخند کوچیک

همراه با ناراحتی زد ,از جاش بلند شد, نگاهی به دیوار های خالی کلاس کرد و با بغضی سنگین گفت:خداحافظ برای همیشه...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 15:6 توسط سحر.ی |


اما تو چشم هایت را نبند...

 

 

چه زود بزرگ شدی...هنوز هفت سالت بیش نیست..اما درد را می فهمی.آرزویی نداری

 

به جز آزادی وطنت.دست هایت به پرتاب سنگ و گلویت به بغض کهنه عادت کرده.

 

...اما تحمل کن کودک.

 

در حیرتم از دلی که هنوز هم سكوت را بر همه چیز ترجیح می دهد و گلایه از هیچ کس

 

و هیچ چیز ندارد.بهانه ای نمی گیری..نمی گویی مادر کجاست..بر پدر چه شد..خواهرم...

    

...اما تو ببخش جاهلیت اهل کفار را

 

دست های کوچکت را می بوسم که هنوز هم بوی پاکی می دهد و قلب کوچکي که غمی

 

به اندازه ی تمام آسمان ها در آن جای داده ای.اسباب بازی های تو کجای این آواره ها

 

جامانده است؟!دوست داری برایت پیدایشان کنم؟! اما..اما با که بازی کنی؟!!

 

 با دوستت که دست هایش قطع شده يا با پدری که دیروز با تو خداحافظی کرد؟!!!

 

چشم هایت را باز کن تا خوب ببینی..چه دباغ خانه ایست اینجا.

 

چه بگویم؟!هر چه هست در خستگي نگاه تو خفته..نیازی به بازی کلمات نیست.

 

فلسطین نام کشور توست و تو به آن افتخار می کنی..می دانم روزی پیروز می شوی

 

و آن روز..نه برای تو..اما برای فرزندت هم بازی ای پیدا می شود...

 

چه هیاهوییست آن روز..چه شبیست..پس تو نخواب تا آن روز را ببینی و کودکت چون

 

امروز تو در پی دستهای بابا نباشد..

 

بتواند ستاره های آسمانش را بشمارد و برای تو از شیرینی زندگی بگوید .

 

می دانم، مي دانم آنچه برایت می ماند،تفنگیست که دیگر تیری ندارد و سنگی

 

که هرگز پرتاب نگردید و بغضی که پایان نیافت...

 

هيس، سرخی رگ چشم هایت گویای همه چیست..نمی خواهد فریاد بزنی..من تو را می شنوم.

 

 

...

 

عروسک های آویزان

 

عروسک های در بند و مطیع عالم پنهان

 

تکانک های کوچک ها و

 

رقاصی انگشتان

 

حضوری با صدا اما

 

وجودی بسته از الحان

 

به فرمان عروسک های دست آموز آدم ها

 

سری بالا،سری پايین،دلی خونین شود اما

 

امان از خیمه شب بازان

 

امان از خیمه شب بازان...

 

 

                                                    شعر از علی.ی

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 14:36 توسط سحر.ی |


آری چنین بود برادر...

 

کاش به من نمی فهماندی

 

آنچه آموختم

 

 کاش مرا بیگانه نمی کردی در میان دیگران

 

 کاش در ده سالگی نمی گفتی تفسیر شگفتت را از زندگی...

 

تو گفتی ، رفتی و دیگر صدایم نکردی

 

به گمان آنکه من تنها نمی شوم...

 

چشم هایم را بستم تا شاید در تاریکی به سراغم بیایی

 

اما نه،انگار دیگر خبری از تو نیست

 

به این تنهایی عادت کرده ام

 

روز ها را با دلتنگی 

    

و شب ها را با رویاهایی که

 

به اندازه ستاره ها با من فاصله دارند،سپری می کنم

 

اما دیگر حقیقت دلچسب و خیال تلخ است...

 

زیرا دل بسته ام به این اشک هر روزه

 

گشتم...

 

اما در این شهر همدلی نیافتم

 

سنگینی این ابرها

 

چشم هایم را بارانی تر می کند

 

و عجبا که چند روزیست بدجوری دلم گرفته است...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 23:40 توسط سحر.ی |


شوخی کردیم!؟

 

 

داشت از سینما حرف می زد،از وبلاگ می گفت،از علایقش،از آرزو هاش...

 

از این که دوس داره به کجاها برسه،از کی بدش می یاد و دوس داره جای

 

چه کسایی باشه... یهو برادرش و پسر خالش پریدن وسط  رویاهای شیرینش

 

و بهش گفتن،یعنی اول پسرخاله گفت:((الکی مطلب می ذاری تو وبلاگت

 

بدون منطق،خب یه دلیلی واسشون بیار،تو که فیلم ها رو ندیدی...))

 

می خواستم بهش بگم که وبلاگ اصلا برای همینه که تو عقایدتو بگی و بقیه هم

 

نظر بدن وهر کدوم که منطقی تر بود اونو بپذیری...برای اینه که تو فهمت بیشتر

 

بشه... اما با خودش گفت بهتره نگه تا دوباره پسرخالش با یه حرف دیگه دل کوچیکشو 

 

نشکونه. بعدش برادرش که همیشه حرف های خواهرشو قبول داشت و بهش امیدواری

 

می داد و همیشه بهش می گفت که تو یه روزی یه نویسنده خیلی بزرگ می شی،

 

وقتی می شست پیش پسرخاله با هم یکی می شدن و اونو مسخره می کردن،اگه

 

از برادرشم می پرسید چرا مسخرم می کنی می گفت:))شوخی کردم...)).بهش

 

می گفتن))تو هنوز بچه ای...کتاب بخون))انگار نه انگار که خودشونم یه روزی نوجوون

 

بودن و غرور داشتند،اونوقت دل یه دخترک پانزده ساله رو با چند تا جمله ی کوچیک

 

می شکستن...هر بار با حرفای اون دو نفر ناراحت می شد اما به روی خودش نمی اورد

 

و اون ها هم اصلا توجهی نداشتن،اصلا انگار هیچ کسی اونو نمی دید.درد دل هاش

 

برای هیچ کس مهم نبود و همه گذرا از کنارش رد می شدن.با حرفا و کنایه ها اونو

 

 ذره ذره تو خودش خورد می کردن و می شکستن و نابودش کردن ...

 

وقتی بزرگ شد دیگه هیچ وقت به سمت اون حرف ها و سینما و علایقش

 

نرفت چون می ترسید بازم اون برادر و پسرخاله بیان و اینبار بهش بگن:

 

)) تو  توی این چیزا رقمی نیستی...))

 

و وقتی دخترک ازشون بپرسه چرا اینو می گید،بازم بگن)) شوخی کردیم!..))

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 0:49 توسط سحر.ی |


گاهی به آسمان نگاه کن...

 

 

 

(( پرسید حق تعالی چرا خلق را بیافرید و چون بیافرید چرا رزق داد و چرا برانگیخت؟

 

و چرا میراند؟ گفت : بیافرید تا او را بنده باشند و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند

 

و میراند تا او را به قهاری بشناسند و زنده گرداند تا او را به قادری بشناسند.))  

 

امروز یک بچه ی 7-8 ساله دیدم که مردم او را عقب مانده خطاب می کردند.

 

اما گویا ما عقب مانده بودیم و او از دور دست ها آمده بود.

 

بیگانه بود در جمع ما انسان های سرگردان.راستش را بخواهید هنوز نمی دانم

 

که جایی برای ما در این دنیا نیست یا برای آن ها...

 

همیشه از خود می پرسم که آن ها حرف هایشان را با که می زنند؟

 

و یا اصلا حرفی برای گفتن دارند؟!

 

آیا غمی دارند و یا خوشحالی ای و یا چه انگیزه ای دارند برای ماندن در میان ما؟!

 

می گویند کودکان بی گناهند و گاهی اوقات می توانند چیز هایی ببینند که دیگران

 

قادر به دیدن آن ها نیستند.

 

مانند خود من وقتی کودکی 9-10 ساله بودم می توانستم مردم را از چشم هایشان

 

بشناسم،چشم های بعضی ها خیلی نزدیک بود و بعضی ها خیلی دور...

 

اما رفته رفته از آن پاکی و معصومیت کودکی بیرون آمدم و من هم به جمع

 

بقیه گناه کاران پیوستم و تمام آن رویا های کوچک زیبای کودکیم سوخته شد،

 

کم کم آن آرزو هایی که به اندازه یک دانه کوچک ولی رسیدن به آن ها

 

به اندازه یک دنیا شاید هم بیشتر لذت بخش بود محو شد...و آرزو هایی بزرگ

 

جای آن ها را گرفت که یا خیلی دیر بهشان می رسم و یا، اصلا، نمی رسم

 

و رسیدن بهشان هم دیگر چندان لذت بخش نیست.

 

حال که به جمع آن ها پیوسته ام گویی خدا صدایم را دیگر نمی شنود،

 

دیگر مانند آن زمان ها دعا های کوچکم را برآورده نمی کند، من را

 

رها کرده در میان شما ،دیگر مرا مورد آزمایش قرار نمی دهد و شاید آزمایش

 

می کند و من غافل ام.

 

اما کودک 7-8 ساله...آن ها افرادی هستند که خدا برای درک هر چه بیشتر

 

قدرت او،خلق کرده است،برای فهم بیشتر ما، برای قدر نعمت های بیشمارش

 

و شاید برای دانستن این که بهشت و جهنمی هم وجود دارد.

 

در واقع یک قربانیند،در زمانه ای که هیچ کس حتی

 

ثانیه ای به خودش نگاه نمی کند چه برسد به یک طفل به قول خودشان عقب مانده.

 

آن ها تا آخر عمر همان کودک معصوم و پاک می مانند و در آخر این ماییم که

 

سراپا تقصیر و همانا که دوزخ جایگاه ماست.

 

دیدن آن کودک در امروز مرا ناخودآگاه یاد سکانسی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن

 

انداخت،زمانی که اصغر به مسجد پناه برده بود و کسی او را نمی دید به

 

جز دوست عقب مانده اش که حتی مادرش هم او را نمی فهمید و هنگامی که

 

او برای اصغر دعا می خواند،هم زمان مادر برای پسرش از خدا طلب شفا می کرد.

 

_بعد از چند دقیقه خیرگی به او،دیگر نگاهش نکردم تا مبادا مادرش گمان کند

 

 که من هم او را به چشم یک عقب مانده می نگرم.

 

 

                                                                             پروردگارا دستم بگیر...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 23:10 توسط سحر.ی |


 مرد آبکی!

 

  اول یک توضیح درباره تیتر این مطلب بگم، بعد بریم سراغ نقد...

  منظور از مرد آبکی همان مسعود شصتچی،همان دکتر جندقی ،همان سرهنگ غفاری

  و یا همان مهران مدیری خودمان است...

  مرد آبکی شاید تشبیه خوبی باشد به مرد هزار چهره، چرا که آب در هر قالبی قرار

  بگیرد به شکل همان در می آید...

  مانند مدیری  که  بی اراده در هر جایگاهی آدم آن جایگاه می شد.

  و می توانست یک دکتر باشد،یک سرهنگ باشد ،یک شاعر و یا یک...

   خلق چنین شخصیتی از پیمان قاسم خانی بعید نبود زیرا که او هنر فوق العاده اش را در

  بیرون کشیدن لحظه های بی نظیر طنزو در واقع یک نوع شکار لحظه ها که

  در همکاری های قبلی خود با مدیری داشته، نشان داده است و خوش درخشیده .

  اما این بار ما شاهد مردی به قول خود او شریف هستیم که ناخوداگاه

  در موقعیت هایی قرار می گیرد که راه بازگشتی ندارد و اینجاست که ما به

  سادگی او پی می بریم.

  وی برای ازدواج با همسر آینده اش،ناچار به قبول پیشنهادی از سوی پدر زنش می شود.

  او در بانک خود را به نام دکتر سپهر جندقی جای می زند تا مقدار پولی که او در حساب خود

  دارد را بیرون بکشد.در همین میان متوجه می شود که جندقی  برنده یک دستگاه خودرو در

  قرعه کشی بانک شده و از این رو  برای دریافت آن به تهران می رود. در آن جا یکی از

  دوستان قدیمی دکتر جندقی وی را می بیند و از او  می خواهد که بعد از سفرچند ساله اش

  از نروژ،افتخار بدهد و به بیمارستان طبیبیان برای درمان بیماران بیاید.

  در این جا بازی بسیار زیبای سیامک انصاری را نباید از قلم انداخت که هر چند نقش

 خیلی پر رنگی نداشت اما مانند همیشه توانست خنده های زیادی را بر لب مردم بنشاند...

 .........................................................................................................................

 ـخوب، دیگر پرداختن به این مزخرفات کافی است، تا کی ما جماعت وبلاگ نویس

 وقت خود را به پای نوشتن و خواندن بد ترین شکل از توصیف که همانا

 تصویر و تحریر بدیهیات است، تنبه از دانسته هاست، تزیین روزمرگی

 است سپری کنیم. از سیاحت این بازار گویا به دوستی ها و هم آوازی هایی

 می رسیم که افسوس، وزن این بر حجم  زمان از سال رفته نمی چربد.

 زیبایی هایی می بینیم، تمجید هایی می شنویم، نغمه هایی می سراییم  که

 در قرین با انبوه باید هایی که می بایست در اندیشه کسب آنها باشیم کوچک اند